|
نصیحت...
-برادر من،عزیز من...نکن،با دختری که دوستش نداری ازدواج نکن...میری با یه دختری دوست میشی،خوب...ازش خوشت میاد ولی نه اونقدر که همیشه باهاش باشی...نه اونقدر که عاشق چشمهاش،طرز حرف زدنش یا خنده های کودکانه اش باشی...ازش خوشت میاد ولی نه اونقدر که بعضی کاراش رو اعصابت نره...خوب باهاش ازدواج نکن...فکر نکن این بازی با احساسات اون دختره...واسه خاطر ترحم ازدواج نکن...واسه خاطر پاکی و اشکهای بی ریاش ازدواج نکن...اوج بازی با احساسات اون دخترک سالها بعده...زمانی که باهاش ازدواج کردی و اون عاشق توئه...زمانی که اون از اخ و تف و فین فین و ملچ مولوچ و بوی گند پای تو هیچ شکایتی نداره چون دوستت داره...زمانی که ساده و کودکانه از یک چیز کوچولو ریسه میره از خنده و بین خنده هاش قیافه پر از نفرت تو رو میبینه که زل زدی بهش...زل زدی بهش و از خنده های از ته دلش خوشحال نیستی تازه ازش بدت هم میاد...اونموقع است که میفهمه واقعا با روح و احساس و زندگیش بازی شده...نکن برادرمن،با زندگی و روح و احساس دختر مردم بازی نکن... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 یک عاشقانه آرام3...
-دیگه فکر نمیکنم کسی باشه که ندونه من از تابستون و بهار خوشم میاد و از آفتاب و گرما...و فکر میکنم همه میدونن من از سرما و پائیز و زمستون متنفرم...ولی این فصلهای سرد چه فصلهای رمانتیکی هستند لامصبا...گفته بودم که من تو یه روز زمستونی عاشق شدم!...عشقی که شاید به نوعی عشق اول بود و یه عشق قشنگ و جاودانی...بهر حال گذشته ها گذشته و من انقدر بزرگ و عاقل شدم که بدونم جای اون عشق کجای ذهن و قلب و زندگیم باید باشه...تو پاییز و زمستون همیشه روزهای قشنگی رو تجربه میکنم...حال روحیم تو روزهای آفتابی این دو تا فصل معرکه است...اما امان از روزهای ابریش...یه نگاه به آرشیو وبلاگم میکنم میبینم چه روزهای خوبی رو تو این دو فصل گذروندم پس بی انصافیه که دوستشون نداشته باشم... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 یک عاشقانه آرام2...
-انقدر حالم خوب هست که بیام و روزی یه پست بنویسم...انقدر حالم خوب هست که دلم شاد شاد باشه و لبم پر خنده...انقدر حالم خوبه که تمام نور نارنجی چراغهای خیابون فاطمی رو تو هوای آلوده تهران با نگاه ببلعم...انقدر حالم خوبه که بیام و غزل حافظ بخونم...انقدر حالم خوبه که سرما و لپهای گر گرفته ام از سرمازدگی عین خیالمم نباشه...انقدر حالم خوبه که نمیدونی... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 یک عاشقانه آرام1...
-مهم نیست کجایی...هر جا که باشی اینجایی...کنار من...همه جا حست میکنم...چه بی بهانه دوستت دارم...مهم نیست کجایی...هر جا که باشی...من اینجا کنار خودم حست میکنم...روزم با تو آفتابی و گرمه...مثل گرمای آفتاب یه بعد از ظهر آذر ماه...روزی که هواشناسی برفی پیش بینی کرده باشه و آفتاب با تمام وجودش بخواد به تمام پیش بینیها دهن کجی بکنه... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه بیست و سوم آذر 1387 نازی اسکارلت میشود...
-فردا...فردا روز دیگری است...فردا بهش فکر میکنم...برداشت آدمها از داستانها و فیلمها متفاوته...اگر به جای غرق شدن در داستان عشق مالیخولیایی اسکارلت به اشلی ازش یاد میگرفتم که عجول نباشم خیلی بهتر بود...وقتی قاطی میکنم هیچکس جلودار این زبون درازم نیست...همون لحظه هم میدونم که دارم اشتباه میکنم ها ولی نمیدونم چرا نمیتونم این فک رو ببندم و حرف نزنم...همیشه هم تو این عصبانیتها و قاطی کردنها یه حرفهایی میزنم که گرچه همش درسته و حق با منه ولی به ضررم تموم میشه...بعدشم پشیمونی و ای وای بر من و ...گرچه پشیمونی فایده ای نداره...کاش میشد سر فرصت و با ذهن و اعصاب آروم روی مسائل فکر کنم و در مواقع عصبانیت جلوی این دهن رو بگیرم... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 روز فال حافظ
-کاش هر چی تو دلم بود اینجا مینوشتم...امروز روز عجیبی بود یکی از اونروزها...روز دلهره...روز تپش قلب...روز خنده کمرنگ گوشه لب...روز دل دل...روز تردید...روز فال حافظ...مثل روزهای دور دانشکده یه نازی خجول و مغرور...مثل روزهای دور یه نازی عاشق...امروز همه خوب بودند...امروز یه عالم پیاده روی کردم و آهنگ گوش دادم...امروز یه عالم تو رویا رفتم...امروووووووووووز وای از اینروووووووووز...امروز حالم بد بود و خوب بود...امروز من،من بودم و نبودم...امروز مثل اونروزای دور یه نشونه میخواستم...امروز همه چی واسه من نشونه بود و نبود...امروز ژیژو هم مهربونتر بود...امرووووووووووووووووز....چه روزی بود... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در چهارشنبه بیستم آذر 1387 نازی بی انصاف
-زندگی در جریانه...من خوبم...روابط عالیه...روابط با خانوم مامان،آقای بابا،خانوم خواهر و آقای ژیژو به شدت حسنه است...امشب آرشیوم رو میخوندم...دیدم من هر وقت حالم بده از خانواده ام مینویسم...و این بی انصافیه...درسته این وبلاگ جزر و مد احساساتمه ولی خوب احساسات مثبت هم وجود داره...فکر کن چند سال دیگه دخترکم بیاد و اینجا رو بخونه چه فکری راجع به خونواده اش میکنه؟؟...هر آدمی دو وجه داره...وجه مثبت...وجه منفی...آدمای قصه زندگی منم مثل همه آدما،خاکستریند...نه سیاه سیاه...نه سفید سفید...بعضیهاشون خاکستریشون کمرنگ کمرنگه که به سفیدی میزنه...بعضیها هم یه کم پررنگترند...منم همینطوریم...یه ذره انصاف هم خوبه...منم خوب مطلق نیستم...منم فرشته مهربون نیستم...گاهی منم یه نازی غرغرو یا بی ادب میشم...گاهی منم از خودراضی و احمق!!میشم...اگه من حق عصبانیت یا بدرفتاری دارم ،همه هم حق اینکارو دارند!!... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در دوشنبه هجدهم آذر 1387 نازی احساساتی بی عرضه
-دخترک احساساتی...دخترک احساساتی...این جمله با صدای پرنس جان تو کارتون رابین هود اونجایی که ماریان التماس میکرد رابین هود رو ببخشه همش تو گوشمه...آره نازی تو یه دخترک احساساتی هستی که این احساساتت باعث شده بی عرضه باشی...تا حالا همش نق میزدی که رئیسم اله و بله...رئیس رفت و رئیس جدید مثل فرشته رستگاری اومد و نشست تو زندگی شغلی تو...ماهه...هواتو داره...تحویلت میگیره...هر چی میخوای برات حاضره...حالا دیگه چه مرگته؟؟...چرا عرضه شو نداری از موقعیتت اسفاده کنی؟؟...کسی نمیگه سوءاستفاده کن...فقط خودت باش...خوتو نشون بده...کارت رو نشون بده...چرا از بقیه میترسی؟...چرا همش میخوای با احساست تصمیم بگیری؟...چرا محکم نیستی؟...چرا بازم کار بقیه رو خودت انجام میدی؟...پسرک همکار حق داره...تو فقط دلت میخواد زیردست باشی...خودت نمیخوای پیشرفت کنی...هی شل بده و وا بده و خرحمالی کن و اجازه بده دیگران سوار کولت بشند و پیتیکو پیتیکو...حقته...حقته... بیعرضه...شلی...حالا هم هی بشین و زر زر گریه کن و دماغ گنده قرمزت رو بالا بکش... نوش جونت...دخترک احساساتی بی عرضه... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در یکشنبه هفدهم آذر 1387 نازی متمارض!!!
-از بچگی هر وقت مریض میشدم همین بساط بود...همیشه تا جایی که میتونستم مریضیمو مخفی میکردم...از بچگی از دکتر جماعت و رفتن تو مطب وحشت داشتم...الانم همینجوریم...یعنی حاضرم ده تا آمپول بزنم ولی تو مطب دکتر نرم...خوب مریضی رو هم تا یه حدی میشه قایم کرد...بالاخره چشمها خمار میشد و لپها از زور تب گل مینداخت و گلوهه چنان کیپ میشد که آب دهنتو نمیتونستی قورت بدی...تازه اینجا قسمت اصلی ماجرا شروع میشد که مامان خانوم شروع میکرد به غر زدن که اینها همش ادا اصوله که فردا نری مدرسه...پاشو پاشو مشقهاتو بنویس،درسهاتو حاضر کن،اگرم حالت بده بریم دکتر...منم که یه دختر کوچولوی مغرور درسخون و بچه مثبت بودم از این حرف مامان خیلی ناراحت میشدم...آخرش هم که میرفتیم دکتر مامان باید حتما به دکتر میگفت که آقای دکتر واقعا مریضه یا تمارض میکنه؟؟...مامان مدیر مدرسه بود و از اول استخدامش انقدر بچه های جورواجور دیده بود که هزار تا کلک واسه درس نخوندن سوار میکنند که دیگه همیشه به من شک داشت!...من واقعا بچه سر به زیر و درسخونی بودم که هیچ چیزی رو تو هیچ مقطعی از سنم ازش مخفی نمیکردم...ولی همیشه خیلی بهم سخت میگرفت و میگیره حتی الان که زن گنده ای شدم...ولی هیچکدوم از این سختگیریها به اندازه اینکه هر وقت مریضم بهم میگه دروغ میگی،بهم برنخورده...مامان خیلی خیلی مهربونه...دائم نگران همه است...تو فامیل فقط مامانه که حال همه رو میپرسه...ولی نمیدونم این چه اخلاقیه داره...شایدم من شانس ندارم...نمیدونم...هیچوقت یادم نمیره راهنمایی بودم که یه روز ظهر جمعه قبل از ناهار گفتم حالم خیلی بده،عین همین جمله رو گفتم یادم نیست سر گیجه داشتم یا سرم درد گرفته بود...مامان اونروز خودش پ... بود چنان با عصبانیت یقه لباسم رو گرفت و با همون دست صورتم رو چلوند که مگه تو هم مثل منی که مریضی؟؟و من هاج و واج نگاهش میکردم اونم منی که انقدر پاستوریزه بارم آورده بود که نمیدونستم مامان چشه؟؟!...بهر حال هرکسی عادتهای اخلاقی خاص خودش رو داره...ما هم عادت کردیم که مریضم که میشیم مامانمون یه کاسه سوپ نپزه برامون بیاره...تا جایی که بتونیم مریضیمونو قایم میکنیم بعدشم اگه تلفنی حالمونو بپرسند و بگیم مریضیم در جواب میشنویم که تو از بچگیتم عادت داشتی تمارض کنی!!...انقدرم این موضوع رو برای همه گفته که هیچکس تو خانواده باورش نمیشه من بتونم مریض هم بشم...یادمه تو مجله دانشمند که اون سالهای بچگیمون چاپ میشد و میخوندمش یه روز یه مقاله در مورد بیماران خیالی نوشته بود،و تو این مقاله نوشته بود درسته که بیمارانی به این اسم هستند ولی خیلیها هم واقعا بیمارند و کسی باورشون نمیکنه...باستان شناسها یه سنگ قبر باستانی نمیدونم کجا پیدا کرده بودند که روش نوشته شده بوده ((حالا باور کردید که من واقعا بیمارم؟!!))...طفلکی اونم از بچگی عادت داشته تمارض کنه!!!...
-حالم خوبه...کسی نگرانم نشه،من از بچگی عادت دارم تمارض کنم!!! |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در چهارشنبه ششم آذر 1387 |
|

