تبليغاتX
جزر و مد احساسات من
 نازی بدددددددددددد...

-همیشه که نباید از دیگرون بدت بیاد...یه روزایی هم هست که من از خودم متنفرم...شهریوریها می دونند که این روزا تو زندگیشون کم هم نیست...اصولا ما شهریوریها عادت داریم هی انتقاد کنیم...از زمین و زمان و صد البته بدترین انتقادها رو از خودمون میکنیم چون با خودمون رودرواسی نداریم...از خودم بدم میاد...من یه دختر خودخواهم...قبلا مغرورم بودم که الان نیستم...ولی خوب خودخواهم...تازه حسودم هستم...حرف مفت هم زیاد میزنم...یعنی حرف زیاد میزنم...انقدر حرف میزنم که حرفام مفت و چرت و پرت میشه...صدامم خیلی بلنده...به کار دیگرونم کار دارم...عقایدم رو نسبت به دیگرون با صدای بلند بیان میکنم...وقتی از دست یکی ناراحت میشم و طرف یه کاری میکنه که میسوزم دیگه ول نمیکنم...تو هر شرایطی بدیهاش رو میشمرم...وقتی از یکی دلگیر بشم و با تمام وجودم ازش ببرم دیگه نمیتونم باهاش حتی حرف بزنم...وقتی کسی از چشمم بیفته دیگه افتاده...همه رو زیادی دوست دارم و زیادی برای همه از خودم مایه میذارم...انتظار دارم همه مثل خودم باشند...انتظار محبت بی شیله پیله از همه دارم...به شدت احساساتیم...زرزروام و اشکم دم مشکمه...زود عصبانی میشم و تو عصبانیت مثل دیوونه ها داد بیداد میکنم...بعدشم از خودم بدم میاد و خجالت میکشم...نمیتونم اونجوری که میخوام حس خوبم رو نسبت به دیگرون بهشون نشون بدم...زبونم مثل نیش ماره...حتی وقتی میخوام با یکی شوخی کنم ناخواسته میرنجونمش...و دست آخر اینکه فکر کنم، فکر کنم، تو رو دوست دارم...    

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387   
 پراکنده نامه...

-نازی جان نباید از علاقه هات بگی...مگه نمیدونی علایق تو مربوط به آدمهای بی کلاسه...
دور و برم پره از آدمهای مهوعی که همه در دوران تحصیل از اول دبستان علاقمند ریاضیات بودند و الان همه عاشق برنامه نویسی و رشته های مهندسیند...کسر شأنشون میشه اگه بگند از هنر یا ادبیات خوششون میومده...دروغ...دروغ...دروغ...همش کلاس الکی...ژستهای روشنفکری...ادعای مهندسی که آب سردی ریخته بر تب داغ پزشکی زمان تحصیل ما...همه عاشق کار با نرم افزارند...سه سوته کار با نرم افزارهای مختلف رو یاد میگیرند...همه آشنایی کامل دارند به زبانهای مختلف برنامه نویسی...همه مهندسند و اگه اول اسمشون مهندس نذاری خودشون رو پاره پاره میکنند...اه اه اه...حالم به هم میخوره...بابا ول کنید این حرفها رو...منم از اول دبستان تا آخر دانشگاه ریاضیاتم عالی بوده ولی این باعث نمیشه فکر کنم یا بدتر ادعا کنم عاشق ریاضیات بودم...من عاشق نوشتن و زنگهای انشاء بودم...الانم از کارهای تبلیغاتی و هنری لذت میبرم...دوست دارم برم بین مردم...با مردم باشم و کارم رو ارائه بدم...من عشق مهندسی ندارم...مهندس هم نیستم...دوست هم ندارم کسی که مدرکش رو از یه دارغوز تپه گرفته و هنوز بلد نیست الفبای فارسی رو بخونه برای من ادعای مدرک کنه...یا یکی برگرده بگه تو که فلان کار رو علاقه داری میرفتی، من که فقط کارهای علمی دوست دارم...حالم بهم میخوره از همشون...چرا هیچکس خودش نیست؟... 

-میدونی چقدر دلم واست میسوزه؟...خونه داری اونم با چه متراژی...ماشین زیر پاته...یه بچه ماه داری...حسابات همیشه پره...تو دو جای مختلف سرمایه گذاری کردی...هر روز پول رو پولت میخوابه...ولی همیشه عصبی هستی...با خونوادت دعوا داری...با شوهرت دعوا داری...با بچه ات دعوا داری...از خنده های قشنگش لذت نمیبری...از بوسیدن و تو آغوش گرفتنش هیچوقت نمیگی...همش بیشتر میخوای...همش حرفت از عوض کردن مدل ماشین و لوازم خونه است...من هیچ کدوم اینا رو ندارم...دوست هم دارم که داشته باشم ولی ندارم...ولی حالم خیلی بهتر از توئه...از زندگیم لذت میبرم...میدونی؟یه چیزی تو وجودم هست که به همه اینها میارزه...طبع بلند...تو اینو نداری و بخاطر همینه که تمام زندگیت عذابه و لذتی از زندگیت نمیبری... وقتی بهم گفتی وایییییییییییییییییییییی رفتی حسابت رو چک کردی صد تومن کارمزد از حسابت کم شد؟، اینو فهمیدم... 

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387   
 بازی چشمها...

-جسم آدمها نشوندهنده روحشون نیست...همین میشه که گول میخوریم...گول صورتها رو...خیلیها صورت قابل قبولی دارند ولی روحشون رو دوست ندارم...من فکر میکنم چشمهای آدمها پنجره ایه به روحشون...نگاه آدمها زبون دلشونه...ته تهای دلت یه حس قشنگ نسبت بهش داری...یا دوست داری که اون ته تهای دلش یه حس قشنگ بهت داشته باشه...نگاهتون از هم فرار میکنه...نگاهتون رو میدوزید به در و دیوار و دست و انگشتهای هم...اون حسه ولت نمیکنه...میخوای باهاش حرف بزنی...تو نمیخوای... روحت میخواد...روحت روحش رو میخواد...بدون دخالت جسم...نه نه این هوس نیست...عاشقش هم نیستی...دوستش هم نداری...یه حس دیگه است...با هم حرف میزنید...از زمین و آسمون میگید...نگاهت دیگه فرار نمیکنه...فیکس میشه تو نگاهش...زبونتون میچرخه و میچرخه...اما دیگه نگاهش رو نمیدزده...نگاه اونم جسور شده...میتونی از تو چشمهاش روحش رو حس کنی...نگاهت از نگاهش جدا نمیشه...نگاهتون نی نی میزنه تو نگاه هم...برات مهم نیست که کی هستی...چند سالته...چه شکلی هستی...برات مهم نیست که میشه یا نمیشه...برات مهم نیست که کیه...چند سالشه...چه شکلیه...فقط روحتون با هم در ارتباطه...احساس قشنگیه...من این بازی چشمها رو دوست دارم...من این نگاهها رو دوست دارم...به نظر من این احساس هر چی که هست حتی از خود عشق هم قشنگتر و پاکتره...


-از زمستون، سرما،روزهای ابری و بارون بی امون متنفرم...ولی برف رو دوست دارم...چه برف قشنگی میبارید امروز و همیشه روزهای برفی با وجود دلگیر بودنشون برای من عاشقانه و رویاییند... 



-لازم نیست همیشه خودت یه احساسی رو تجربه کنی...اگر شاهد احساسات پاک دیگرون هم باشی، خوشبختی...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387   
 

-مدتی به اینترنت دسترسی نداشتم...چند وقتی هم هست افکارم انسجام کافی ندارند...خسته ام...خیلی خسته ام...از لحاظ روحی خوبم...جسمم خسته است...کارم زیاده...استراحتم کم...دلم یه مسافرت خوب و توپ میخواد...
-دیروز چه بارون قشنگی میومد...دم غروب چقدر آسمون و زمین و خیابونا قشنگ بود...من عاشق دم غروبم...همون موقعی که هوا نه تاریکه نه روشن...همون موقعی که چراغها یکی یکی روشن میشند...حالا فکر کن من اونموقع تو خیابون زیر بارون بودم ... 



-آهنگ رژه رونده رو اعصاب این هفته:تو بارون که رفتی،شبم زیر و رو شد...یه بغض شکسته رفیق گلو شد...تو بارون که رفتی،دل باغچه پژمرد...تمام وجودم توی آینه خط خورد...هنوز وقتی بارون تو کوچه میباره...دلم غصه داره،دلم بیقراره...نه شب عاشقانه است،نه رویا قشنگه...دلم بی تو خونه،دلم بی تو تنگه...
و مخصوصا این قسمتش معرکه است: 
یه شب زیر بارون،که چشمم به راهه...میبینم که کوچه،پر نور ماهه...تو ماه منی که،تو بارون رسیدی... امید منی تو،شب ناامیدی...
من آهنگها و صدای س ی ا و ش رو خیلی دوست دارم...مخصوصا کارهای قدیمش رو...اما این آهنگش هم معرکه است...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387   
 مادربزرگی در قاب پنجره...

-خیلی روزها میبینمش...میشینه پشت پنجره...زل میزنه به خیابون...موهای کوتاهی داره...کوتاه و سفید...یه تل میزنه رو موهاش...لاغره و استخونی...تی شرتهای گشاد میپوشه...شکل خانمه...شکل مادربزرگی که دیگه نیست...من خیلی روزها میبینمش...خونه اش هم مثل خونه خانمه...طبقه دوم...پرده های سفید گلدار ضخیم که معلومه تو خونه دوخته شدند...یه عالمه گل و گلدون که من طاقت یکیشونو تو خونه خودم ندارم...یه صندلی مثل صندلی خانم پشت پنجره...و یه مادربزرگ تنها...من خیلی روزها میبینمش...بهش لبخند میزنم و اون فقط نگاهم میکنه...خانم اما در جواب لبخند، لبخند میزد...خیلی روزها میبینمش...دیدنش دلتنگم میکنه...ندیدنش نگرانم میکنه...امروز چراغهای خونه اش خاموش بود...نور کمرنگ دم غروب تابیده بود تو خونه اش...مثل وقتی دم غروب تو خونه خانم بودیم و پا میشد لنگ لنگون از پادرد میرفت چراغ روشن میکرد...من نوه بدی بودم...خانم تو چقدر ماه و مهربون بودی...کاش میدونستی نوه ات چقدر دلتنگ رفتنته...و چقدر بهت افتخار میکنه...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در جمعه چهارم بهمن 1387   
 یک عاشقانه آرام4...

-حالم خیلی خوبه...تو اتاق نشستم و دارم بلند بلند میخندم و مثل نازی پنج ساله ذوق میکنم...من هنوز یه دخترک رویاییم...همون دخترکی که تو سایه روشن آفتاب کمرنگ پاییزی تو اتاق مهمونی خونشون روی اون مبلهای بزرگ زیتونی مینشست و ساعتها با دوست خیالیش حرف میزد...دو روز بود حالم گرفته بود...سر هیچ و پوچ...من زیادی حساسم...از یه نگاه از یه اخم از یه حرف کوچیک چنان آزرده میشم و می رنجم که تا دو سه روز حالم گرفته است...کاریش هم نمیشه کرد...دخترک شهریوری احساساتیه دیگه...اما امرووووووووووووووز...از صبح حالم گرفته بود...ولی دیگه از عصری خوب خوبم...نمیدونم همه چیز واقعا انقدر خوبه یا من دوباره رفتم تو رویا...نکنه باز رویاهام الکی باشه...نکنه...  
-راستی امسال چه زمستون باحالیه...میدونم که باید برف و بارون بیاد ولی خوب من سوز زمستونی رو با آفتاب کمرنگ زمستونی دوست دارم...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در چهارشنبه دوم بهمن 1387