نفرین بر تو ای زمانه!
هنگامی که خواستم به زندگی لبخند بزنم٬گریه کردی و در گوشم زمزمه کردی که راز محبت دوست داشتن است و حال که او را دوست میدارم٬می گویند رهایش کن و این از توان من دور است!
نمی دونم این متن از کیه؟ ولی اینو از تو سررسید سال 77 پیدا کردم!سر رسیدی که بیشتر برگه هاش سال بعدش میون اشک و لبخندم سوزونده شد!
نمیدونم اون دوست عزیزی که اون شب تو سوزوندن این سررسید و سررسید 76 همپای من اشک ریخت اون شبو یادشه؟! فکر کنم وقتشه آدرس اینجا رو به یکی که تو دنیای واقعی منو میشناسه بدم٬کسی که مثل یه خواهر مهربونه!کسی که با خوندن شعرهام همپام اشک ریخته٬کسی که باهاش تو کوچه پس کوچه های این شهر خاطره دارم!...
هوا خوبه!حالم خوبه!حسم خوبه!یه مسافرت کوچولو تو عید رفتم٬مونده کیش و عروسی!(رجوع شود به پست چرت و پرت عیدانه!!)
وای دریا وای دریا!حتی طوفانی و گلی و سردشم قشنگه!من عاشق اینم که چند ساعت بشینم و رفت و برگشت موجا رو دقیق تماشا کنم!
همیشه هم موقعی که از کنار دریا برمیگردیم انگار دارم از فامیلم جدا میشم؟؟؟!
تو تمام اون شهر قشنگ ساحلی که من عاشقشم٬چشمام دو دو میزد تا یه دوست خوب اینترنتی رو ببینه!خودش میدونه کیو میگم!