تبليغاتX
جزر و مد احساسات من
 آغاز سال یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت...

-سال ۸۸ هم شروع شد...سال ۸۸ برای من سال متفاوتی خواهد بود...نمیدونم این تغییرات تو زندگیم چه تاثیری داره...فقط امیدوارم همه چیز خوب باشه...خوب خوب...امیدوارم تو این سال جدید به هر چی میخوام برسم...اصلا حوصله تحمل و کنار اومدن با شرایط رو ندارم...اصلا...پس کائنات عزیز و ای ابر و باد ومه و خورشید و فلک هر چی نازی میخواد زود تند سریع فراهم کنید که نازی تو سال ۸۸ اعصاب معصاب نداره...
-و راستی: در سایه ایزد تبارک  عید همگی بود مبارک...همه اونایی که لینکتون کنار وبلاگه...همه اونایی که اینجا رو میخونید...همه اونایی که کامنت میذارید...همه اونایی که کامنت نمی ذارید...همه اونایی که میشناسمتون...همه اونایی که نمیشناسمتون...از ته ته دلم میخوام که به آرزوهاتون برسید...تنتون سالم...لبتون خندون...دلتون پر عشق و جیبتون پر پول باشه... 

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در جمعه سی ام اسفند 1387   
 خالی یعنی بی تو، بی تو یعنی خالی...

-امروز میتونست یه روز خوب باشه...امروز میتونست حس آخرین روز امتحانات ثلث دوم رو داشته باشه...امروز میتونست با این هوای عالی یه روز عالی باشه...امروز میتونست پر از تو باشه...امروز میتونست انقدر خالی نباشه...حالا فهمیدم:خالی یعنی بی تو، بی تو یعنی خالی...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387   
 

-حسی در وجودم هست که مرا میآزارد...نزدیکتر از نفس...نزدیکتر از تپشهای قلب...و نزدیکتر از خودم به من...این منم که دشمن منم...این منم که آفت جان خویشتنم...تمام دلشوره ها...تمام دلواپسیها...تمام آن خنده های کمرنگ بیرنگ...تمام آن شادیهای باسبب و بی سبب...شاید یک رویا...شاید یک کابوس...ای کاش بیدار شوم از این خواب پراضطراب...ای کاش یک روز بهاری چشمهایم را در بستری از حریر سپید به روی پنجره ای باز به سمت یک باغ پر از سبزی و طراوت و صدای آواز بی دغدغه پرندگان، باز کنم...ای کاش همه دلواپسیها یک کابوس بود...و همه شادیهای بی سبب تجسم شفاف یک رویا...  

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387   
 م-ع-ج-ز-ه خ-ا-م-و-ش نازی...

-طعم خیس اندوه و اتفاق افتاده...یه آه خداحافظ، یه فاجعه ساده...خالی شدم از طغیان، حسی منو از من برد...یه سایه شبیه من، پشت پنجره پژمرد...ای معجزه خاموش، یه حادثه روشن شو...یه لحظه،فقط یه آه، هم جنس شکفتن شو...از روزن این کنج، خاکستری پرپر...مشغول تماشای، ویرون شدن من شو...برگرد به برگشتن، از فاصله دورم کن...یه خاطره با من باش، یه گریه غرورم کن...از گرگر بی رحم، این تجربه من سوز...پرواز رهایی باش، به ضیافت دیروز...به کوچه که پیوستی، شهر از تو لبالب شد...لحظه، آخر لحظه، شب عاقبت شب شد...آغوش جهان رو به دلشوره شتابان بود...راهی شدن حرف نقطه چین پایان بود...ای معجزه خاموش، یه حادثه روشن شو...یه لحظه، فقط یه آه، هم جنس شکفتن شو...از روزن این کنج خاکستری پرپر...مشغول تماشای ویرون شدن من شو
ترانه: معجزه خاموش
شاعر: ایرج جنتی عطایی
-هر ترانه ای منو یاد کسی یا چیزی یا جایی میندازه...این بستگی داره باینکه اون آهنگ و ترانه رو کی، کجا و تو چه شرایطی برای بار اول گوش کرده باشم...در حقیقت خاطرات من در زرورقی از رنگها و آهنگها و بوها و احساسات مختلف پیچیده شدند...هر آهنگی، هر بویی، حتی هر رنگی، میتونه یادآور یه خاطره باشه...این آهنگه هم که شعرش رو نوشتم رفت جزو اون آهنگهای خاطره انگیزم...یه خاطره ملایم به رنگ طلایی خیلی کمرنگ...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه بیستم اسفند 1387   
 این روزهای نازی...

-این روزها...نمیخواهم که بگذرند...نمیخواهم شب بشود و روزی دیگر و شبی دیگر...دوستشان دارم این روزهایم را...تمام میشوند و دیگر تکراری برایشان نخواهد بود...
-گاهی به این فکر میکنم که بیایی و این نوشته ها رو بخونی...بعد تصور میکنم که بفهمی از بین این نوشته ها مخاطب کدوماش تو بودی؟...از تجسم قیافه ات تو اون لحظه چشمهام رو میبندم و موذیانه میخندم...
-دلم یک فالگیر میخواد از اون زنهای فالگیر توی فیلمها که یه روسری پشت سرشون گره میدن و گوشواره های گرد بزرگ دارند...یه گوی بلورین دارن و توش یه چیزایی میبینن...من الان اون فالگیره و گویش رو میخوام... 
-با نوشتن سطر بالایی یاد کارتون رابین هود افتادم...چقدر من این کارتون رو دوست دارم...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه بیستم اسفند 1387   
 
-پست جدیدی نیست، پاورقی!! پست قبلی جدیده...
|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه هفدهم اسفند 1387  
 احساسات بی اسم...

-بعضی از احساسات جاشون تو بطن زندگیه...کنار زندگی و به موازات زندگی این احساس هم باهات میاد...گاهی تبدیل به عشق میشند و گاهی عادت...بعضی احساسات جاشون اون گوشه گوشه هی!! دله...اونجا بزرگ میشند و رشد میکنند و همونجا باقی میمونند...اینا دیگه اسم عشق میمونه روشون...بعضی احساسات معلوم نیست جاشون کجاست...تو زندگی روزمره ات هم نیستند و هم هستند...تو دلت هستند...تو مغزت هستند...در عین حال هیچ جای زندگیتم نمیتونند خودشون رو جا بدند....این احساسات خودشونم تکلیف خودشون رو نمیدونند...نمیدونند عشقند یا احترام یا محبت...گاهی هر سه تاش هستند گاهی نمیدونند کدوم یکیند...این احساسات مثل آدمهای چند اسمیند...گاهی دوست داشتنی ترین احساسات همین احساسات بی اسم چند اسمیند... 


-راستی تو میدونی چرا امسال نازی از سرما گریزون، دوست نداره زمستون تموم بشه؟؟...تو میدونی چرا نازی امسال عاشق برف و روزای ابری و کوتاه زمستون شده؟؟...

-چه چهارشنبه ای بودی چهارشنبه عزیز!...بعد چند روزی حال خراب و استرس فقط این تو بودی چهارشنبه عزیز من که میتونستی حالم رو خوب کنی...حالم خیلی بهتره...خیلیییییی...

-اگر وسایل دور و برمون مثلا درها یا حتی سطلها زبون داشتند، چه خاطرات خنده داری رو از هول شدنهای ماها تعریف میکردند؟؟...مثلا چند بار هول شدی و رفتی تو در؟؟...من که بزرگترین سوتیهام موقعیه که هول میشم و میخوام بشینم...یا اشتباهی میشینم لبه صندلی یا صندلی ذلیل مرده چنان صدایی میکنه که شرمندگیش میمونه گردن ما... 

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387   
 

-میدونی این روزای بد بد چی حالم رو خوب میکنه؟...نور کمرنگی که از لای اون در باریک میتابه...
-میدونی از چی میترسم؟...از اینکه روزهای ابری پائیز و زمستون دیگه انقدر قشنگ و رویایی نباشند... 
-شاید همه چیز خوب خوب بشه...فقط امیدوارم...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387   
 نازی و حال خراب...

-آهای آهای یکی بیاد یه شعر تازه تر بگه...
-روزهای بدی رو از لحاظ روحی میگذرونم...پشت سر هم اتفاقاتی میفته که عصبیم میکنه...اتفاقاتی که هر کدوم رو واسه کسی تعریف کنم مغزش هنگ میکنه...و من مدام دارم تحمل میکنم...خونه...محل کار...خونواده خودم...همه چیز رو اعصابمه...من تحمل میکنم...من تحمل میکنم و از این تحمل کردن متنفرم...مثل یک بشکه پر باروتم که فتیله اش روشنه و هر لحظه به انفجار نزدیک میشم...نمیدونم کی میترکم...نمیدونم کجا میترکم...میترسم تو اداره منفجر بشم که این برای سابقه و وجهه ام خیلی بده...کنترل اعصابم رو ندارم...تو خونه مدام گریه...اداره مدام کنترل رفتار...خسته ام...یه مادربزرگ میخوام که تو بغلش زار بزنم...یا یه خاله مهربون که حرفهام رو گوش کنه و ناراحتیام رو تو بغل چاق و پر بوی خورشت قرمه سبزیش فراموش کنم...یا شاید یه دوست که بیاد و بشینه و هی حرف بزنم و هی گوش کنه...دلم یه ساحل امن و گرم و آفتابی میخواد با یه دریای شفاف شفاف...دلم آرامش میخواد...بسمه به خدا بسمه...یه اتفاق خوب میخوام...
من روزهای آفتابی و قشنگ و پر خنده میخوام...از روزای پر متلک و پر اذیت خسته شدم...از روزای پر دروغ و مزخرفات خسته ام...من نمیکشم...من بریدم...
-چقدر خوبه که اینجا هست و من بهش پناه میبرم و گرنه تا حالا دق کرده بودم...
-اینروزها دلم به خنده های کمرنگ و توجهای الکیت هم خوشه...چه بدبختم من اینروزا...اونوقت با این حال خراب سا-سی-مان-کن هم گوش میدم...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه سوم اسفند 1387   
 دنیای دروغ...

-یه روزایی مثل امروز از زمین و زمان میباره...من ازین دختره متنفرم...اما نمیتونم حرفم رو بزنم...این دختره یه دروغگوئه...پسته...زیرآب زنه...انقدر قشنگ تو روی آدم میخنده و پشت آدم حرف میزنه که نگو...اما هیچکس باور نمیکنه...من جیغ جیغوام...به کسی سواری نمیدم...رکم...واسه دیگرون دروغ سر هم نمیکنم...ولی هیچکس باور نمیکنه که این دختره دروغ میگه...همه فکر میکنند فرشته است...از روز اول هر چی من کار کردم و خرحمالی کردم این خانوم رفیق بازی کرد و کثافت کاری...من هشت ساعت پشت کامپیوتر نشستم و چشمم ضعیف شد، خانوم عشوه خرکی اومد واسه همه و با تلفن با دوست پسرای بی پایانش حرف زد...رفت نشست پیش همه گفت که من پیش خونوادش زیرآبش رو زدم و اونا طردش کردند، در صورتیکه خدا میدونه من روحمم ازین موضوع خبر نداشت و دلیل طردش هم رو شدن یکی از کثافت کاریهاش بوده گویا...هر چی من کار کردم به حساب اون نوشته شد...من رو از چشم همه انداخت...یه کاری کرد که تا مدتها همه فکر میکردن من خبرچین و زیرآب زنم...تو روم میخندید و پشت سرم مینشست گریه میکرد که هر چی ناراحتی داره به خاطر منه...و در تمام این مدت من ساده دل کارم رو میکردم و سرم تو لاک خودم بود...هر چی فکر میکردم جو دور وبرم چرا انقدر مسمومه بر علیهم نمیدونستم؟...تا اینکه بعد چند وقت فهمیدم و شنیدم چیا گفته...الانم که اون گل سرسبده و ما باید از اون یاد بگیریم!!!...خیلی راجع به این احساسم نسبت بهش فکر کردم...اول گفتم نازی خانوم این حس حسادته نسبت به موفقیتهای اون...ولی بعد دیدم من اصلا دلم نمیخواد مثل اون باشم...احساسم یه نفرت یا خشمه...نسبت به کسانی که ملاک سنجششون ظواهره...کسانی که نمیخوان چشماشون رو باز کنند و از یه زاویه دیگه به قضایا نگاه کنند...ناراحتم از دنیای بی عدالتیها...ناراحتم از دنیای پول...دنیای پارتی...دنیای دروغ...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه سوم اسفند 1387