مثل هرشب اینموقع نشستم پای کامپیوتر...چیزی روی گاز نیست...زیر کتری روشن نیست...عودی که از بوش متنفری روشنه و بوش همه جا رو پر کرده...شمع کوچولوهای رنگیم روشنند...مثل هر شب اینموقع، تو خونه نیستی...اما دلم داره بال بال میزنه...چشمم به ساعت میفته و بغضم میترکه...تو، تو این شهر نیستی...امشب کلید رو تو قفل نمیندازی و بعدش زنگ بزنی...امشب زورت نمیاد که بهم سلام کنی...من امشب واسه هیچکس خل بازی در نمیارم...امشب من رو کاناپه میخوابم...امشب کسی واسم میوه نمیاره...امشب واسه کسی سفره نمیندازم...امشب به کسی نمیگم هر کی تنها چایی بخوره کوفتش بشه...امشب از بیمحلی هیچکس لب ورنمیچینم...لعنتی تو امشب نیستی...خوش بگذره...آره بی من بهت خوش بگذره...ولی بدون! من طاقت ندارم...بدون! از لحظه ای که میری تا برگردی،دیوونه میشم...من تو این خونه کوچولو بی تو چکار کنم؟؟...کاش دوستم داشتی...کاش عاشقم بودی...کاش این دل کوچولوم واسه گدایی یه ذره عشق خودش رو به هر دری نمیزد...اما با همه اینا بازم زود برگرد...من منتظرم...