|
-دلم تنگ شده واسه روزهای بی خیالی...روز به روز زندگی سخت تر میشه...روز به روز از دنیای فانتزی و خیالی خودت دورتر میشی...هر روز که آدم بزرگتر میشه...هر روز که آدم پیرتر میشه...این زندگی لعنتی بیشتر سخت میگیره بهش...من خسته ام و دلم یه بغل گنده آرامش میخواد...خودم رو زدم به بی خیالی...به هیچی فکر نمیکنم...واقعیت رو نمیبینم یا نمیخوام ببینم...شدم یه عروسک پارچه ای که یه لبخند با کاموای قرمز رو صورتش دوختند...اگه بخوادم نمیتونه نخنده...میخنده ولی ته چشمای دکمه ایش اشک دو دو میزنه...
-مرسی...ممنون از هرکسی که نگرانم شد...هرکسی اومد و حرفی زد...هرکسی که اومد و به احترام همه غصه ام سکوت کرد... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه سیزدهم تیر 1388 |
|

