-از روزهایی که ابریند بدم میاد...ابرها کپه کپه رو هم جمع میشند...بعد کم کم خاکستری میشند...آسمون خاکستری میشه...انگار نه انگار اون بالا پشت ابرها یه آسمون آبیه با یه خورشید گرم و مهربون...دل آسمون که میگیره،دل منم میگیره...سرد میشه و سردم میشه...
-هوا هنوزم سرده...برف میاد مثل سیبری...اطراف خونه ما یخ بسته...هوا ابریه...نیمه پایانی برجه و من پول ندارم...با سرد شدن هوا تمام درد و مرضها میریزه تو جونم...
-امروز دلم از یکی از دوستهام! خیلی گرفت...حوصله هیچکس رو ندارم...هیچ کس روز تولدم یادش نمیمونه...هیچکس تو مریضیام حالم رو نمیپرسه...اما من روز تولد همه یادمه...واسه همه کادو میخرم...به همه اس ام اس میزنم...درسته که کم تلفن میکنم بهشون ولی بازم این منم که زنگ میزنم نه اونا...اونوقت وقتی با پررویی بهم میگه بچه من مریض بوده تو زنگ نزدی حالشو بپرسی،لجم میگیره...به قول ژیژو تقصیر خودته که به همه رو میدی...راست میگه...راست میگه...اما من نمیتونم...پاشم برم کادوی تولدی رو که واسه یکی از بچه ها خریدم،کادو کنم...