پراکنده...
-شده یه حسی داشته باشی...یه حس خوب...که حس کنی حست درسته؟!...بعد نتونی باور کنی که حست درسته!...بمونی تو یه برزخ...چقدر ایمان آوردن به درستی احساس آدم مهمه...و چقدر بده که بمونی تو خلسه مبهم احساست...ندونی باید خوشحال باشی یا ناراحت؟...
-تو اوج ناامیدی وقتی تو آینه نگاه میکنی و میگی نه نازی دیگه حوصله اش رو ندارم...دیگه فایده نداره...و خودت رو زشت زشت میبینی و آینه بهت دهن کجی میکنه...وقتی از جلوی آینه میای کنار و میبینی که یه حجم بزرگ دلخوشی منتظرت بوده...وای خدایا که چه احساسی بهت دست میده...مرسی خدای خوشگلم...
-تو اوج یه ناامیدی دیگه...ماهها پیش بین شادی شنیدن خبر وجود یه هدیه خدایی تو دل یه آشنا و ناامیدی و دلشکستگی نیومدن مهمون کوچولوت وقتی اشک میریختی و با خودت میگفتی منم دلم فرشته کوچولوم رو میخواد...خبر نداشتی که یه دونه کوچولوی کوچولو همون موقع تو دلت سفت چسبیده و داره تو قلبت ریشه میزنه...دونه ای که قراره یه گل سرخ خوشگل بشه و یه روز از تو اون گل سرخ یه شازده کوچولو یا یه پرنسس فسقلی پاشو تو دنیای تو بذاره و زندگیت رو رنگی و خوشبو بکنه...حالا میتونی نگی ممنون خدای مهربون مهربون بزرگ بزرگ نازی کوچیک کوچیک؟؟...
-و راستی تو میدونی که توی دلم آتیش بازیه؟...یه عالمه فشفشه های رنگی خوشگل روشنه...از اون فشفشه ها که چرق چرق صدا میدند و یه عالمه نور و ستاره پخش میکنند...
|
+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388