|
مادرانه...
-چقدر پارسال اینموقع به نظرم دور میاد...انگار نه یکسال که هزار سال از اونروزها گذشته...انگار اصلا من زندگیشون نکردم...انگار من همیشه مامی پسرک مموشی بودم که انقدر کوچولو و ریزه که میترسی بهش دست بزنی...انگار همیشه بوده... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه سی ام آبان 1388 التماس دعا...
اگر بین شماها کسی هست که پیش خدا حرفش برو داره!!...کسی که خدا روشو زمین نمیندازه...کسی که هرچی از خدا خواسته بهش داده...به همون خدا قسمش میدم واسم دعا کنه...تو حالی هستم که فقط خود خدا میدونه...دعا کنید اون معجزه ای که میخوام اتفاق بیفته...هیچوقت مثل امروز ناامید و مستاصل نبودم... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در دوشنبه یازدهم آبان 1388 موش مامی شه...
-متنفرم از کنار اومدن با شرایط تحمیلی...متنفرم از عادت کردن...من هنوزم دخترکم رو میخوام...ولی...این کوچولو بچه منه...دیگه نمیترسم...میترسیدم که دوستش نداشته باشم...دلم براش میسوخت...ولی خدا رو شکر میکنم که هر چی بهم نداده به جاش قلبی داده که میتونه هرکسی و هرچیزی رو عاشقانه دوست داشته باشه...اینم نعمتیه...فقط بگم که خوشحالم...خوشحالم که میتونم عاشق موش کوچولویی باشم که به شدت شبیه خودمه... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه دوم آبان 1388 |
|

