-لرزش دستهام رو کنترل کنم یا ضربانهای شدید قلبم رو!...لعنتی دیگه دیره!الآن؟...من چم(چه ام) شده؟ چه کار میکنه این دل لعنتی؟؟...دستم میلرزه...دلم میلرزه...نمیدونم...تو چی؟!...دیره...خیلی دیر...زمان لعنتی میگذره...کاش برمیگشتیم...عقب...عقب...عقب تر...دستم میلرزه...دلم میلرزه...اما خیلی دیره!...
-تو دلم یه چیزی هری میریزه پایین...انگار سوار یه تاب بزرگم...یه دختر کوچولوام با موهای لخت قهوه ای و چتریهایی که تو چشمم میره...دستهام رو سفت گرفتم به دو تا زنجیر تاب و تو تاب رو هل میدی...هم میترسم،هم خوشم میاد...صدام میلرزه از ترس ولی با هیجان داد میزنم تندتر،تندتر...تا آسمون...دستام میلرزه و من دستامو سفت میچسبونم به زنجیرهای تاب...یه چیزی تو دلم هری میریزه پایین...میترسم...یه ترس شیرین...دستام میلرزه...دلم مثل ژله تکون تکون میخوره...من سوار تابم...تو هلش میدی...تا آسمون میرم بالا و برمیگردم زمین...محکم تر هل میدی...محکمتر و تندتر ومن میلرزم و میخندم...نمیدونم تو هم از این بازی خوشت میاد یا نه،فقط خسته میشی و از من و تاب بازی فرار میکنی؟!نمیدونم؟!نمیدونم؟!...