تبليغاتX
جزر و مد احساسات من
 نازی عصبی...

-حال جسمیم خوب نیست...یعنی بیشتر حال روحیمه که خرابه...خیلی کم عصبی بودم تو این دوره هم بیشتر و بیشتر عصبی شدم...مثل یه کوه آتشفشانم...هی پر میشم از گدازه و هی میترکم و هی سر و صدا میکنم...به معنای تمام کلمه از ژیژو و خانواده اش متنفرم...خیلی جالبه خیلیها رو تو این دوره شناختم...مثلا بابایی که حتی یه تلفن نمیزنه حال منو بپرسه...یا دوستی که مدام با نیش زبونش آزارم میده...یا خاله ای که تو این چند ماه شماره خونه ام رو هم نگرفته تا حالمو بپرسه و مدام تلفنی به مامانم با لحن مسخره میگه بچه ها میگن بریم ببینیم نازی چه شکلی شده؟...یا به ظاهر دوستی که همش میگه: وای من منتظرم تا قیافه تو رو با شکم گرد ببینم و این حرف رو نه از سر محبت که به بدترین شکل ممکن میگه و این در حالیه که من حتی یه کیلو هم وزن اضافه نکردم و خود این خانوم هیکل فوق العاده بدفرمی داره و من هیچ وقت راجع به عیبهای قیافه و هیکلش نه تنها حرف نمیزنم، بلکه همیشه سعی کردم دلداریش هم بدم و بگم: نه تو که مشکلی نداری،خیلی هم خوبی!...من در حق هیچکدوم از این آدمها بد نکردم...من هیچوقت مسخره شون نکردم...من همیشه نگران حالشون بودم...من الان به محبت نیاز دارم...من الان عشق میخوام...چرا بعضی آدمها انقدر بدند؟...در عوض یه همسایه دارم ماهه این زن...وقتی بهش گفتم به خدا از مامانم هم بیشتر ذوق کرد...این ذوقش هم ساختگی نبود...تو چشماش برق برق میزد...من میدونم که خدا جواب شادیی رو که به من داد به خودش و بچه هاش میده...در عوض دلم میخواد خدا همه آدمهای بد و سنگدل رو تنها بذاره...انقدر تنها بمونند تا بفهمند شکستن بی دلیل دل نازک و شیشه ای یه نفر بی جواب نمیمونه...اشک چشم منو تو این حالم درمیارن بذار ببین خدا و دنیا کجا جوابشون رو میده...وای مخصوصا این ژیژو و اون خانواده شو...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388   
 پراکنده...

-شده یه حسی داشته باشی...یه حس خوب...که حس کنی حست درسته؟!...بعد نتونی باور کنی که حست درسته!...بمونی تو یه برزخ...چقدر ایمان آوردن به درستی احساس آدم مهمه...و چقدر بده که بمونی تو خلسه مبهم احساست...ندونی باید خوشحال باشی یا ناراحت؟...
-تو اوج ناامیدی وقتی تو آینه نگاه میکنی و میگی نه نازی دیگه حوصله اش رو ندارم...دیگه فایده نداره...و خودت رو زشت زشت میبینی و آینه بهت دهن کجی میکنه...وقتی از جلوی آینه میای کنار و میبینی که یه حجم بزرگ دلخوشی منتظرت بوده...وای خدایا که چه احساسی بهت دست میده...مرسی خدای خوشگلم...
-تو اوج یه ناامیدی دیگه...ماهها پیش بین شادی شنیدن خبر وجود یه هدیه خدایی تو دل یه آشنا و ناامیدی و دلشکستگی نیومدن مهمون کوچولوت وقتی اشک میریختی و با خودت میگفتی منم دلم فرشته کوچولوم رو میخواد...خبر نداشتی که یه دونه کوچولوی کوچولو همون موقع تو دلت سفت چسبیده و داره تو قلبت ریشه میزنه...دونه ای که قراره یه گل سرخ خوشگل بشه و یه روز از تو اون گل سرخ یه شازده کوچولو یا یه پرنسس فسقلی پاشو تو دنیای تو بذاره و زندگیت رو رنگی و خوشبو بکنه...حالا میتونی نگی ممنون خدای مهربون مهربون بزرگ بزرگ نازی کوچیک کوچیک؟؟...
-و راستی تو میدونی که توی دلم آتیش بازیه؟...یه عالمه فشفشه های رنگی خوشگل روشنه...از اون فشفشه ها که چرق چرق صدا میدند و یه عالمه نور و ستاره پخش میکنند...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388   
 ...

-وقتی که نبودنت دیوونه ام میکنه...وقتی که اومدنت دلم رو شاد میکنه...وقتی که نیستی و انگاری یه چیزی کمه...وقتی که میایی و من بی دلیل میخندم...وقتی همه چیز انقدر قشنگه...دلم یهو هری میریزه پایین...حالا حالاها با من باشید روزهای خوب...من به شماها نیاز دارم...حتی اگه از صبح تا شب بارون بباره... و هوا سرد و دلگیر باشه... و من خیس بشم و موهام مثل کچلها بچسبه کف سرم و پاچه های شلوارم پر گلهای نقطه نقطه بشه و من هر روز این جین سنگین رو بشورم...بازم میارزه که این روزها باشن و من باشم و این حال خوب...
-امروز بعد از اون حال بد صبحم تنها چیزی که میتونست حالم رو خوب کنه اومدنت بود و حرفهات و اون خداحافظی آخرش...ممنون...ممنون که هستی...
-و راستی اینو میدونستید که نازنین بانو یه مهمون داره؟؟...مهمونی که فعلا مهمون نازنین بانوئه و تا چند وقت دیگه میشه صاحبخونه نازنین بانو؟؟...  

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388   
 ...

-تو این روزهای خوب خوب که حیفم میاد تموم بشند و برند لای برگهای دفتر خاطرات، من خوبم و خوب نیستم...یه لحظه هایی پر میشم از عشق...یه لحظه هایی پرم از تردید...و گاهی یأس وجودمو پر میکنه...حال و هوای کلی این روزها مثل هوای بهاره...یه لحظه رگبار و یه لحظه گرمای خورشید...
-من بزرگ نمیشم...شاید همه همینطورند...وقتی بچه ایم فکر میکنیم مامان باباها خیلی بزرگند...اما الان میفهمم که حتی مامان باباها هم میتونند دختر بچه و پسر بچه های تشنه محبتی باشند که یه لحظه شیطونند و یه لحظه تنها و سر به زیر و آروم...
-من...من...من...خیلی چیزها تو دل و مغزم هست که میخوام بنویسم ولی جمله مناسب واسشون پیدا نمیکنم...یه وقتها واژه کم میاد...یه وقتها حوصله نوشتن نیست...ولی همه اینها دلیل نمیشه که حسی وجود نداشته باشه...
-شاید همه چیز قشنگتر از اونیه که جزر و مدی تو احساسات پیش بیاد و حس نوشتنه باشه...همه چیز قشنگه یا شاید من همه چیز رو قشنگتر میبینم...ممنونم خدای خوب من...و ممنونم... 

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388