تبليغاتX
جزر و مد احساسات من
 

-عادت کردم به خیالبافی...خودم رو گول میزنم...همیشه تو خیالاتم زندگی میکنم...وقتی زندگی مطابق میلم نباشه بی اختیار میرم تو لاک خودم و رویابافیهام...الکی منتظر معجزه ام...صد بار حرفهایی رو که میخوام از زبون دیگرون بشنوم با خودم تکرار میکنم...اینروزها بیشتر از همیشه تو رویام...نمیخوام بیدار بشم...رویای من خیلی قشنگتر از دنیای آدماست...
-دیگه مهم نیست که موهات منگول منگول و قهوه ای باشه...اصلا بذار مث موهای خودم صاف و کم پشت و زیتونی باشه...دیگه مهم نیست چشمات عسلی باشه...دیگه مهم نیست باریک و باربی بشی...اصلا مث خودم تپلی و همیشه تو رژیم باش...دیگه هیچکدوم اینا مهم نیست...فقط کاش اون دکتر لعنتی که میگند تو کارش یکه، اینبار اشتباه کرده باشه...عروسکم من دیگه نمیتونم منتظرت باشم...بسمه...به خدا مامانی بسمه...خیلی انتظارت رو کشیدم...دلت واسم نسوخت؟...خدا دوستم نداشت...تو که دوستم داشتی عزیزکم!...تو چرا نخواستی دل من شاد بشه؟...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388  
 پراکنده...

-کاشکی یکی پیدا میشد ازم میپرسید ناهار چی میخوری واست درست کنم؟...من دلم آش رشته و خورشت کرفس و آش گوجه و کته با مرغ میخواد...خودمم حال درست کردنشونو ندارم...نمیتونم سرپا وایستم...مدام ضعف میکنم...
-مدام ضربه میزنه...بالا...پایین...اینور دلم...اونور دلم...وقتی دستم رو میذارم رو شکمم سریع واکنش نشون میده...جوابم رو میده...اما جواب ژیژو و خاله شو با ناز و عشوه میده...دو هفته دیگه سونو دارم...کاش دختر باشی وروجک...کاش...


-من لعنتی ته ته اون چشمای ریز یه چیزی میبینم...یه چیزی مثل عشق...حالا نه خود خودش...ولی یه چیزی تو همون مایه ها...
|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه بیستم تیر 1388   
 

-دلم تنگ شده واسه روزهای بی خیالی...روز به روز زندگی سخت تر میشه...روز به روز از دنیای فانتزی و خیالی خودت دورتر میشی...هر روز که آدم بزرگتر میشه...هر روز که آدم پیرتر میشه...این زندگی لعنتی بیشتر سخت میگیره بهش...من خسته ام و دلم یه بغل گنده آرامش میخواد...خودم رو زدم به بی خیالی...به هیچی فکر نمیکنم...واقعیت رو نمیبینم یا نمیخوام ببینم...شدم یه عروسک پارچه ای که یه لبخند با کاموای قرمز رو صورتش دوختند...اگه بخوادم نمیتونه نخنده...میخنده ولی ته چشمای دکمه ایش اشک دو دو میزنه...
-ممنون که هستی...ممنون که هوامو داری...ممنون...گاهی با هیچ کلامی نمیشه احساس خاصی رو منتقل کرد...و تمام روح و قلب من پر از چنین احساسیه...


-مرسی...ممنون از هرکسی که نگرانم شد...هرکسی اومد و حرفی زد...هرکسی که اومد و به احترام همه غصه ام سکوت کرد...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه سیزدهم تیر 1388   
 

-یه جمله ای رو تو یه فیلمی شنیدم...مریض نمیخواد برگرده...حال همون مریض رو دارم...میدونم که دارم افسرده میشم یا حتی شدم...ولی برخلاف همیشه که نمیخواستم مریض بشم الان دیگه برام مهم نیست...هیچ حوصله تلاش برای بهبودی رو ندارم...فیلم، موسیقی، حتی دیدن آلبومهای قدیمی که یه روزی عشقم بود...هیچکدوم رو دیگه نمیخوام...هیچ امیدی به آینده ندارم...کاملا خودخواهم...خودخواه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ...دیگه نمیخوام به هیچکس فکر کنم...نمیخوام زندگی کنم...هیچی به دهنم مزه نمیده...نه ترشی...نه شیرینی...هیچی...خوابم نمیبره...عصرها دو ساعت میخوابم...شبها تا صبح جون میکنم...تمام روز فقط زمزمه میکنم مرگ میخوام...یا وقتی به خودم میام میبینم دائم میگم خدایا چرا؟چرا؟چرا؟...نمیخوامش...تصورشم نمیتونم بکنم...من مادر بدیم...اصلا من یه حیوونم که بچه ام رو دوست ندارم...ولی نمیخوامش...نمیخوامش...نمیخوامش...من دخترمو میخوام...و هیچکس درکم نمیکنه...هیچکس نمیفهمه چرا؟...نمیخوام عذاب وجدان بکشم...میخوام خودخواه باشم...میخوام حیوون باشم...میخوام بمیرم...ولی این کابوس تموم بشه...از همه بچه ها متنفر شدم...از سر و صدا دیوونه میشم...تمام روز رو کنج کاناپه کز میکنم و اشک میریزم...گاهی های های گریه میکنم...حوصله نصیحت دیگرون رو ندارم...حالم از نصیحتهاشون بهم میخوره...هیچوقت اینجوری نبودم...روزهای بدیند...خیلی بد...دلم میخواد از خواب پاشم و ببینم باردار نیستم...ببینم هنوز امید به اومدن دختر کوچولوم هست...روحم درد میکشه...هیچوقت اینجوری درد نکشیده بودم...این تابستون جهنمی تموم بشو هم نیست...ای خدا این کابوس تموم بشو نیست؟؟...تازه با اومدنش اوضاع بدترم میشه...میاد و نمیذاره دخترکم بیاد...من توانایی مالی و جسمی و روحی دو تا بچه رو ندارم...میاد و زندگیم و آرزوهام رو به گند میکشه...از اولش هم معلوم بود وقتی اونجوری بی برنامه و بی موقع اومد...حالم خیلی بده و این کابوس لعنتی بدترین کابوس زندگیمه...کاش تموم بشه...کاش میشد راحت بمیرم...


 -این وبلاگ پر انرژی منفیه...اگه ناراحتتون میکنه نخونیدش...خواهش میکنم...من تنها جایی که واسه درددل و آروم شدن دارم همینجاست...نمیخوام کسی با خوندن اینجا ناراحت و دپرس بشه...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه نهم تیر 1388  
 

-سیمای من...دوست خوبم...خواهرم...نمیدونی اینروزها چقدر بهت نیاز دارم...نمیتونم بهت زنگ بزنم...نمیخوام تو رو هم درگیر خودم و ناراحتیهام بکنم...آخه دختر!من جز ناراحتیهام واسه تو چیزی داشتم؟؟...اما تو همیشه واسه من پناهگاه بودی...همیشه فرشته نجات بودی...تو دوستم داشتی همیشه...نمیدونی چقدر یاد اونروزها افتادم...چقدر دلم هوای خونتون و مامان باباتو کرده....چقدر دلم میخواست مثل اونروزها بیام و چند روزی خونتون بمونم...مامانت واسمون از اون سوپهای چربش بپزه و بابات شب به شب ما رو ببره بازار بسته!!...دلم هوای آرامش و امنیت خونتون رو کرده...یادته دفعه پیش تو بودی که نذاشتی افسردگی بگیرم؟؟...
یادته انقدر اومدی خونمون و منو بردی خونتون و گردوندی تا حالم خوب خوب شد؟...اما الان دیگه مثل اونروزها نیست...تو یه مادری...مادر یه مورچه کوچولو که خاله عاشق رقصشه...من نمیتونم...نمیتونم که تو رو نگران خودم بکنم...ولی اینروزها عجیب به خواهریت نیاز دارم... 
افسردگی گریبانم رو گرفته...خیلیها دور و برم بودند که اینروزها نیستند...کی باور میکنه که مادر خودم بهم گفته باشه مشکلاتت رو به من نگو!!...آره این بار اولش هم نیست...میگه که نمیخواد با شنیدن مشکلات من اعصاب و روحیه اش خراب بشه!!...اما همین مادر حوصله شنیدن درددل خواهر پنجاه ساله اش رو راجع به حسادتهاش نسبت به خرید خواهرشوهر و جاریش داره...شنیدن افسردگی و استرس دخترش تو بارداری اعصابش رو ناراحت میکنه ولی واسه معده درد و سردرد خواهرش گریه میکنه...هیچکس درد و تنهایی منو نمیفهمه...هیچکس نمیفهمه که یه دخترک کوچولو چقدر میتونست زندگی تاریک منو روشن کنه...نه نه من پسرک رو دوست دارم...واسش اسمم گذاشتم...روزی چند ساعت هم با هم حرف میزنیم...اونم میاد و میشه مثل بقیه...من باز هم تنها خواهم بود...آره من خودخواهم...من خودخواهم...من دخترکم رو بخاطر تمام تنهاییهام میخواستم...میخواستم بیاد و مامان تنهاش رو تو خوشبختی غرق کنه...توان یه استرس دیگه یه بارداری دیگه یه انتظار دیگه رو ندارم...صدای دکتر سونوگراف برام کابوسه...پسره...پسره...و صدای گریه های بلند بلندم که مرد بیچاره رو به وحشت انداخت...و صداش که سعی میکرد با تمام مهربونی تو وجودش دلداریم بده....دیگه طاقت گریه های های های کنار خیابون رو ندارم...طاقت ترحم مردم رو ندارم....هیچی درست نمیشه...اومدن پسرک هم فقط عادی میشه...من بازهم به بدبختی و تنهاییهام عادت میکنم....حقش نبود خدا تنها امیدم رو ازم بگیره...حالم بهم میخوره از نصیحت....اینکه کفر نگو...اینکه خدا صلاح منو خواسته...نه نه خدا هم نازی رو دوست نداره...مثل همه...خدا هم تنهایی نازی رو میخواد...    

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در یکشنبه هفتم تیر 1388