تبليغاتX
جزر و مد احساسات من
 

-یه جمله ای رو تو یه فیلمی شنیدم...مریض نمیخواد برگرده...حال همون مریض رو دارم...میدونم که دارم افسرده میشم یا حتی شدم...ولی برخلاف همیشه که نمیخواستم مریض بشم الان دیگه برام مهم نیست...هیچ حوصله تلاش برای بهبودی رو ندارم...فیلم، موسیقی، حتی دیدن آلبومهای قدیمی که یه روزی عشقم بود...هیچکدوم رو دیگه نمیخوام...هیچ امیدی به آینده ندارم...کاملا خودخواهم...خودخواه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ...دیگه نمیخوام به هیچکس فکر کنم...نمیخوام زندگی کنم...هیچی به دهنم مزه نمیده...نه ترشی...نه شیرینی...هیچی...خوابم نمیبره...عصرها دو ساعت میخوابم...شبها تا صبح جون میکنم...تمام روز فقط زمزمه میکنم مرگ میخوام...یا وقتی به خودم میام میبینم دائم میگم خدایا چرا؟چرا؟چرا؟...نمیخوامش...تصورشم نمیتونم بکنم...من مادر بدیم...اصلا من یه حیوونم که بچه ام رو دوست ندارم...ولی نمیخوامش...نمیخوامش...نمیخوامش...من دخترمو میخوام...و هیچکس درکم نمیکنه...هیچکس نمیفهمه چرا؟...نمیخوام عذاب وجدان بکشم...میخوام خودخواه باشم...میخوام حیوون باشم...میخوام بمیرم...ولی این کابوس تموم بشه...از همه بچه ها متنفر شدم...از سر و صدا دیوونه میشم...تمام روز رو کنج کاناپه کز میکنم و اشک میریزم...گاهی های های گریه میکنم...حوصله نصیحت دیگرون رو ندارم...حالم از نصیحتهاشون بهم میخوره...هیچوقت اینجوری نبودم...روزهای بدیند...خیلی بد...دلم میخواد از خواب پاشم و ببینم باردار نیستم...ببینم هنوز امید به اومدن دختر کوچولوم هست...روحم درد میکشه...هیچوقت اینجوری درد نکشیده بودم...این تابستون جهنمی تموم بشو هم نیست...ای خدا این کابوس تموم بشو نیست؟؟...تازه با اومدنش اوضاع بدترم میشه...میاد و نمیذاره دخترکم بیاد...من توانایی مالی و جسمی و روحی دو تا بچه رو ندارم...میاد و زندگیم و آرزوهام رو به گند میکشه...از اولش هم معلوم بود وقتی اونجوری بی برنامه و بی موقع اومد...حالم خیلی بده و این کابوس لعنتی بدترین کابوس زندگیمه...کاش تموم بشه...کاش میشد راحت بمیرم...


 -این وبلاگ پر انرژی منفیه...اگه ناراحتتون میکنه نخونیدش...خواهش میکنم...من تنها جایی که واسه درددل و آروم شدن دارم همینجاست...نمیخوام کسی با خوندن اینجا ناراحت و دپرس بشه...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه نهم تیر 1388