
امشب باز هم تنهام...برای خودم گل خریدم...وقتی داشتم از سرکار برمیگشتم دیگه از تنهایی نمیترسیدم...خونه کوچولو و گرمم رو دوست دارم...کاناپه جلو تلویزیون و پارچ پر از گلم رو دوست دارم...مهم نیست کیا چقدر بهم اهمیت میدن...مهم نیست که خونه ام نمیان...مهم نیست که واسشون مهم نیستم...من خونه کوچولوم رو دوست دارم و توش راحتم...حالم خوبه و هیچی منو نمیترسونه...من تنهام و از تنهاییم لذت میبرم...فیلم میبینم،سریال مورد علاقه ام رو میبینم،چایی میخورم و جلوی تلویزیون لم میدم...دیگه هیچی هم ناراحتم نمیکنه...
-یادم باشه یه گلدون واسه گلهام بخرم،فصل نرگس شیرازی نزدیکه... این گلها هم همون گلهایی هستند که از سر چهارراه از یه پیرمرد مهربون خریدم...
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان ۱۳۸۶ ساعت توسط نازنین بانو
|
یکی بود یکی نبود