تبليغاتX
جزر و مد احساسات من
 

 -حقير ترین آدمها کسانی هستند که برای اثبات وجود و شخصيتشون احتياج به تخریب دیگران دارند.
-معمولا وقتی از دست کسی ناراحتم یا کسی در حقم کار بدی انجام میده، کلا وقتی حس بدی نسبت به دیگران دارم بعضی جملات رو میخونم که وصف حال اوناست و تو وبلاگم مینویسمش...امروز این جمله رو جایی خوندم...اما اینبار نوشتمش تا هروقت میبینمش خوب بهش فکر کنم...اینبار با خودمم...اینبار از خودم انتقاد میکنم...میخوام یادم بمونه که من نیازی به تخریب دیگران ندارم...من حقیر و کم جنبه و بی شخصیت نیستم که نیازی به تخریب دیگران داشته باشم...هر چند دیگران کم شخصیت و کم ارزش باشند...من نباید برای اثبات وجودم دست به هر کاری بزنم...


-من فکر میکنم خدا هر کسی رو سر راه آدم قرار میده تا به آدم یه نفعی برسونه...حالا ممکنه طرف به تو آسیب هم برسونه ولی به نظر من قانون کلی طبیعت در اینه که همه به همدیگه کمک کنند...یه همکار جدید دارم...این همکار جدید کلا دید منو نسبت به زندگی تغییر داده...با اینکه از من کوچیکتره ولی خیلی چیزا ازش یاد گرفتم...دیدم به زندگی مثبت شده...طرز فکرم عوض شده...خلاصه واقعا ازش ممنونم...شاید خودشم نمیدونه که با شنیدن برنامه هایی که واسه زندگی خودش داره و دیدن طرز زندگی و تفکراتش چطور غیر مستقیم رو من اثر مثبت داشته...کاش همه میتونستند انقدر مثبت باشند...هم برای خودشون هم برای اطرافیانشون...  

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در جمعه بیست و هفتم دی 1387   
 و اما عشق...

-اینکه میگند عشق باعث شادی میشه یا در درمان بیماریها موثره یا امید به زندگی رو افزایش میده...بدون که هر عشقی این اثر رو نداره...عشق باید یه عشق دو طرفه باشه...اگه تو یکی رو دوست داشته باشی و اون تو رو دوست نداشته باشه...این عشق هیچ حاصلی جز سرخوردگی و افسردگی و ناراحتی برات نداره...تو اونو دوست داری و چون انسان در اعماق وجودش موجود خودخواهیه و صد البته هر آدمی خودش رو بیشتر از هرکسی قبول داره و دوست داره...اگه اون دوستت نداشته باشه همش دنبال ضعف تو خودت میگردی...ناراحت میشی...افسرده میشی...حالا میخواد اون از تو بالاتر باشه یا خیلی از تو پایینتر باشه...به هر حال اعتماد به نفست در اثر این مورد پسند یار نبودن میرسه به حد اعتماد به نفس جلبک یا خزه درختی...اما اگه یکی یه حس قشنگ نسبت به تو داشته باشه و تو هم حالا نه که عاشقش باشی ولی اونو فرد قابل قبولی بدونی...آخ که نمیدونی زندگیت چقدر خوشگل میشه...از خودت خوشت میاد...اعتماد به نفست میره بالا...شاد میشی...شکفته میشی...اصلا خوشگلتر میشی...تا حالا دقت کردی...هر وقت یکی دوستت داشته یا نگاه قشنگی دنبالت بوده چقدر خوشگلتر شدی...حالا اگه دو نفر هر دو اون حس قشنگ رو نسبت به هم داشته باشند که دیگه نگو...میشه یه فیلم هندی از اونایی که صحنه آخرش اینه که روبروی هم و دور از هم وایمیستید...و بعد تو بدو اون بدو...دستها به طرفین باز وموها تو باد پریشون و اشک از چشمها میریزه یه چیزی در حد اشکهای هاچ زنبور عسل و مادرش...و بعد هم میرسید به هم و تو بغل هم هی گریه و هی بوس از سر و کله هم...و اینجا فیلم تموم میشه...چون گفتم فیلم هندی،نگفتم فیلم هالیوودی که... 
-من آی این برف کریستالی ها رو دوست دارم...آی دوست دارم...همش دستم رو میگیرم بالا تا بیفتند تو دستم و من بتونم کریستالهاشون رو ببینم...هیچم از تماشای این برف خسته نمیشم...
-امروز یه روز طلایی کمرنگ خوشگل بود...با اون کریستالهای نقره ای براق برف...ممنون حافظ که با فالهات لبم رو به لبخند باز کردی...
-من اینروزها خیلی دختر خوبیم...انقدر مهربون شدم که خودمم باورم نمیشه...وقتی اونایی که بدم میومد ازشون رو میبینم چشمام تنگ میشه و دلم واسشون میسوزه...همه رو دوست دارم...همش میخندم...انسان شریفی شدم...تو که میدونی چرا؟؟...ممنون...خدایا از تو هم ممنون...بیشتر از همه چیز و همه کس دوستت دارم خدای من...


-آهنگ رژه رونده رو روح و روان همسایه های نازنین بانو در این هفته:
مهره مار سع -ید آسا-یش...و...ت ل ف ن  آ-فو...این تلفن خراب نیست...تو معرفت نداری...نامه ها بی جواب نیست...تو معرفت نداری...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در دوشنبه بیست و سوم دی 1387   
 گ ی ش ا ...

-هروقت با ماشین بابا میومدیم تهران...موقع برگشت از رو پل گیشا که رد میشدی دیگه تهران داشت تموم میشد...چراغهای ماشینها رو میدیدی که زیر پل داشتند میرفتند به سمت گیشا و من چقدر حسودی میکردم بهشون...ما به سمت غرب میرفتیم و اتوبان تهران-کرج و بعد یه غربت عمیق ...میدونستم که تا چند ماه دیگه نمیتونیم برگردیم...از رو پل گیشا که رد میشدیم اشکهای گرم و شور راه میگرفتند رو لپای زرد نازی...من از همون موقع گیشا رو دوست داشتم...گیشا برای من نشونه ای از تهران بود...و تهران شهری بود که عاشقش بودم...تهران خونه مادربزرگ داشت...تهران خونه خاله داشت...تهران فامیل داشت...تهران نور و گرمی داشت...تهران شهر من بود...شهری که توش به دنیا نیومدم...شهری که توش بزرگ نشدم...شهری که دوستش دارم...
-هر وقت میرم گیشا یه احساس خوبی دارم...هر چند هیچ فامیل و آشنایی تو اون خیابون نداریم اما طعم گرم تو خونه خودم بودن رو بهم میده...اینکه دیگه تو جاده نیستم...اینکه به سمت اتوبان نمیرم...اینکه به سمت اون شهر دور دور غریب نمیرم...همه اینها یه حس خوبی بهم میده...
-هر از چند گاهی به بهانه خرید خودم تنهایی میرم گیشاگردی...دستام تو جیبم و خوش خوشک راه میرم و مغازه ها رو میبینم...خریدم رو انجام میدم و برمیگردم...همیشه از این گیشاگردی راضیم مخصوصا وقتی یه بسته هزار تومنی آجیل شیرین از سر گیشا بخرم و طعم کشمشی که هیچوقت دوست ندارم تو اون خیابون به مذاقم خوش بیاد...
-امروز آسمون چه معرکه بود...چه ابرای قشنگی دم غروب دور خورشید بودند...ماه هم با قرص کاملش امشب بی نظیر بود...آسمون مثل نقاشی اون درس دبستان بود...شب بود...ماه پشت ابر بود...
-معلومه حالم خوبه؟؟... 


و راستی:
-خانمهای عزیز اگه آدرس یه آرایشگاه که کارش خصوصا کار ابروش خوب باشه تو گیشا بهم بدید ممنون میشم...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه بیست و یکم دی 1387   
 روز پاستیلی...

-طعم امروز مثل طعم پاستیل خرسی بود...از همون پاستیل خرسیها که راست راستکیه...همون جلیبونها!!...
-امروز یه روز زمستونی آفتابی نه خیلی سرد بود...که طعم پاستیل خرسی میداد...از اونایی که دلت میخواست بذاریش گوشه لپت و هی بچرخونیش تو دهنت تا خرسه شفاف بشه و هی کوچولوتر...بعد دهنت بو و طعم پاستیل بگیره...دوباره یکی دیگه برداری و اینبار دندونات رو بذاری رو گردنش و انقدر بکشیش تا کله شو بکنی و زیر دندونات گردیش رو قل بدی و طعم ترش و شیرینش رو مزمزه کنی...امروز هم تموم شد مثل بسته پاستیل خرسی...اما اینا رو نوشتم تا همیشه عطر و طعمش تو خاطرم بمونه...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه چهاردهم دی 1387   
 جمعه...

-باز یه جمعه دیگه...فرقی با جمعه های دیگه نداره...فقط تو سرما خوردی و رفتی زیر لحاف آبی رنگ لایکو که میگی خیلی گرمه...همون که من همیشه میگم لحاف پشمی جاهازم از اون خیلی گرمتره...باز جمعه است...فرقی با جمعه های دیگه نداره...فقط تو خوابیدی و صدای تلویزیون و گزارش فوتبال نمیاد...در کل ماجرا همونه که هر جمعه هست...من و تنهایی و دلتنگی...نشستم پشت میز کامپیوتر و پاهام رو گذاشتم گوشه میز...کیبورد رو شکممه و یه کاسه آش جو کنارم...کاسه کاسه آش جو میخورم و تمام ناراحتیم اینه که چرا فردا شنبه است و من نمیتونم الان یه پیاز گنده با آشم بخورم از ترس بوی بدش که با هیچ آدامس ریلکس و اربیت و پی کی ای از بین نمیره...دلتنگی ای نیست...من احمقم...من خودم رو با این چیزا گول میزنم تا نبینم که تو در عرض بیست و چهار ساعت چهار دقیقه هم باهام حرف نمیزنی...نمیبینم که توی لعنتی تو این چند ساله با اخلاق گندت جوونیم رو از بین بردی...نمیبینم که خودخواهی...نمیبینم که بداخلاقی...نمیبینم که باهام حرف نمیزنی...نمیبینم که لبخند نمیزنی...ازم تعریف نمیکنی...منو تو آغوش نمیگیری...منو نمیبوسی...من خوشبختم...تو با من دعوا نمیکنی...کتکم نمیزنی...هر جا میخوام میرم...گاهی غذا درست میکنی...تو کار خونه کمک میکنی...من یه احمق خوشبختم...تمام ناراحتی من از اینه که چرا با کاسه آشم یه پیاز گنده نخوردم... 

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در جمعه سیزدهم دی 1387   
 کجایید ای پرسه های عاشقانه...

-خانوم کلاغه چاق خیلی پررو و چش سفیدی...به قرآن قسم خیلی رو داری...چطوری بعد اون همه حرفی که پشت سرم زدی و اون کاری که کردی،باز روت میشه بهم زنگ بزنی و از مادرشوهر خواهرشوهرت بنالی...باهات حرف زدم...خندیدم...اما حس نمیکنی صدام یه طور دیگه است؟؟...حس نمیکنی باید شرمنده باشی؟؟...


-دلم تنگ شده برای پرسه های عاشقانه...دلم تنگ شده برای تاپ تاپ کردنهای دل...برای هول شدنها...برای گم کردن دست و پا...برای گل انداختن گونه ها...برای گریه های های عاشقانه...برای نذرهای کوچک واسه یه لحظه دیدن...برای فال حافظ...برای پچ پچهای دخترانه...بزرگ شدم...بزرگ شدم واسه این مدل عاشقی ها...اینها حال و هوای بیست سالگیه...دلم تنگ شده برای عاشقانه های بیست سالگی...کاش بیست ساله می موندم...  

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در چهارشنبه یازدهم دی 1387   
 ...

-فقط میتونم راجع به اون به ظاهر دوست بگم اون دیگه واسه من یه دوست نیست...اون یه کلاغ چاق حسود بدذات خبرچین دروغگوی حقیره...خدا رو شکر که ذاتش برام رو شد...باهاش قهر نکردم...برام اهمیتی نداره...از چشمم افتاده همین...


-آهنگی که این هفته رو مخمه:دوستم داشته باش م ا ر ت ی ک...همزمان،همچنان وقتی که از در تو میای ک و ر س...
دوستم داشته باش...عطرها در راهند(من که نفهمیدم یعنی چی؟؟)...دوستت خواهم داشت...بیشتر از باران...گرمتر از لبخند...داغ چون تابستان...دوستم داشته باش...دوستت دارمها آه چه کوتاهند...
چقدر قشنگ این جمله دوستم داشته باش رو میخونه... 

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در یکشنبه هشتم دی 1387   
 نازی نادم...

-وقتی با یکی دوست میشی و میبینی تو هر چی میخری اونم میخره...هر چی میپوشی، اونم میپوشه...هر کاری میکنی اونم میکنه...وقتی حسادت رو ته چشمش دیدی...بهش اعتماد نکن...این آدم دوست تو نیست...آدم نمیتونه دوست کسی باشه که داره از حسادت بهش خفه میشه...حواستو جمع کن که مثل نازنین بانو بعد چند سال نفهمی صمیمیترین دوستت تو محل کارت همون کسی بوده که تو رو پیش رئیس و بقیه خراب میکرده...
-نازی جون شما هم درس عبرت بشه برات...البته این مورد دومت بوده تو محل کار...خدا سومیش رو به خیر بگذرونه...حیا کن...انقدر الکی واسه مردم دل نسوزون...دوستی نکن...صمیمی نشو...این صد بار...حالا باز بیا و تو این وبلاگ از حماقتها و سادگیهات بنویس...
-پدرم همیشه حرفهای درستی میزنه...ولی این حرفها رو با لحن عصبی و تند میزنه...منم که هم لجباز و هم مغرور...هیچوقت حرفهاش رو گوش نمیکنم...ولی بعد به حرفهاش میرسم...بابا از بچگی بهمون میگفت که خودتون رو تو چشم مردم نکنید...حسادت آدمای حسود رو برانگیخته نکنید...ولی من گوش نکردم...
-هر چی فکر میکنم میبینم من کاری نکردم که حسادتش برانگیخته بشه...همیشه باهاش مثل خواهر صمیمی بودم...هر وقت با خانواده اش و خانواده شوهرش یا با خود شوهرش مشکل داشت کنارش بودم...هر وقت درددل داشت گوش شنواش بودم...هر وقت تنها بود هر جا خواست باهاش رفتم...تو بارداریش، زایمانش، هر مشکلی که واسش پیش اومد مثل خواهرم نگرانش شدم...اون یکصدم این کارها رو واسه من نکرد...من کاری نکردم که حسادتش برانگیخته بشه...وقتی اون کارو باهام کرد، وقتی اونجوری بهم نارو زد، وقتی شنیدم که از چند سال پیش، پیش هر کسی پشت سرم دروغ گفته...انگار یکی محکم زد تو گوشم...از خواب بیدار شدم...همون روز یه سری از عکسامون رو دیدم...جایی بودیم و بدون اینکه بدونیم یک سری عکس مثل شکار لحظه ها از اونجا داریم...هر جا من هستم اونم هست...هر جا دارم حرف میزنم...هر جا توجه جمع به منه...اونم هست...و خدا میدونه که با چه نفرت عجیبی بهم نگاه میکنه...حسادت رو میشه از رو قیافه اش تعریف کرد...من دوستش داشتم...دوستم بود...به خدا من هیچ کاری نکردم که ناراحت بشه...من حسادتش رو برانگیخته نکردم... 

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در پنجشنبه پنجم دی 1387   
 فرشته آرزوها...

-اگه الان فرشته آرزوها بیاد و چوب جادوش رو تکون بده دیلللیللینگ و یه عالم چپقچه های رنگی از چوبش پایین بریزه و بگه نازی جون از من چی میخوای؟؟...من ازش میخوام به من این توانایی رو بده که بفهمم تو کله بعضیا چی میگذره...بفهمم فکر و احساس بعضیها چیه؟؟...بدونم راجع به من چی فکر میکنند؟؟...نه که همیشه نظر مردم برام مهم باشه،نه!!...من واسه حرف مردم و نظر مردم زندگی نمیکنم...ولی بعضی وقتها دوست دارم بتونم فکر بعضیها رو بخونم...کاش بیای فرشته آرزوها...


-من هر هفته به یه آهنگ گیر میدم...انقدر این آهنگه رو گوش میدم که حالم بد بشه...بعد میرم سراغ یه آهنگ دیگه...هفته گذشته هفته مگه فرشته هم بده؟؟ ک ا م ر ا ن ،ه و م ن و ا ب ی بود و pure love آ-ر-ش...این هفته رفتم تو خط ک و ر س...و آهنگه وقتی که از در تو میای...دل تو سینم میلرزه...اینجوری لرزیدن دل به عالمی میلرزه...اگه که این عشقه...که من عاشقت هستم...چقدر من این آهنگه رو دوست دارم...با اون ریتم قریش...و اونهمه احساس شعرش... 

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه سوم دی 1387   
 نازی خاله زنک...

-گاهی منم حق دارم تلخ باشم...گاهی منم حق دارم عصبانی باشم...گاهی منم حق دارم بدجنس باشم...من از اون دو تا بوزینه متنفرممممممممممم...وای هر وقت یاد قیافه مزخرفش تو لباس عقدش با اون آرایش و چتریهای قارچیش میفتم حالم بد میشه...هر وقت یاد پز دادنهای اون یکی با اون بی اصل و نسبیش میفتم حالم بد میشه...وقتی یادم میاد طرف اسمش اسمیه که بابابزرگ من رو بچه هاش نذاشته و حالا که اومده اینجا شوهر کرده اسمش رو عوض کرده و روزی هزار بار جلوی ما اسم جدیدش رو میاره،خنده ام میگیره...به اینکه هر وقت تو دستشویی کسی باشه سریع مقنعه اش رو درمیاره تا مش مسخره موهاش رو نشون بده خنده ام میگیره...به ابروهای نازکش که فکر میکنه هنوز مده،به اون ریخت مسخره اش که میخواد ادای باکلاسها رو درآره،به کیف پول سوراخی که تو حراجی خریده و چنان ذوقش رو میکنه که انگار لاتاری برنده شده،به طرز فکرش خنده ام میگیره...به اینکه تمام فکرش درست کردن دسر و چیدن میز و مرگ مادرشوهرشه خنده ام میگیره...به دنیای کوچیک کثیف مسخره اش خنده ام میگیره...بذار فکر کنه خیلی زبله...بذار فکر کنه خیلی باکلاسه...بذار بترکند از حسودی تو دنیای کوچیک مسخره شون...آخیششششششششش...گاهی منم حق دارم خاله زنک باشم...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در یکشنبه یکم دی 1387