
تو یه روز زمستونی عاشق شدم!
از اون روزایی که شب قبلش یه عالمه برف اومده و صبح آفتاب زده رو برفا و داره کم کم آبشون میکنه!
یه جوی کوچولوی آب پله پله از زیر تل برفا همه جا را میگیره و یه سوز ملایمی هم میاد!
میتونی کاپشنتو تنت نکنی و بندازی رو دستت یا دولا آویزونش کنی رو کیفتو پاهاتو چلپ چلپ بکوبی تو آبا و کیف کنی!
من تو یه همچین روزی عاشق شدم!
این روزا تا برف میاد منتظر آفتاب بعدشم!آفتاب میاد برفا آب میشن!من پاهامو چلپ چلپ میکوبم تو آبا!ولی دیگه تو رو نمیبینم!هرچی هم منتظر بمونم فایده نداره!
|
+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه بیست و سوم دی 1385