|
-گاهی یه چیزی رو از خدا میخوای...از کائنات میخوای...تموم زندگیت رو به اون فکر میکنی...تموم زندگیت میشه اون...بعد به اون چیز نمیرسی...دقیقا برعکسش میشه...از خودت و زندگی ناامید میشی...شاید کسی باور نکنه ولی من الان دقیقا تو اون نقطه وسط وسط ناامیدیها ایستادم...من آدم جون عزیز و عاشق زندگی ای هستم...یعنی بودم...این چند هفته همش با خودم میگم میخوام بمیرم...واقعا دیگه هیچ امیدی تو زندگیم ندارم...از نرسیدن به خواسته هام خسته شدم...مرگ میخوام...هیچ کس هم نمیتونه کمکم کنه باور کن خود خدا هم نمیتونه...مگه معجزه کنه...مگه تمام قوانین دنیا غلط باشه و معجزه در مورد یه بنده ناچیز اتفاق بیفته... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 -انگیزه ای برای ادامه زندگی ندارم...فقط مرگ میخوام...یکی فامیل مهربون داره...یکی دوستای خوب داره...یکی پول داره...یکی یه خونه راحت داره...یکی میخواد بره...یکی میخواد بمونه...هرکسی تو زندگیش انگیزه ای داره...من فقط مجبور و محکومم به تحمل شرایط پیش اومده...دیگه خسته شدم...انقدر هرچی از خدا خواستم برعکسش رو داد...انقدر هرچی خواستم نشد...انقدر التماس کردم و نشنید...انقدر قربون صدقه اش رفتم و ناز کرد...هیچ انگیزه ای برام نمونده...خسته شدم از راضی شدن ...خسته شدم از تحمل کردن...من کم آوردم...دیگه نمیخوام زنده باشم و تحمل کنم... -بچه خوبه...ژیژو خوبه...این منم که کم آوردم... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در دوشنبه چهارم خرداد 1388 ...
-خوبم...زندگی میگذره...بچه تکون میخوره...من همون نازی نگران همیشه ام...نکنه بیفته...نکنه جواب فلان آزمایشم مثبت باشه...نکنه جواب فلان آزمایشم منفی باشه...نکنه...نکنه...نکنه... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه دوم خرداد 1388 |
|

