-سرده...خیلی سرده...و من تو سرما افسرده میشم...تمام عضلاتم منقبض میشه و تمام جون و تنم درد میگیره...حوصله سرما رو ندارم...
-دختر مامان...عروسکم...عسل مامان...دیروز مامان میخواست اون کفش صورتیای خوشگل رو با اون پروانه های طلایی برات بخره...اما خوب اون خانومه زودتر اومده بود تو مغازه و کفشها یه جفت بیشتر نبودند...مامان قول میده زود مثلشون رو پیدا کنه و بخره...تو هم قول بده زود زود از رو ابرا بیای پایین...مامان بدجوری تو رو میخواد...بدجوری...
-یه عروسی توپ تو زمستون...هوراااااااااااا....لباسهایی که رو دستم مونده بودند رو میپوشم و آآآآآآه حالا...
-دلم واسه دختر خاله کوچیکه که همچینم کوچیک نیست تنگ تنگ شده...
-من خیلی مهربونم!!...همه رو دوست دارم و دلم میخواد محبتم رو به همه با کادو دادن نشون بدم...پس خدایا به من پول زیاد برسون پلیز...
-نمیدونم چه حسی دارم؟؟...یه حس عجیبه...حالم خوبه؟...حالم بده؟...دلم گرفته؟...من عشق میخوام...همین...ژیژو هم که خدای ابراز احساسات و عشق!!!...
-من دخترم رو میخوام...ولی به شدت و به صورت بیمار گونه ای از دکتر و دوا و بیمارستان میترسم...وحشت دارم...من دخترم رو میخوام...چکار کنم؟؟...