|
جوجه ژاپنی خاله...
-اتل متل یه جوجه...یه جوجه کوچولوی کوچولوی لاغر...این جوجه کوچولو مهمون خاله نازی بود...و الان خاله دلش خیلی خیلی واسه این جوجه تنگ شده...جوجه ای که انقدر بچه خوبی بود که نگو...بی اجازه دست به چیزی نمیزد...سر و صدا و گریه بیخودی و این و میخوام و اونو بده ببرم و اون برا منه این برا منه،نداشت...جوجه ای که واسه خالش عربی میرقصید...جوجه ژاپنی خاله... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه سی ام مهر 1387 -هوا امروز عالی بود...مثل نزدیکای عید...نه گرم و نه سرد...آسمون آبی آبی آبی...شهر تمیز تمیز تمیز...و تهران من انقدر قشنگ بود که نگو... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 زندگی نکبتی...
-گاهی تو مود نوشتن نیستی...یه عالم حرف نگفته داری...یه عالم حرف نشنفته داری...ولی تو مودش نیستی...زندگی سخت شده...خیلی سخت... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه بیستم مهر 1387 این منم؟؟
|
|
تو یک تیپ "پرستار" هستی. غم خوار، مسئول، مهربان با مردم، صبور و شکیبا. تو کاملاً از خود گذشته و سرشار از عشقی. بعنوان یک فرد واقع گرای احساسی، با کمک احساسات و عواطف قوی خودت، همیشه موفقی. تو احساساتت را درک می کنی و غالباً با خودت راحت کنار می آیی.
|
-گاهی اوقات یه زن نیاز داره یه تکیه گاه داشته باشه...یه زن هر قدرم به ظاهر محکم و قوی باشه گاهی نیاز داره به یه شونه پهن و محکم تکیه کنه...یه زن نیاز داره تو یه آغوش امن فرو بره و تمام ترسها و ناکامیها رو تو گرمای اون فراموش کنه...
-خسته ام و تنها...یه گوش شنوا میخوام تا براش حرف بزنم و حرف بزنم و حرف بزنم...و اون گوش بده و گوش بده و گوش بده...
-اتفاق خاصی نیفتاده...مشکل خاصی هم نیست...ولی یه زن که از صبح ماسک مردها رو به صورتش میزنه و تا شب همپا و در کنار مردها کار میکنه، لازمه که شب اون ماسک و برداره و بشه همون موجود لطیف و نحیف...بشه همون موجود کوچولوی شکننده ای که باید لای پر قو نگهش داری و مواظب دل شیشه ایش باشی...
-مرد خوبی هستی...غرغرهای منو تحمل میکنی...حرفهام رو میشنوی ولی گوش نمیکنی...برای همین حرفی باهات نمیزنم...کاش شونه های پهنت محکمتر بود...آغوشت گرمه ولی کاش امن هم بود...دوستت دارم...شایدم دوستم داری...ولی نمیتونم تو همه مسئولیتها بهت اطمینان کنم...تو همه کارها و تصمیمات از ریز تا درشت باید من نقش اول رو داشته باشم...شاید خیلی زنها دلشون بخواد جای من باشند...حرف حرف خودمه...تو هر کاری بخواهیم بکنیم... توهر چیزی بخواهیم بخریم... تو هر غلطی که بخواهیم تو این زندگی مشترک بکنیم...از روز عروسی که همه هزینه و کارها و بدو بدوی قبل عروسی با من بوده تا حتی تصمیم گیری برای بچه دارشدن یا نشدنمون...هر چی من بخوام...هر چی من بگم...ولی من بعضی وقتها لازم دارم که بگم چشم...بعضی وقتها لازمه که بگم شوهرم اینو میخواد...من یه زنم..خیلی قویم...خیلی محکمم...تو اجتماع کم نمیارم...ولی یه زنم...یه زن شهریوری احساساتی که پشت اون نقاب اسپایدرمن و لاک پشت نینجاش مخفی شده...یه زن که یه مرد محکم همراه میخواد...یه همدل میخواد...زنی که تو زندگی مشترکش نه رئیس میخواد نه میخواد رئیس باشه...زنی که میخواد دلش به شوهرش قرص باشه...زنی که تکیه گاه میخواد...زنی که خسته است...خیلی خسته است...و دلش میخواد مثل قدیما بره گوشه اتاق بزرگ بچگیهاش چمباتمه بزنه و سرش رو بزاره رو زانوهاش و های های گریه کنه...
-گم شده ام...کسی پیدا میشود که مرا پیدا کند؟...مرا پیدا کند و سخت در آغوش بگیرد و از شوق پیدا شدنم اشک بریزد...من گم شده ام...من گم شده ام...


