|
یه روز شاده یه روز غم...یه روز زیاده یه روز کم...
-همیشه بعد از هر تنشی یه دوره یکی دو هفته ای نقاهت رو میگذرونم...سیستم بدنم میریزه بهم و سردرد و معده درد و دردهای عصبی کتف و شونه...تو دوره نقاهت ژیژو جان خیلی مهربون میشه و دنیا به کامه...و این جسم منه که روز به روز فرسوده تر میشه...ژیژو رو دوست دارم...نه همیشه...ولی خوب در اکثر مواقع دوستش دارم...ولی ما از جنس هم نیستیم...کاریه که شده و نمیشه درستش کرد...مجبورم بسازم...دلایل موجهی هست که اینجا جای طرحش نیست...من هم مثل خیلیها تحمل میکنم...و به این دل خوشم که ژیژو واقعا از خیلی مردها بهتره... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در پنجشنبه سی ام آبان 1387 -گریه میکنم...انقدر گریه میکنم که تمام تنم به لرزه میفته...میلرزم...روی زمین افتادم و تمام تنم میلرزه...انقدر میلرزم تا تمام تنم یخ میکنه...توی سرم هم یخ میکنه...حس میکنم دارم میمیرم...هیچی نمیفهمم...نمیدونم چقدر طول میکشه...دوباره گریه ام میگیره و بلند بلند گریه میکنم...و این چرخه گریه و لرز و حس مرگ سه چهار بار تکرار میشه... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 ...
-آروم آروم راه میرفت...مرد لاغر بود نه خیلی لاغر...یه کاپشن ساده خاکی رنگ تنش بود با یه شلوار مشکی ساده...طی طول پل عابر از دور میدیدمش که آروم آروم راه میره...تو پله ها رسیدم بهش...پشت سرش...کتونی پام بود...وقتی کتونی میپوشم مثل بزمجه هندی ورجه وورجه میکنم و میدوم...اومدم بدوم...دیدم درست از وسط پله ها داره آروم پایین میره...نمیدونم پیر بود یا جوون...نمیدونم مریض بود یا تو فکر بود...هر چی که بود،من قدمهام رو آروم کردم...آروم از پله ها پایین اومدم تا با شنیدن صدای پای من هول نشه و بخواد تندتر از پله ها پایین بره یا کنار بره تا من رد بشم...باین فکر کردم که شاید اذیت بشه...از پله ها پایین اومد و همونطور آروم به راهش ادامه داد...من در حالیکه ورجه وورجه میکردم باین فکر میکردم که چقدر خوبه که زنده ام...چقدر خوبه که میتونم یه خوبی کوچولوی کوچولو بکنم...و چقدر زندگی با این خوبیهایی که کوچولوئه وبین تو و دل کوچولوته،قشنگتر میشه...کاش هر روز هر کدوم از آدمها یه کوچولو یه آدم دیگه رو دوست داشته باشند و بخاطر یه آدم دیگه یه کار کوچولوی کوچولو انجام بدن...کاش این حس قشنگ بی ریا دوست داشتن آدمها هر روز و همیشه تو دلم بمونه... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در یکشنبه دوازدهم آبان 1387 خورشت کرفس...
-از سر کار برگشتم...خسته ام...دوش میگیرم...میخوام زیر دوش بخوابم...یه لیوان گنده از اونایی که آب زرشکیای میدون رسالت دارند پر از آب میکنم و قرص کلسیمم رو میندازم توش...پیرت پیرت پیرت میجوشه و میاد رو سطح آب...چرا مزه قرصهای کلسیم مثل قرصهای بچگیهامون نیست...چرا رنگشون عوض شده؟؟...برنج رو میشورم و آب میبندم روش...قل قل قل میجوشه و آبش ته میکشه،دمکنی زردم رو میکشم رو در قابلمه و تلپ میذارمش سر قابلمه کته...کرفسها زیر دندونم جرت جرت جرت صدا میدند،نپختند،یه لیوان آب میبندم تو قابلمه و آبغوره رو شر میدم روی خورشت کرفسم...خونه پر شده از بوی کته و خورشت کرفس...بوی زندگی...بوی یه خونه امن... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه هفتم آبان 1387 |
|

