|
-عادت کردم به خیالبافی...خودم رو گول میزنم...همیشه تو خیالاتم زندگی میکنم...وقتی زندگی مطابق میلم نباشه بی اختیار میرم تو لاک خودم و رویابافیهام...الکی منتظر معجزه ام...صد بار حرفهایی رو که میخوام از زبون دیگرون بشنوم با خودم تکرار میکنم...اینروزها بیشتر از همیشه تو رویام...نمیخوام بیدار بشم...رویای من خیلی قشنگتر از دنیای آدماست... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 پراکنده...
-کاشکی یکی پیدا میشد ازم میپرسید ناهار چی میخوری واست درست کنم؟...من دلم آش رشته و خورشت کرفس و آش گوجه و کته با مرغ میخواد...خودمم حال درست کردنشونو ندارم...نمیتونم سرپا وایستم...مدام ضعف میکنم... -من لعنتی ته ته اون چشمای ریز یه چیزی میبینم...یه چیزی مثل عشق...حالا نه خود خودش...ولی یه چیزی تو همون مایه ها... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه بیستم تیر 1388 -دلم تنگ شده واسه روزهای بی خیالی...روز به روز زندگی سخت تر میشه...روز به روز از دنیای فانتزی و خیالی خودت دورتر میشی...هر روز که آدم بزرگتر میشه...هر روز که آدم پیرتر میشه...این زندگی لعنتی بیشتر سخت میگیره بهش...من خسته ام و دلم یه بغل گنده آرامش میخواد...خودم رو زدم به بی خیالی...به هیچی فکر نمیکنم...واقعیت رو نمیبینم یا نمیخوام ببینم...شدم یه عروسک پارچه ای که یه لبخند با کاموای قرمز رو صورتش دوختند...اگه بخوادم نمیتونه نخنده...میخنده ولی ته چشمای دکمه ایش اشک دو دو میزنه...
-مرسی...ممنون از هرکسی که نگرانم شد...هرکسی اومد و حرفی زد...هرکسی که اومد و به احترام همه غصه ام سکوت کرد... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه سیزدهم تیر 1388 -یه جمله ای رو تو یه فیلمی شنیدم...مریض نمیخواد برگرده...حال همون مریض رو دارم...میدونم که دارم افسرده میشم یا حتی شدم...ولی برخلاف همیشه که نمیخواستم مریض بشم الان دیگه برام مهم نیست...هیچ حوصله تلاش برای بهبودی رو ندارم...فیلم، موسیقی، حتی دیدن آلبومهای قدیمی که یه روزی عشقم بود...هیچکدوم رو دیگه نمیخوام...هیچ امیدی به آینده ندارم...کاملا خودخواهم...خودخواه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ...دیگه نمیخوام به هیچکس فکر کنم...نمیخوام زندگی کنم...هیچی به دهنم مزه نمیده...نه ترشی...نه شیرینی...هیچی...خوابم نمیبره...عصرها دو ساعت میخوابم...شبها تا صبح جون میکنم...تمام روز فقط زمزمه میکنم مرگ میخوام...یا وقتی به خودم میام میبینم دائم میگم خدایا چرا؟چرا؟چرا؟...نمیخوامش...تصورشم نمیتونم بکنم...من مادر بدیم...اصلا من یه حیوونم که بچه ام رو دوست ندارم...ولی نمیخوامش...نمیخوامش...نمیخوامش...من دخترمو میخوام...و هیچکس درکم نمیکنه...هیچکس نمیفهمه چرا؟...نمیخوام عذاب وجدان بکشم...میخوام خودخواه باشم...میخوام حیوون باشم...میخوام بمیرم...ولی این کابوس تموم بشه...از همه بچه ها متنفر شدم...از سر و صدا دیوونه میشم...تمام روز رو کنج کاناپه کز میکنم و اشک میریزم...گاهی های های گریه میکنم...حوصله نصیحت دیگرون رو ندارم...حالم از نصیحتهاشون بهم میخوره...هیچوقت اینجوری نبودم...روزهای بدیند...خیلی بد...دلم میخواد از خواب پاشم و ببینم باردار نیستم...ببینم هنوز امید به اومدن دختر کوچولوم هست...روحم درد میکشه...هیچوقت اینجوری درد نکشیده بودم...این تابستون جهنمی تموم بشو هم نیست...ای خدا این کابوس تموم بشو نیست؟؟...تازه با اومدنش اوضاع بدترم میشه...میاد و نمیذاره دخترکم بیاد...من توانایی مالی و جسمی و روحی دو تا بچه رو ندارم...میاد و زندگیم و آرزوهام رو به گند میکشه...از اولش هم معلوم بود وقتی اونجوری بی برنامه و بی موقع اومد...حالم خیلی بده و این کابوس لعنتی بدترین کابوس زندگیمه...کاش تموم بشه...کاش میشد راحت بمیرم... -این وبلاگ پر انرژی منفیه...اگه ناراحتتون میکنه نخونیدش...خواهش میکنم...من تنها جایی که واسه درددل و آروم شدن دارم همینجاست...نمیخوام کسی با خوندن اینجا ناراحت و دپرس بشه... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه نهم تیر 1388 -سیمای من...دوست خوبم...خواهرم...نمیدونی اینروزها چقدر بهت نیاز دارم...نمیتونم بهت زنگ بزنم...نمیخوام تو رو هم درگیر خودم و ناراحتیهام بکنم...آخه دختر!من جز ناراحتیهام واسه تو چیزی داشتم؟؟...اما تو همیشه واسه من پناهگاه بودی...همیشه فرشته نجات بودی...تو دوستم داشتی همیشه...نمیدونی چقدر یاد اونروزها افتادم...چقدر دلم هوای خونتون و مامان باباتو کرده....چقدر دلم میخواست مثل اونروزها بیام و چند روزی خونتون بمونم...مامانت واسمون از اون سوپهای چربش بپزه و بابات شب به شب ما رو ببره بازار بسته!!...دلم هوای آرامش و امنیت خونتون رو کرده...یادته دفعه پیش تو بودی که نذاشتی افسردگی بگیرم؟؟... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در یکشنبه هفتم تیر 1388 |
|

