نازی بنر میشود...
هنوز چقدر بچه و ساده ام...با یه اخم در هم میشکنم و با یه لبخند دنیا میشه مال من...باید چند سالم بشه تا فرق خوب و بد رو بفهمم؟...شمع چند سالگیمو باید فوت کنم تا این دلم بفهمه که بچه نیست...میخوام یه زن باشم، یه زن کامل...یه خانم...ولی هنوز یه دختر بچه ام...حوصله ندارم بهش فکر کنم...روزای این زمستون سرد همش داره تو خواب سپری میشه...راستی کاش منم یه سنجاب کوچولو بودم و الان تو لونه ام بالای درخت راحت دم گرم و نرمم رو بغل می کردم و به خواب زمستونی فرو میرفتم...بهار که میشد شاد و بی خیال و بیخبر از زمستون و سرماش،از لونه ام در میومدم و کیف میکردم از تابش آفتاب گرم و مهربون...
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن ۱۳۸۶ ساعت توسط نازنین بانو
|
یکی بود یکی نبود