تبليغاتX
جزر و مد احساسات من
 نازی دیوونه...
-گاهی دیوونگی هم عالمی داره...
|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در یکشنبه سی ام فروردین 1388   
 برف در بهار...

-هاها گفتم که امسال زمستون دلش نمیاد بره...برای ثبت در تاریخ بگم که امروز ۲۵ فروردین ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت در تهران برف بارید...اونم همه مدلش...از برف سفت تگرگی تا برف کریستالی پنبه ای...هر چند دو ساعت بعدش آفتاب زد ولی خوب برف سبکی هم نبود...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388   
 نازی بارونی...

-منی که همیشه از سرما، روزای ابری و بارونی و برفی متنفر بودم...منی که تا بارون میومد میدویدم تا زودتر به خونه برسم و خیس نشم...منی که تا هوا ابری میشد دلم به اندازه هزار تا آسمون ابری تیره میشد و میگرفت...تو میدونی چم شده که عاشق روزای ابری شدم؟؟...چم شده که دلم میخواد زیر بارون راه برم و تو دلگیری و تاریک روشن عصرای ابری چراغهای زرد خونه ها رو تماشا کنم؟؟...
-مثل من که دلم نمیاد بره،زمستون پارسال هم دلش نمیاد تموم بشه...زمستون هم نمیخواد بره...شاید میدونه که چقدر دوستش داشتم و برام عزیزه که اونم دلش نمیاد بره...یعنی میشه پائیز و زمستونی به اون قشنگی دوباره تکرار بشه؟؟... 
-بارون میاد...بارون میاد و هوا سرده...من مثل همیشه سردم نیست...من نمیلرزم...من حالم خوبه...ممنون خدای مهربونم که روزای دلتنگی و ناراحتیم رو دیدی و انقدر آرومم کردی...خدایا تو مهربونی...میدونی هرکسی چی میخواد و چطوری حال و زندگیش خوب میشه...خدایا ممنون...دوستت دارم... 

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در پنجشنبه بیستم فروردین 1388   
 بلوغ احساسات...

-کاش این بار اشتباه نکرده باشم...حسی است که تجربه اش نکرده بودم...راستی هر چه بزرگتر میشوی احساست، عشقت، محبتت، همه بزرگتر میشوند...بالغ میشوند...احساسات عمیقتری را تجربه میکنی...هر چه بزرگتر میشوی انگار قلبت هم پخته تر و جا افتاده تر میشود...دوست داشتنهایت قشنگتر میشود...از مرحله عشقهای پرهیجان نوجوانی و شور و شر معشوق میگذری و میتوانی عمیق و آرام عشق بورزی...به خودت...به زندگی...به شریک زندگی...یا به یک دوست...حتی به همه همه غریبه ها...خدای بزرگ بزرگ من ممنونم که به من اجازه احساس، احساسات عمیق بعد از سی سالگی را دادی...ممنونم که به من حس بزرگ شدن را دادی...ممنونم که به من همیشه همیشه فرصت دوست داشتن را دادی...دوستت دارم...   

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه هجدهم فروردین 1388   
 نازی احساساتی...

-بدترین و گندترین صفات موجود در من همین عادت کردن زیادی و دل بستنهای افراطیمه...یعنی مثلا تا قبل از عید نمیخواستم تعطیلات برسه و روزای آخر تعطیلات رسما داشتم از تموم شدنش دق می کردم...در مورد هر جا که میرم و افراد دور و برم هم همینجوریم...فکر کنم به جای مغزمم یه قلب قرمز چاق کار گذاشتند...با همه چیز با احساساتم برخورد می کنم...این وسط هم همیشه درگیرم خوب...همیشه عذاب می کشم...هر چیزی به جا و به اندازه اش خوبه...در مورد افراد که دیگه قضیه بدتره...بدبختی اینه که ظاهرم هم احساساتم رو نشون نمیده...حالا ممکنه از طرف بدمم نیاد ولی چنان نیشی با این زبون بهش میزنم که خودم میمونم...بعد نکته بد ماجرا وقتیه که از یکی خوشم میاد که این دو حالت داره...یا انقده به این آدم محبت میکنم که گند بزنه به خودم و قلب کوچیکه و قلب بزرگه و روح و روان و احساساتم...یا انقدر برای اینکه نفهمه و گند نزنه بهم، خودم رو کنار میکشم و عجیب غریب میشم که گند میزنم به خودم و شخصیتم و طبعا طرف مقابل هم گند میزنه به خودم و قلب کوچیکه و قلب بزرگه و روح و روان و احساساتم...اینم از عوارض احساساتی بودن بیش از حده دیگه...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388   
 

-عید امسال ما بودیم و کلاه قرمزی جونمون...یعنی من میتونم این جونورو دوست نداشته باشم با اون ادا اصول و نگاه کردنش...با اون حرفهاش که انگار نازی نشسته اونجا داره سر عیدی و خوراکی بحث میکنه...یعنی پرروئیهاشم مثل خودمه...از تاریکی و برق رفتن ترسیدنش...بحث کردنش...نقشه کشیدناش...و اون جونور جیگر موشرابی من...پسرعمه زا...که من هی شیرجه میرم طرف تلویزیون اون دهن مهنشو از ذوق بچلونم...متشکرم ایرج طهماسب عزیز به خاطر یه عید شاد با کلاقرمزی جون...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در دوشنبه دهم فروردین 1388