...و قسمت اصلی ماجرا از اونجا شروع شد که دو تا عاشق دلخسته ما رفتند زیر یه سقف و سرشون رو گذاشتند رو یه بالین و دیگه اسمشون دوست یا نامزد نبود بلکه هر دو شدند همسر...
خوب طبیعیه که اون مه خوشبختی فرو نشست و جونم براتون بگه که شاهزاده از اسب سفیدش پایین اومد و پرنسس زیبا رو بوی پیاز داغ گرفت و قرمه سبزی، نه نه!!
عاشقای ما امروزی تر از این حرفها بودند...هر دو از صبح تا شب جون میکندند تا قسطاشون رو بدن یا کرایه خونه بدند یا هزار و یک خرج دیگه شون رو تامین کنند...شبها خسته میرسیدند خونه و حس و حالی واسه حرفای عاشقانه نداشتند...
کم کم اختلاف سلیقه ها و تفاوت فرهنگی جای قربون صدقه ها رو گرفت...رفتار خونواده آقا پسر از نظر دختر خانم بی ادبی و بی کلاسی بود و رفتار خونواده دختر خانم از نظر آقا پسر فخر فروشی و گاهی مسخره بود...
دلخوریهای کوچیک کم کم تبدیل به دعوا و قهر شد و امروز بعد از پنج شش سال اون دو تا جوون دارند از هم جدا میشند...
هر دو هنوز عاشق همند، اونم خیلی شدید! ولی واقعا زندگی با هم دیگه براشون شده جهنم...نه میتونند با هم زندگی کنند نه طاقت دوری هم رو دارند... صبح میرند دادگاه و شب تو خونه خون گریه میکنند...
دختر خانمی که واسه ازدواج با پسره همه خواستگاراش رو رد کرد و جلوی خونواده اش ایستاد امروز حتی نمیخواد آقا پسر رو ببینه...
هیچ راه برگشتی نیست...فقط خدا رو شکر بچه ای این وسط نیست که آسیب ببینه...


۱-این داستان کاملا واقعیه...

۲-قهرمانهای این داستان من و ژیژو نیستیم...   

۳-من فقط امیدوارم این دو تا هر چه زودتر با احترام از هم جدا بشند تا بیشتر از این همو دیوونه نکردند...تا دست کم دیگه حرمت عشق بیش از این بینشون نشکنه...