تبليغاتX
جزر و مد احساسات من
 

-سیمای من...دوست خوبم...خواهرم...نمیدونی اینروزها چقدر بهت نیاز دارم...نمیتونم بهت زنگ بزنم...نمیخوام تو رو هم درگیر خودم و ناراحتیهام بکنم...آخه دختر!من جز ناراحتیهام واسه تو چیزی داشتم؟؟...اما تو همیشه واسه من پناهگاه بودی...همیشه فرشته نجات بودی...تو دوستم داشتی همیشه...نمیدونی چقدر یاد اونروزها افتادم...چقدر دلم هوای خونتون و مامان باباتو کرده....چقدر دلم میخواست مثل اونروزها بیام و چند روزی خونتون بمونم...مامانت واسمون از اون سوپهای چربش بپزه و بابات شب به شب ما رو ببره بازار بسته!!...دلم هوای آرامش و امنیت خونتون رو کرده...یادته دفعه پیش تو بودی که نذاشتی افسردگی بگیرم؟؟...
یادته انقدر اومدی خونمون و منو بردی خونتون و گردوندی تا حالم خوب خوب شد؟...اما الان دیگه مثل اونروزها نیست...تو یه مادری...مادر یه مورچه کوچولو که خاله عاشق رقصشه...من نمیتونم...نمیتونم که تو رو نگران خودم بکنم...ولی اینروزها عجیب به خواهریت نیاز دارم... 
افسردگی گریبانم رو گرفته...خیلیها دور و برم بودند که اینروزها نیستند...کی باور میکنه که مادر خودم بهم گفته باشه مشکلاتت رو به من نگو!!...آره این بار اولش هم نیست...میگه که نمیخواد با شنیدن مشکلات من اعصاب و روحیه اش خراب بشه!!...اما همین مادر حوصله شنیدن درددل خواهر پنجاه ساله اش رو راجع به حسادتهاش نسبت به خرید خواهرشوهر و جاریش داره...شنیدن افسردگی و استرس دخترش تو بارداری اعصابش رو ناراحت میکنه ولی واسه معده درد و سردرد خواهرش گریه میکنه...هیچکس درد و تنهایی منو نمیفهمه...هیچکس نمیفهمه که یه دخترک کوچولو چقدر میتونست زندگی تاریک منو روشن کنه...نه نه من پسرک رو دوست دارم...واسش اسمم گذاشتم...روزی چند ساعت هم با هم حرف میزنیم...اونم میاد و میشه مثل بقیه...من باز هم تنها خواهم بود...آره من خودخواهم...من خودخواهم...من دخترکم رو بخاطر تمام تنهاییهام میخواستم...میخواستم بیاد و مامان تنهاش رو تو خوشبختی غرق کنه...توان یه استرس دیگه یه بارداری دیگه یه انتظار دیگه رو ندارم...صدای دکتر سونوگراف برام کابوسه...پسره...پسره...و صدای گریه های بلند بلندم که مرد بیچاره رو به وحشت انداخت...و صداش که سعی میکرد با تمام مهربونی تو وجودش دلداریم بده....دیگه طاقت گریه های های های کنار خیابون رو ندارم...طاقت ترحم مردم رو ندارم....هیچی درست نمیشه...اومدن پسرک هم فقط عادی میشه...من بازهم به بدبختی و تنهاییهام عادت میکنم....حقش نبود خدا تنها امیدم رو ازم بگیره...حالم بهم میخوره از نصیحت....اینکه کفر نگو...اینکه خدا صلاح منو خواسته...نه نه خدا هم نازی رو دوست نداره...مثل همه...خدا هم تنهایی نازی رو میخواد...    

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در یکشنبه هفتم تیر 1388