تبليغاتX
جزر و مد احساسات من
 یه روز شاده یه روز غم...یه روز زیاده یه روز کم...

-همیشه بعد از هر تنشی یه دوره یکی دو هفته ای نقاهت رو میگذرونم...سیستم بدنم میریزه بهم و سردرد و معده درد و دردهای عصبی کتف و شونه...تو دوره نقاهت ژیژو جان خیلی مهربون میشه و دنیا به کامه...و این جسم منه که روز به روز فرسوده تر میشه...ژیژو رو دوست دارم...نه همیشه...ولی خوب در اکثر مواقع دوستش دارم...ولی ما از جنس هم نیستیم...کاریه که شده و نمیشه درستش کرد...مجبورم بسازم...دلایل موجهی هست که اینجا جای طرحش نیست...من هم مثل خیلیها تحمل میکنم...و به این دل خوشم که ژیژو واقعا از خیلی مردها بهتره... 

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در پنجشنبه سی ام آبان 1387   
 

-گریه میکنم...انقدر گریه میکنم که تمام تنم به لرزه میفته...میلرزم...روی زمین افتادم و تمام تنم میلرزه...انقدر میلرزم تا تمام تنم یخ میکنه...توی سرم هم یخ میکنه...حس میکنم دارم میمیرم...هیچی نمیفهمم...نمیدونم چقدر طول میکشه...دوباره گریه ام میگیره و بلند بلند گریه میکنم...و این چرخه گریه و لرز و حس مرگ سه چهار بار تکرار میشه...
-در تمام این لحظات تو مثل یه حیوون کثیف تو خونه پرسه میزنی...نگرانی مبادا صدای زجه هام از خونه بره بیرون...نگرانی مبادا غریبه ها در موردت بد فکر کنند...نگرانی... نگران خودت...
-هر دفعه تو این لحظات میفهمم که چقدر تنهام...نه پدرم...نه مادرم...نه حتی خواهرم...هیچکس نیست که ازش کمک بخوام...همیشه من مقصرم...اگه مریض باشم،تمارض کردم...اگه دعوامون بشه من مقصرم...اگه حالم بد بشه من دیوونه ام...همیشه حق با یکی دیگه است...مهم اینه که حق با من نباشه...مهم نیست که من از درد بمیرم...مهم نیست من دچار هزار حمله عصبی و غیر عصبی بشم...مهم اینه که همیشه حق با همه هست تا با من نباشه...
-واسه خاطر خدا یکی بیاد و منو واسه خاطر خودم دوست داشته باشه...من از زندگی جز محبت چی خواستم که خدا ازم دریغ میکنه...من تو زندگیم به جز دوست داشتن چه کار کردم که خدا به این دلم رحم نمیکنه؟...مگه من چکار کردم که واسه نزدیکترین کسانم هم بود و نبودم فرق نمیکنه؟؟... 

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در جمعه بیست و چهارم آبان 1387   
 ...

-آروم آروم راه میرفت...مرد لاغر بود نه خیلی لاغر...یه کاپشن ساده خاکی رنگ تنش بود با یه شلوار مشکی ساده...طی طول پل عابر از دور میدیدمش که آروم آروم راه میره...تو پله ها رسیدم بهش...پشت سرش...کتونی پام بود...وقتی کتونی میپوشم مثل بزمجه هندی ورجه وورجه میکنم و میدوم...اومدم بدوم...دیدم درست از وسط پله ها داره آروم پایین میره...نمیدونم پیر بود یا جوون...نمیدونم مریض بود یا تو فکر بود...هر چی که بود،من قدمهام رو آروم کردم...آروم از پله ها پایین اومدم تا با شنیدن صدای پای من هول نشه و بخواد تندتر از پله ها پایین بره یا کنار بره تا من رد بشم...باین فکر کردم که شاید اذیت بشه...از پله ها پایین اومد و همونطور آروم به راهش ادامه داد...من در حالیکه ورجه وورجه میکردم باین فکر میکردم که چقدر خوبه که زنده ام...چقدر خوبه که میتونم یه خوبی کوچولوی کوچولو بکنم...و چقدر زندگی با این خوبیهایی که کوچولوئه وبین تو و دل کوچولوته،قشنگتر میشه...کاش هر روز هر کدوم از آدمها یه کوچولو یه آدم دیگه رو دوست داشته باشند و بخاطر یه آدم دیگه یه کار کوچولوی کوچولو انجام بدن...کاش این حس قشنگ بی ریا دوست داشتن آدمها هر روز و همیشه تو دلم بمونه... 

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در یکشنبه دوازدهم آبان 1387   
 خورشت کرفس...

-از سر کار برگشتم...خسته ام...دوش میگیرم...میخوام زیر دوش بخوابم...یه لیوان گنده از اونایی که آب زرشکیای میدون رسالت دارند پر از آب میکنم و قرص کلسیمم رو میندازم توش...پیرت پیرت پیرت میجوشه و میاد رو سطح آب...چرا مزه قرصهای کلسیم مثل قرصهای بچگیهامون نیست...چرا رنگشون عوض شده؟؟...برنج رو میشورم و آب میبندم روش...قل قل قل میجوشه و آبش ته میکشه،دمکنی زردم رو میکشم رو در قابلمه و تلپ میذارمش سر قابلمه کته...کرفسها زیر دندونم جرت جرت جرت صدا میدند،نپختند،یه لیوان آب میبندم تو قابلمه و آبغوره رو شر میدم روی خورشت کرفسم...خونه پر شده از بوی کته و خورشت کرفس...بوی زندگی...بوی یه خونه امن...
-از بوی کته و خورشت کرفس مست مست میشم و میرم به چهار سالگی...خونه خاله...آبها قطعه... دخترها و مامان میرند سر خیابون و هرکس یه دبه آب میکنه و با هرهر خنده برمیگردند خونه...منم اون گوشه موشه هام...دنبال مامان...با دمپاییهای کوچولوم میدوم...چتری موهای زیتونیم میره تو چشمم و هی سرم رو تکون میدم تا از جلوی چشمم برند کنار...رسیدیم دم در...بوی برنج و خورشت کرفس تو کوچه پیچیده...بو میکشم و میگم خوش به حالشون این بوی غذای کیه؟...دختر خاله بزرگه میگه بوی غذای خودمونه دیگه...کیف میکنم و میدوم تو خونه...دمپاییهامو با عجله در میارم و میدوم تو...میرم تو آشپزخونه و میگم غذاهای رستوران خاله (...) چه بوی خوبی دارن از همه رستورانها بهترترند...خاله قد بلند و چاقه...موهاش مجعده...موهاشو همیشه پشت سرش با گیره ساده فلزی میبنده...یه گوشواره بزرگ با نگین قرمز گوششه...پیرهن چیت گل گلی تنشه...خاله کم حرف میزنه...خاله همش میخنده...خاله بوی غذاهای خوشمزه اش رو میده...خاله دسته گله...خاله برمیگرده و لبخند میزنه...عزیز تو هال نشسته...مثل همیشه با بادبزن حصیریش خودشو باد میزنه...عزیز همیشه موهاش کوتاهه...عزیز همیشه مرتبه...عزیز نگران همه است...عزیز شیکه...عزیز خانزاده است...عزیز از اسب افتاده ولی از اصل نیفتاده...عزیز مادربزرگ هیچکس نیست...عزیز مادر هیچکس نیست ولی عزیز همه است...عزیز با خاله اینا زندگی میکنه...عزیز هم لبخند میزنه...بوی خورشت کرفس میاد...بوی خونه میاد...بوی خوشبختی میاد...بوی خونه خاله میاد...اما...من دیگه چهار ساله نیستم...خاله دیگه نیست...عزیز هم دیگه نیست...و خونه خاله بزرگه دیگه هرگز وجود نخواهد داشت...          

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه هفتم آبان 1387