حس مادری
نمیدونم این احساس احمقانه از کجا شروع شد!
بار اولی که دیدمش ازش بدم نیومد ولی خوشمم نیومد کاملا نسبت بهش بی احساس بودم!
اما دفعات بعدی کم کم دیدم که عاشقش شدم٬دوستش دارم٬ دلم براش بال بال میزنه!
اون چشمای روشنو که نگاهشون برخلاف نگاههای تو اصلا مات نیست بلکه شفاف شفافه ٬ اون موهای مجعد و درهم قهوه ای رو که منو یاد اون شعری میندازه که کنار زاینده رود واسه موهات گفتم٬ اون لپای گلی و خنده های مسخرشو اون دندونای کوچولوی تازه جوونه زدشو تمام وجود کوچولوشو دوست دارم!میدونم که مادرش نیستم! میدونم که نخواستی مادر بچه تو باشم! اما نمیدونم چرا عاشقانه و مادرانه دوستش دارم؟!


یکی بود یکی نبود