-گاهی یه چیزی رو از خدا میخوای...از کائنات میخوای...تموم زندگیت رو به اون فکر میکنی...تموم زندگیت میشه اون...بعد به اون چیز نمیرسی...دقیقا برعکسش میشه...از خودت و زندگی ناامید میشی...شاید کسی باور نکنه ولی من الان دقیقا تو اون نقطه وسط وسط ناامیدیها ایستادم...من آدم جون عزیز و عاشق زندگی ای هستم...یعنی بودم...این چند هفته همش با خودم میگم میخوام بمیرم...واقعا دیگه هیچ امیدی تو زندگیم ندارم...از نرسیدن به خواسته هام خسته شدم...مرگ میخوام...هیچ کس هم نمیتونه کمکم کنه باور کن خود خدا هم نمیتونه...مگه معجزه کنه...مگه تمام قوانین دنیا غلط باشه و معجزه در مورد یه بنده ناچیز اتفاق بیفته...
-من دوستش دارم...اون بچه منه...تکوناش...ضربان قلبش...اون ستون مهره های کوچولوش تو سونو...اما اون دختر کوچولوی من نیست...من دخترمو میخوام...کفشهای صورتی کوچولوشو چی کار کنم؟...اگه هیچوقت نیاد؟...من بدون اون نمیتونم زندگی کنم...تو رو خدا کسی نصیحتم نکنه...کسی نگه ناشکری نکن...فقط یکی درکم کنه....احساس میکنم دختر کوچولوی موفرفریم مرده...احساس مادرهایی که بچه شون مرده رو درک میکنم...خیلی درد داره...خیلی...
- تو رو خدا انقدر حسود و بدجنس نباشیم...وقتی خودمون عاشق دختر یا پسر بودیم و صاحبش نشدیم...نریم رو اعصاب دیگرون...بهشون نگیم که تو هیچوقت به اون چیزی که میخوای نمیرسی...زنیکه چاق گنده انقدر تو این چند ساله تو مغز من خوند که اصلا به تو نمیاد دختردار بشی که تو ذهن و ضمیر ناخوداگاه من نشست...تموم آرزوهام رو به خاطر حماقتم از بین بردم...بخاطر احساساتم و تحت تاثیر قرار گرفتن هام...نذارید هیچ احمق حسودی روتون تاثیر بذاره...وقتی خنده هاش رو میبینم که میگه من میدونم بچه تو چیه؟؟تموم جیگرم آتیش میگیره...آخه از ناراحتی دیگرون به شماها چی میرسه؟...من که فقط از خدا میخوام همه به آرزوهاشون برسند...من که هیچوقت واسه هیچکسی بد نخواستم و نمیخوام...ولی فقط از خدا اگه صدامو میشنوه میخوام حال این آدمو جلو چشمم طوری بگیره که تلافی ذات خرابش دربیاد...
-حالم خیلی خرابه...فقط با یه امید واهی منتظر سونوی بعدیم...شاید اشتباه باشه...شاید...میدونم که خیلی ساده ام...
|
+| نوشته شده توسط نازنین بانو در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388