من حالم خوبه
من تو خونه بمونم دق میکنم...امروز تو سرما رفتم سر کار...حالم بهتر شد...موقع برگشتنم نه تاکسی سوار شدم نه اتوبوس...تنهایی پیاده راه افتادم تو برفها...یه کم خرید کردم...خرید درمانی حالمو جا میاره...کادوی تولد آباجی کوچیکه!! رو سفارش میدم...تازه یادم میاد که پل عابر و کل کوچه مون پوشیده از یه لایه یخ به قطر حدود بیست سانته...میرسم سر کوچه...پل اصلا لیز نیست...یخهای کوچه رو کندند...خدا خیرشون بده...بدون لیز خوردن قدم زنان میام خونه...برف دوباره شروع شده...از اونایی که من عاشقشم حتی بیشتر از برف پشمکی...دونه دونه،بلور بلور،کریستالهای خوشگل برف از آسمون میریزند پایین...مثل پولک...واقعا بلورها دونه دونه مثل پولکهایی که قدیمها میریختند رو سر عروس،از بالا میریختند پایین...با یه دوست چت میکنم...عکسهاشو برام میفرسته...یه حس عجیبی دارم...مطمئنم که شمع ۴۰ کیک تولدم رو خارج از ایران فوت میکنم...سعیم رو میکنم که خوشحال باشم...امید داشته باشم...میخوام حالم خوب باشه...میخندم...میخندم...میخندم...ولی فایده نداره دل من عجیب گرفته...
یکی بود یکی نبود