یکی بود یکی نبود،زیر گنبد دود آلود این شهر بزرگ دو تا جوون بودند...
هر دو تحصیلکرده، هر دو فهمیده، هر دو ساده، هر دو ماه... یه روز از روزای خدا این دو تا جوون تو دانشگاه بهم رسیدند، کارشون یا درسشون طوری بود که هی همدیگرو بیشتر میدیدند، تا اینکه یه روز دیدن که اگه همو نبینند، نمیشه!!
پسره پا پیش گذاشت و دختره هم قند تو دلش آب شد و اینا خواستند با هم بیشتر آشنا بشند...
دختر خانم از یه خونواده تحصیلکرده بود، خونه اش فلان خیابون و بیشتر خونواده اش خارج کشور...
آقا پسر از یه خونواده خیلی ساده با کلی مشکلات، کار میکرد و خرج خودشو میداد...
پسره از اون پسر خوبا! که نه اهل رفیق بد بود، نه اهل هیچ کار بدی! خیلی اهل کار بود و یه کلام مرد زندگی...
دختره هم نه به ثروت باباش مینازید، نه اهل آزار و اذیت پسره بود! از خدا یه بخت خوب میخواست و بس...
خلاصه آخر این دلدادگی و جنون،قرار گذاشتن ها و تلفنهای چند ساعته،گریه ها و نذرها و نیازها،این شد که این دو تا کبوتر عاشق با کلی قرض و قوله ازدواج کردند و زندگیشون رو از صفر ولی با عشق آغاز کردند...
ادامه دارد...