<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>جزر و مد احساسات من</title>
<link>http://adiboodi.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 09 Dec 2009 18:20:36 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>نازی بزرگ شده...</title>
<link>http://adiboodi.blogfa.com/post-291.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;-انقدر شبیه خودته که وقتی نگاهش میکنی میتونی خودتو جای مادرت بذاری...عکسهای آلبومهای کودکیت رو میبینی و انگار پسرک رو نگاه میکنی...الکی به پدرش میگی که فرم کلی صورتش مثل اونه...ولی...ته ته دلت غنج میره ازینکه انقدر شبیه بچگیهاته...عاشقشی...نه...این عشق نیست...یه حس قشنگ دیگه است...نه عشقه...نه دوست داشتنه...نه شبیه هیچ حس دیگه ای...این حس مادریه...نازی...تو بزرگ شدی...تو از اون صبح پاییزی به بعد بزرگ شدی...انقدر بزرگ که تمام عاشقیهای دنیا تو حجم سینه ات جا گرفت...قلب تو یه قلب کوچولوی پراحساس نیست...قلب تو یک حجم بزرگ از احساسیه بنام مادری...&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 18:20:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adiboodi&amp;postid=291</comments>
<dc:creator>adiboodi</dc:creator>
<guid>http://adiboodi.blogfa.com/post-291.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مادرانه(3)</title>
<link>http://adiboodi.blogfa.com/post-290.aspx</link>
<description>-چه بیرحمانه زیبایی...</description>
<pubDate>Mon, 07 Dec 2009 10:08:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adiboodi&amp;postid=290</comments>
<dc:creator>adiboodi</dc:creator>
<guid>http://adiboodi.blogfa.com/post-290.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مادرانه(2)...</title>
<link>http://adiboodi.blogfa.com/post-289.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;-میذاریش رو شونه ات تا آروغ بعد شیرش رو بزنه...تپ تپ تپ میزنی پشتش و جناب پسرک قااااق آروغشون رو میزنند...بعد آروم سر میخوره میاد به سمت سینه ات...سرش درست زیر گردنته...میتونی سرت رو بیاری پایین و آروم هر چند تا بوس که دلت میخواد از کله کوچولو و پرموش برداری...آروم خودتو سر میدی رو صندلی تا راحت بخوابه...به درک که کمرت درد میگیره...حالا سینه اش رو سینه ات نشسته...نفسهای خوشبوش تو بینیت پیچیده...مثل یه کوآلای کوچولو دو تا دستش رو به تنت چسبونده...میبوسیش و به این فکر میکنی همینجا همین لحظه من تو خود خود بهشتم...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Dec 2009 10:48:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adiboodi&amp;postid=289</comments>
<dc:creator>adiboodi</dc:creator>
<guid>http://adiboodi.blogfa.com/post-289.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://adiboodi.blogfa.com/post-288.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;-نشستم پای کامپیوتر و یه دستی تایپ میکنم...پسرک تو بغلم خوابه...صورتش رو محکم به سینه ام چسبونده و آروم خوابیده...دستم خواب رفته و پشت شونه ام درد میکنه...میتونم بلندشم و ببرمش تو تختش...اما نمیخوام...دلم نمیاد...بهم چسبیده...منم محکم تو بغلم نگهش میدارم تا بدونه که هستم و عاشقشم... &lt;BR&gt;-مدام بهش میگم پسرک تو عشق منی...میشه بفهمه چقدر عاشقشم؟؟...&lt;BR&gt;-پسرک اینجا اسمش پسرک نازنین بانوئه...آخه نازنین بانو میخواد اینجا همون نازنین بانو بمونه...&lt;BR&gt;-ممنون از تبریک و مهربونی همتون...&lt;BR&gt;-خدایا تو خدای مهربون منی نه؟؟؟...اینروزها فقط به عشقت نیاز دارم خدایا...فقط به عشقت...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 13:36:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adiboodi&amp;postid=288</comments>
<dc:creator>adiboodi</dc:creator>
<guid>http://adiboodi.blogfa.com/post-288.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مادرانه...</title>
<link>http://adiboodi.blogfa.com/post-287.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;-چقدر پارسال اینموقع به نظرم دور میاد...انگار نه یکسال که هزار سال از اونروزها گذشته...انگار اصلا من زندگیشون نکردم...انگار من همیشه مامی پسرک مموشی بودم که انقدر کوچولو و ریزه که میترسی بهش دست بزنی...انگار همیشه بوده...&lt;BR&gt;-مشکلی دارم که با فکر کردن بهش از استرس بی حس میشم و سرگیجه میگیرم...نمیتونم چیزی ازش بگم ولی واقعا مشکل بزرگی برامون پیش اومده...دعام کنید...دعامون کنید...از اون دعاهایی که تا عرش خدا برسه...که فقط خدا میتونه کمکمون کنه...&lt;BR&gt;-میدونی قشنگترین لحظات زندگیم این روزها چیه؟...اینکه پسرک بخوابه و من بخوابونمش کنار خودم و پتوی خودمو بکشم روش...بعد دراز میکشم کنارش و دستای کوچولوشو میگیرم تو دستم...نگاش میکنم...نگاش میکنم...نگاش میکنم...زمان برام همونجا متوقف میشه... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Nov 2009 18:33:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adiboodi&amp;postid=287</comments>
<dc:creator>adiboodi</dc:creator>
<guid>http://adiboodi.blogfa.com/post-287.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>التماس دعا...</title>
<link>http://adiboodi.blogfa.com/post-286.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;اگر بین شماها کسی هست که پیش خدا حرفش برو داره!!...کسی که خدا روشو زمین نمیندازه...کسی که هرچی از خدا خواسته بهش داده...به همون خدا قسمش میدم واسم دعا کنه...تو حالی هستم که فقط خود خدا میدونه...دعا کنید اون معجزه ای که میخوام اتفاق بیفته...هیچوقت مثل امروز ناامید و مستاصل نبودم...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 08:08:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adiboodi&amp;postid=286</comments>
<dc:creator>adiboodi</dc:creator>
<guid>http://adiboodi.blogfa.com/post-286.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>موش مامی شه...</title>
<link>http://adiboodi.blogfa.com/post-285.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;-متنفرم از کنار اومدن با شرایط تحمیلی...متنفرم از عادت کردن...من هنوزم دخترکم رو میخوام...ولی...این کوچولو بچه منه...دیگه نمیترسم...میترسیدم که دوستش نداشته باشم...دلم براش میسوخت...ولی خدا رو شکر میکنم که هر چی بهم نداده به جاش قلبی داده که میتونه هرکسی و هرچیزی رو عاشقانه دوست داشته باشه...اینم نعمتیه...فقط بگم که خوشحالم...خوشحالم که میتونم عاشق موش کوچولویی باشم که به شدت شبیه خودمه... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 Oct 2009 22:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adiboodi&amp;postid=285</comments>
<dc:creator>adiboodi</dc:creator>
<guid>http://adiboodi.blogfa.com/post-285.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من عادت نمیکنم...</title>
<link>http://adiboodi.blogfa.com/post-284.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;-آخر یه راهی هستی...دلت میخواست یک نفس راحت بکشی و بگی آخیش تموم شد...دلت میخواست بخندی و بگی می ارزید به تمام سختیهاش...نمیتونی...خوشحالی اما نه کاملا...همیشه یه جای کار لنگ میزنه...اما چرا واسه من؟؟...منی که از خدا و دنیا و بشر خواسته بودمش...چی میشد یه دفعه هم من به چیزی که میخواستم میرسیدم؟؟...چی میشد یه بارم شده اون چیزی که میخواستم میشد؟؟...همش حسرت؟؟...همش گریه؟؟...&lt;BR&gt;-نه ناشکری میکنم نه ازش متنفرم...فقط میترسم...میترسم منی که اونقدر منتظرش بودم نتونم اونقدری که حقشه دوستش داشته باشم...سعیم رو میکنم...مثل تمام آرزوهای قشنگم با رویای دخترک موفرفریمم خداحافظی میکنم...اما خیلی سخته...خیلی...دیگه هم نمیگم کاش یکی درکم میکرد...این غم انقدر برام سنگین بود که در کمال خودخواهی فکر کنم کسی قادر به درکم نیست...پسرک میاد...اون جای خودش رو داره...اون پسرک منه...اما این غمی که تو دلمه هرگز از بین نمیره...شاید هرگز بچه دومی در کار نباشه...شاید اگرم بچه دومی بیاد باز یه پسرک تپلی دیگه باشه...حال من مثل حال مادریه که دخترکش رو گم کرده و دیگه امیدی به پیدا کردن و زنده بودنش نداره...هیچی بدتر از ناامیدی نیست...شادی روزهای قشنگ زندگی من همیشه تو این ناامیدیها از بین رفتند...مثل روزی که شنیدم دانشگاه قبول شدم...مثل دوران نامزدیم...مثل روز عقدم...مثل روز عروسیم...و حالا غمگینترین روزهای زندگیم رو میگذرونم...من عادت نمیکنم...من لعنتی عادت نمیکنم...همیشه این غصه و بغض لعنتی باهامه...مشکلم اینه که عادت نمیکنم...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 Oct 2009 00:42:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adiboodi&amp;postid=284</comments>
<dc:creator>adiboodi</dc:creator>
<guid>http://adiboodi.blogfa.com/post-284.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تجربیات نازی و برخورد این و اون...</title>
<link>http://adiboodi.blogfa.com/post-283.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;-چرا ما خودمون رو عقل کل میدونیم؟؟...&lt;BR&gt;۱-تو خونه دوستی دور هم جمع شدیم...من با وضع روحی خراب و افسردگی ای که تو بارداری دارم برای دوستام درددل میکنم...یهو در حالیکه اصلا طرف صحبت من نیست میپره وسط حرف من و میگه نازی تو امل و دهاتی هستی که جنسیت بچه ات برات مهمه...من که عاشق پسرم هستم و از اولش هم فقط سلامتیش برام مهم بود...**بعدا از دوستهای نزدیک ایشون میشنوی که همین خانوم عاشق دختر بوده و دقیقا شرایط روحی منو تو بارداریش تجربه کرده...و جالبتر اینکه همین خانوم غیر امل و شهری!! لباسهای دخترونه تن پسرک دو ساله اش میکنه و کلیپس به موهای بچه میزنه و واسش لاک میزنه!!...&lt;BR&gt;۲-یه بچه چهار ساله داره...هرچی ازش میپرسی با نمیدونم و یادم نیست جواب میده اما هر دفعه که تو رو میبینه ازت میپرسه دکتر رفتی؟؟ تو چرا دکتر نمیری؟؟چرا دکترت اینجوریه؟؟چرا بچه ات تکون میخوره؟؟چرا خودت فلان جوری؟؟...آره من از اول میدونستم که تو هم صاحب دختر نمیشی!!...تو اگه هفت تا بچه هم داشته باشی خدا باز بهت دختر نمیده...از اوایل بارداری من هر روز میپرسید پس چرا نمیری سونوی تعیین جنسیت؟؟...روزی که فهمید دارم میرم سونو تو مطب ازش بیشتر از ده تا اس ام اس و تلفن داشتم...اما الان دیگه اصلا بهم زنگ نمیزنه!!...&lt;BR&gt;۳-میاد و وبلاگ منو میخونه...بعد شروع میکنه به نصیحت که خدا حالتو میگیره...خدا نشونت میده...ناشکری نکن...عزیز دلم مگه شما نماینده خدایی؟...مگه از رابطه و احساس خدا نسبت به بنده اش خبر داری؟...من که اعتقادم اینه که خدا حال هیچ بنده ای رو نمیگیره!...خدا مهربونه...خدا بخشنده است...چرا چیزی رو که مطمئن نیستی میگی؟؟...شاید خدا از حرفهای تو بیشتر قهرش بگیره...کسی چه میدونه؟؟...بعدم شما از کجا میدونی که من ناشکری کردم؟؟...مگه تو خلوت من و خدای من حاضر بودی؟؟...یعنی من حق ندارم از احساسم نسبت به دخترکی که نیومده بنویسم؟؟...&lt;BR&gt;-خودمون رو عقل کل میدونیم...بدون در نظر گرفتن شرایط دیگران فقط میخوایم حرف بزنیم...منم خیلی وقتها خیلی حرفها و نوشته های دیگرون رو میشنوم و میخونم که با نظرشون موافق نیستم...طرف از زندگیش میگه...یه تصمیمی میگیره یا درددلی میکنه یا حتی از خودش تعریف میکنه که واقعا به نظر من درست نیست...گاهی حتی خنده داره...اما...همه نمیتونند تو همه شرایط مطابق میل من عمل کنند پس منم اظهار نظری نمیکنم...نمیپرم وسط حرف طرف بگم که تو نمیفهمی، نمیرم کامنت بذارم بدتر واسه طرف استرس بیارم که علاوه بر اینکه بچه ات دختر نشد خدا خاک بر سرت هم میکنه...احترام به احساسات دیگرون هم لازمه... حالا نمیگم همیشه، ولی بد نیست بعضی وقتها اگه بلد نیستیم دلی رو شاد کنیم یا حرف قشنگی بزنیم دست کم سکوت کنیم تا دلی رو نشکنیم...&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/DIV&gt;
&lt;P align=justify&gt;موارد بالا منو خیلی ناراحت کرده بود ولی الان دیگه ناراحت نیستم...فقط خواستم تجربه خودم رو بگم...تو روزای افسردگی و ناراحتی من خیلیها هم بودند که کنارم بودند...خیلیها با حرفهای قشنگشون، بعضیها با یه لبخند و یه سر تکون دادن ساده و بعضیها حتی با سکوتشون و تحمل بیتابیهای من کمکم کردند...خیلیها حتی با یه کامنت حال روحیم رو واسه چند روز بهتر کردند...زندگی خیلی قشنگه اگه دیگرون رو دور و بر خودمون ببینیم و از بالا دیگرون رو نگاه نکنیم...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Sep 2009 13:35:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adiboodi&amp;postid=283</comments>
<dc:creator>adiboodi</dc:creator>
<guid>http://adiboodi.blogfa.com/post-283.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سورپرایز...</title>
<link>http://adiboodi.blogfa.com/post-282.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;-از صبح روز تولدم دندونامو رو هم فشار دادم...میدونستم که مثل هر سال یادش رفته...اونروز مناسبت دیگه ای هم داره که من همیشه براش کادو میخریدم و به کنایه میگفتم که کادوی تولدمو واست خریدم...امسال هم آماده شده بودم که واسش کادو بخرم...رفتم دوش گرفتم و در حالیکه نفسم بالا نمیومد و این بچه رو دستگاه تنفسم جا خوش کرده بود، داشتم حاضر میشدم که گفتم به جهنم!!...ولش کن!...هی من کادو بخرم و محبت کنم و هی اون بی محلی کنه!...بنابراین از خونه در نیومدم...واسه پول کادوش هم نقشه کشیدم...شب به جای اینکه زودتر بیاد خونه، دیرتر از همیشه اومد...منم تا بیاد یه نامه بلند بالای چهار صفحه ای که با عزیزم شروع میشد و از گله و ناله میرسید به نفرین و ناسزا براش نوشتم...و گذاشتم تا به جای کادو بهش بدم...از شدت ناراحتی و عصبانیت در حال انفجار بودم...تو اون چهار صفحه تمام درددلها و ناراحتیهای این چند سال رو نوشته بودم...مطمئن بودم که این دفعه، هم از فراموش کردن تولد پشیمون میشه و هم خیلی از ناراحتیهای کهنه و تازه مو میفهمه... &lt;BR&gt;خیلی دیر اومد...وقتی اومد دو شاخه گل مریم و یه کیف کاغذی کادویی دستش بود...گفت میخواستم سورپرایز بشی...&lt;BR&gt;حالا من موندم که خوشحال بشم از اینکه واسه اولین بار یادش بوده و همونی شده که میخواستم یا ناراحت بشم از اینکه حرفهام رو نخونده و درددلهامو نشنیده؟؟...یا اینکه هیچکدوم!!...خیط و دماغ سوخته بشینم به خودم هرهر بخندم؟؟...  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Sep 2009 17:39:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adiboodi&amp;postid=282</comments>
<dc:creator>adiboodi</dc:creator>
<guid>http://adiboodi.blogfa.com/post-282.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
