تبليغاتX
جزر و مد احساسات من
 تامالین...

-تامالین...فکر کنم اسمش تامالین بود...موجود کوچولویی که خوابش نمیبرد و کابوس میدید...همون موجود کوچولویی که چشمهای درشتی داشت...خوش به حالش که سرندی پیتی رو داشت که بغلش کنه و آرومش کنه...یه سرندی پیتی صورتی گنده میخوام تا تو بغلش آروم بگیرم...تا این کابوسها تموم بشه...دلم یه خواب آروم و راحت میخواد...



-ده درصد زنان در دوران بارداری دچار افسردگی از خفیف تا شدید میشند...چند درصدشون شدیده دیگه نمیدونم...ولی جالبه که من جزو اونهام...نه که قبلا خیلی شاد و سرخوش بودم همین افسردگیه رو کم داشتم...خدا به افسردگی پس از زایمان رحم کنه که همه گیر هم هست... 

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388   
 

-همیشه از عادت کردن به چیزی متنفر بودم...همیشه مجبور شدم به همه چیز عادت کنم...دیگه به عادت کردنم، عادت کردم...
-حالا دیگه تو رو داشتن خیاله...دل اسیر آرزوهای محاله...
-حالم خوب میشه...دوباره میخندم...دوباره میخندونم...ولی همیشه ته ته این دل جای زخم نداشتنها و نرسیدنها عذابم داده و میده...اینم سرنوشتیه...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در یکشنبه یازدهم مرداد 1388   
 

پدر ژیژو به هاپو گفته نیا بیرون از خونه من جات پر و پاچه همه رو از دم میگیرم...این مرد اصلا سلام و علیک سلام بلد نیست...همیشه اخموئه...همیشه عصبانیه...از صدای تلویزیون و حرف زدن و گفتن و خندیدن و بچه و بزرگ بدش میاد...زود میخوابه و از ساعت ۹ که میخوابه دیگه باید همه چراغها خاموش بشه و تلویزیون هم خفه...وقت اخبار مهم نیست که چند نفر غریبه و خودیه دارند تلویزیون میبینند کنترل رو برمیداره و میذاره کانالی که دوست داره...با عروسهاش البته به جز من(چون من اصلا از روز اول نذاشتم بهم بی احترامی کنند باهاشون رسمی و با احترام برخورد کردم، الآنم من هی دختر و آی و هوی نیستم) مثل کلفت برخورد میکنه:دختر پاشو چایی بریز، دختر شامو بیار، دختر، دختر، دختر...البته بهش حق میدم...ناراحتی قلبی داره و من میذارم پا حساب مریضیش...ولی خیلی خوشم میاد ازینکه ژیژو همیشه میگه بابام خیلی دلسوزه...من تو این چند سال دلسوزی ازش ندیدم...دلش به حال پسر و عروسش نسوخت که دارند با قرض و قوله زندگیشون رو شروع میکنند...دم در سالن روز عقدمون بعد از یه عالم بی آبرویی که از روز قبلش درآورده بودند پسرخاله بیست ساله منو کشید یه گوشه و بهش گفت که ۳۵۰ تومن پول شام دادم پسرمم از چنگم درآوردند...و این در حالی بود که پول سالن و جشنمون چند برابر شده بود که همش هم وام بود و بعدا خودمون دادیمش و من اصلا نمیخواستم آبروم جلوی خانواده ام و پسرخاله ام بره...بعد از عروسی هم ژیژوی عزیز که من از چنگ پدر دلسوزش درش آورده بودم، یک میلیون تومن دستی به پدرشون مزد دلسوزی دادند...که این پول هم وامی بود که از زندگیمون کم میشد...من عروس بدیم که از این خانواده متنفرم...مادرشوهر عزیزم دلسوز نیست مهربونه!!...تو این چند ماهه یکبار حال عروس باردارش رو نپرسیده...حتی وقتی ژیژو بهش زنگ میزنه حال منو بچه رو نمیپرسه...من عروس بدیم...جاری بزرگم خونه اش تا خونه من یه ربع راهه...بعد پنج سال هنوز کادوی عروسی منو نداده و هنوز من رنگ خونه اش رو ندیدم...اما ژیژو شماره موبایل جاری جونو سیو کرده...من عروس بدیم...من پسرشون رو از چنگشون درآوردم...پدرشوهر مریضه و ما هر روز مراسم پدر دلسوز داره میمیره داریم...و پسری که من از چنگشون درآوردم و تو مدت بارداری من هر شب زودتر از ساعت ۱۰ خونه نیومده و همش کار داشته، اینروزها هر شب تا نصفه شب پیش پدر دلسوزشه...به نظر من وظیفه شه که بره و پیش پدرش باشه...اگه هم اون نمیرفت من مجبورش میکردم بره...اما به نظر شما وظیفه اش نیست که تو دوران بارداری یه کم فقط یه کم به زن بیچاره اش میرسید که افسردگی نگیره؟؟...من دردهام رو پیش کی ببرم؟؟...پیش مادرم که منو دوست داره ولی خودش و خواهرم رو به من ترجیح میده...پیش پدری که تا باهاش درددل میکنم صداش میلرزه و میترسم سکته کنه...پیش خاله ای که از اول بارداریم تا حالا بخاطر اینکه اول به اون نگفتم باردارم قهر کرده و دائم همه جا پشت سر منو شوهرم چرت و پرت میگه!...حالا حق دارم احساس خوشبختی کنم؟؟!!...فامیل و دوست و آشنای خوب هم نعمتیه که وقتی قسمت میشد من داشتم تو صف شانس و دماغ سر و کله دیگرونو میشکستم....   

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در پنجشنبه هشتم مرداد 1388   
 زن خوشبخت...

-من یه زن خوشبختم...خوشبختم چون روز عقدم با لباس عروس و تور و تاج و زیمبل و زیمبو تو آرایشگاه ساعتها منتظر موندم بدون اینکه بدونم داماد میاد دنبالم یا نه؟؟...خوشبختم چون شوهرم پدر و مادر تحصیلکردمو همیشه مسخره میکنه و پدر مادر دهاتی خودش رو آدم حسابی میدونه...خوشبختم چون روم نمیشه جاریهام رو تو مهمونیهام با دوستام دعوت کنم...خوشبختم چون وقتی میرم خونه مادرشوهرم از بوی بد بالش زیر سرم حالم بهم میخوره و تا صبح از چندش تو اون رختخوابها خوابم نمیبره...خوشبختم چون از وقتی حامله شدم دیگه مجبورم نمیکنه برم تو اون دهات دیدن مادر پدرش...خوشبختم چون تو دوران بارداریم هر شب شوهرم ساعت ده شب به بعد اومده خونه...خوشبختم چون حتی خدا هم نخواست من دلم به داشتن دختر کوچولوم خوش باشه...همین یه آرزو و دلخوشیمم از دست دادم...من زن خوشبختیم...از صبح تا شب سگ دو میزنم...تو ماه هفتم بارداریمم اضافه کاری میمونم تا نیام خونه و بوی گند فاضلاب خونه رو تحمل نکنم...من زن خوشبختیم...چون هنوز تکلیف هزینه زایمانم روشن نیست...چون بازم باید مثل روز عروسیم منتظر شوهرم بمونم...من زن خوشبختیم که هنوز دلم برای پدر شوهرم میسوزه که چرا مریضه؟...پدر شوهری که جواب سلامم رو هم به زور داده تا حالا...من زن خوشبختیم و سایه گند خانواده شوهرم رو زندگیم نیست...من زن خوشبختیم که فامیلای پدری بچم همه باعث افتخارشند!!!...شاید هم این خواست خدا بود که به من دختر نده...آره دیگه خدا هم دید دخترم مثل خودم یه زن خوشبخت میشه گفت یه زن خوشبخت خوشبخت واسه این دنیا کافیه... 

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه ششم مرداد 1388