اتوبوس سواری نازی
-آفتاب ظهر خرداد ماه...گرما...زنان چاق و مانتوهای سیاه...گونه های سرخ...قطرات عرق روی پیشانی و بوی تند عرق زنانه...دختران لاغر اندام... همه یک شکل...همه باربی...همه با بینیهای از فرم افتاده و کج شده از عملهای ارزان قیمت و چشم و هم چشمیهای بی پایان...هل دادن خانم مسنی که سرپا ایستاده تا نگذاری زودتر روی صندلی بشینه...تکون نخوردن از جات و راه ندادن به کسانی که میخوان پیاده بشند...چپ چپ نگاه کردن به هم...مثل اینکه ارث بابامون رو از همدیگه طلبکاریم...همینجوری بی علت...توفیقی اجباری حاصل شد تا امروز اتوبوس سواری کنم...
-کجاست اون تهران قشنگ کودکیهای من...چی به روز ما مردم اومده؟...چرا هممون با هم دعوا داریم؟...تو اداره...تو خونه...تو تاکسی...تو اتوبوس...تو مترو...فقط منتظریم به یکی تنه بزنیم و طرف اعتراض کنه...اونوقت دیگه طرف رو میدریم...پاره پاره اش میکنیم...زندگی یه تلاشه...یه نبرده...ولی نه با هم...ما همه آدمیم...همه آدمیم...چرا همدیگه رو دوست نداریم؟؟...چرا؟؟
-من از دروغ بدم میاد...چرا همه انقدر دروغگو شدند...دیگه تو محل کار داره حالم بهم میخوره...طرف تو چشم من نگاه میکنه و دروغ میگه...منم که یه دنده و منتقد و شهریوری...فقط پوزخند میزنم...تا طرف لااقل ته دلش خجالت بکشه...از ما که خجالت نمیکشند...شاید از خودشون خجالت کشیدند...
-با من برقص و خودتو بهم بچسبون...موهاتو بکن پریشون...دل همه رو بلرزون...این لعنتی افتاده رو زبونم و رفته رو مخم اساسی...دیدی یه آهنگی میره رو مخ آدم...تو هر شرایطی آدم یادش میفته...چه جوریییییییی؟ اینجوری.........خوشم اومده خوب،من ازتو...
یکی بود یکی نبود