تبليغاتX
جزر و مد احساسات من
 من عادت نمیکنم...

-آخر یه راهی هستی...دلت میخواست یک نفس راحت بکشی و بگی آخیش تموم شد...دلت میخواست بخندی و بگی می ارزید به تمام سختیهاش...نمیتونی...خوشحالی اما نه کاملا...همیشه یه جای کار لنگ میزنه...اما چرا واسه من؟؟...منی که از خدا و دنیا و بشر خواسته بودمش...چی میشد یه دفعه هم من به چیزی که میخواستم میرسیدم؟؟...چی میشد یه بارم شده اون چیزی که میخواستم میشد؟؟...همش حسرت؟؟...همش گریه؟؟...
-نه ناشکری میکنم نه ازش متنفرم...فقط میترسم...میترسم منی که اونقدر منتظرش بودم نتونم اونقدری که حقشه دوستش داشته باشم...سعیم رو میکنم...مثل تمام آرزوهای قشنگم با رویای دخترک موفرفریمم خداحافظی میکنم...اما خیلی سخته...خیلی...دیگه هم نمیگم کاش یکی درکم میکرد...این غم انقدر برام سنگین بود که در کمال خودخواهی فکر کنم کسی قادر به درکم نیست...پسرک میاد...اون جای خودش رو داره...اون پسرک منه...اما این غمی که تو دلمه هرگز از بین نمیره...شاید هرگز بچه دومی در کار نباشه...شاید اگرم بچه دومی بیاد باز یه پسرک تپلی دیگه باشه...حال من مثل حال مادریه که دخترکش رو گم کرده و دیگه امیدی به پیدا کردن و زنده بودنش نداره...هیچی بدتر از ناامیدی نیست...شادی روزهای قشنگ زندگی من همیشه تو این ناامیدیها از بین رفتند...مثل روزی که شنیدم دانشگاه قبول شدم...مثل دوران نامزدیم...مثل روز عقدم...مثل روز عروسیم...و حالا غمگینترین روزهای زندگیم رو میگذرونم...من عادت نمیکنم...من لعنتی عادت نمیکنم...همیشه این غصه و بغض لعنتی باهامه...مشکلم اینه که عادت نمیکنم...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در جمعه هفدهم مهر 1388