کلاغ نقره ای من
چند وقت پیش یه روز صبح زود که میرفتم سرکار، تو آسمون آبی بالای این ترافیک و شلوغی تهران دوست داشتنی یه عقاب دیدم...عقاب بزرگ نه مثلا شاهین یا بالاخره یه پرنده ای از این خونواده...بالهاشو باز کرده بود و با غرور تو آسمون جولان میداد...بالهاشو باز باز کرده بود و نور آفتاب رو بالهاش تابیده بود،بالهای نقره ای و براق...جثه شو که دیدم مردد شدم...گفتم این پرنده کلاغه...ولی باز با خودم فکر کردم:نه!هیچ پرنده ای جز عقاب انقدر بالا و قشنگ پرواز نمیکنه...عقاب من یه دور قشنگ زد و کمی پایینتر اومد و من دیدم که عقاب من یک کلاغ جسوره...چیزی که کلاغ نقره ای منو از بقیه کلاغها متمایز میکنه این غرورشو و قشنگ پریدنشه...درسته که اون عقاب به دنیا نیومده ولی هیچی نمیتونه جلوی مثل عقاب پریدنش رو بگیره...و این فرق بین کلاغ نقره ای منه با کلاغهای خاکستری کثیف کنار جویهای خیابون...
-کاش با هم پرواز میکردیم...مثل دو تا قوی آروم و زیبا...بالم رو نبند...بالا رو ببین...وقتی از نردبون هم میری بالا اگه پایین رو نگاه کنی،دیگه نمیتونی بری بالا...سرت گیج میره...میترسی...ولی اگه بالا رو ببینی،تا نرسی اون بالا بالاها آروم نمیگیری...قوی زیبا که نشدیم...عقاب هم به دنیا نیومدیم...دست کم بیا یه کلاغ نقره ای باشیم...
یکی بود یکی نبود