تبليغاتX
جزر و مد احساسات من
 جوجه ژاپنی خاله...

-اتل متل یه جوجه...یه جوجه کوچولوی کوچولوی لاغر...این جوجه کوچولو مهمون خاله نازی بود...و الان خاله دلش خیلی خیلی واسه این جوجه تنگ شده...جوجه ای که انقدر بچه خوبی بود که نگو...بی اجازه دست به چیزی نمیزد...سر و صدا و گریه بیخودی و این و میخوام و اونو بده ببرم و اون برا منه این برا منه،نداشت...جوجه ای که واسه خالش عربی میرقصید...جوجه ژاپنی خاله...
-من کلا عاشق بچه هام...مخصوصا دختر کوچولوها...مخصوصا این دختر بچه های قرتی...این جوجه هم از اون قرتیا بود...یه ساعت جلوی آینه وایستاده بود دستاشو کرده بود تو موهاش و موهاش رو بالای سرش گرفته بود و با خودش تو آینه حرف میزد...مثل بچگیهای خودمم خیال پرداز بود...یه عروسک دستش بود و همش با اون بازی میکرد و با خودش ریز ریز حرف میزد...
-من یه دختر قرتی میخواااااااااااااااام...مامانی بیا دیگه...به خدا خیلی میخوامت عزیزکم...  

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه سی ام مهر 1387   
 

-هوا امروز عالی بود...مثل نزدیکای عید...نه گرم و نه سرد...آسمون آبی آبی آبی...شهر تمیز تمیز تمیز...و تهران من انقدر قشنگ بود که نگو...
-خدائیش من ته ته ته شانسم...میرم یه مانتو میخرم خدا تومن واسه دوره مهمونی ماهانه مون،دوره مذکور شش ماه برگزار نمیشه تا هوا سرد میشه و مانتوی من دیگه به  درد عمه ام میخوره...بعد مهمونی برگزار میشه و من بی مانتوی مناسب...طبیعیه که مانتوی رنگی که میخری روسری و لاک و ... هم باهاش ست میکنی و من الان هیچی ندارم که بپوشم به جز چادر گل گلیم...
-آی مردمی که پول دارید و ماشین شاسی بلند اونجوری زیر پاتونه و مانتوی صد و خرده ای تنتونه و سرویس جواهرتون ده تومنه!!...وقتی میخواید بیاید خونه ما کارمندا سر جدتون آخر برج نیاید...اگرم آخر برج میاید مثل آدم بیاید نه اینکه هی بگید امروز میایم فردا میایم،آخرشم نیاید و بگید شرمنده برناممون به هم ریخت...عزیزان من ما هم برناممون،هم جیبمون،هم اعصابمون به هم میریزه...هر روز میوه و شیرینی بخر و یه تشت برنج خیس کن و پولهای نازنین آخر برج رو بریز بره...همش به جهنم...من بدبخت کارمند زوار در رفته در حال گذراندن نقاهت!!! تمام آخر هفته ام رو دستمال کشیدم،جارو زدم،تی کشیدم... 

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه بیست و هفتم مهر 1387   
 زندگی نکبتی...

-گاهی تو مود نوشتن نیستی...یه عالم حرف نگفته داری...یه عالم حرف نشنفته داری...ولی تو مودش نیستی...زندگی سخت شده...خیلی سخت...
عمر کوتاهمون داره تو حسرت و سختی سپری میشه...فرصتی برای لذت بردن از زندگی نیست...نه فکر کنی تعریف من از لذت رفتن به سواحل مدیترانه و دیدن برج ایفل و خرید از لویی ویتان باشه...من دلم میخواد بی دغدغه صبحها قبل از شروع سگ دوی زندگی طلوع آفتاب رو ببینم...دلم واسه قرص کامل ماه تنگ شده...من دلم صدای جیک جیک گنجیشکا و قار قار کلاغها رو میخواد...میخوام هفته ای یه بار کنار یه رود بشینم و به صدای آرامش بخش آب گوش کنم...چیز زیادی میخوام از زندگیم؟؟...تمام هفته کار میکنم و به هیچ جا نمیرسم...دلم آرامش میخواد...دلم زندگی میخواد... 

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه بیستم مهر 1387   
 این منم؟؟

 

پرستار(تاثیر پذیر، برون گرا، واقع گرا، احساسی)

تو یک تیپ "پرستار" هستی. غم خوار، مسئول، مهربان با مردم، صبور و شکیبا. تو کاملاً از خود گذشته و سرشار از عشقی. بعنوان یک فرد واقع گرای احساسی، با کمک احساسات و عواطف قوی خودت، همیشه موفقی. تو احساساتت را درک می کنی و غالباً با خودت راحت کنار می آیی.
رنجهای دنیا، واقعاً تو را اذیت می کنند.
درارتباط با دیگران معمولاً زود رنجی. از همه نوع افرادی که در این تست صفت "تاثیرگذار " را دارند، بخصوص برای دوستی یا ازدواج، دوری کن. تو، حتی اگر مرد باشی، دارای شخصیتی مادرانه هستی. اگر دختر هستی، مطمئن باش که یک روز مادر خواهی شد. بچّه های این دنیا به افرادی مثل تو احتیاج دارند. اما اگر پسر هستی حتی به این موضوع فکر هم نکن! بیشتر "بچه باز" ها از این تیپ شخصیتی هستند.
در مواقع نادری که سعی می کنی از خودت دفاع کنی، خیلی بامزه و شیرین، ولی ناشیانه اینکار را می کنی، که البته بسیار هم موثر است!



اینم جواب تست شخصیت سنجی ما بود...من این تست رو سه بار انجام دادم نتیجه دو بار همین بالایی بود...
 

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه نهم مهر 1387   
 تکیه گاه...

-گاهی اوقات یه زن نیاز داره یه تکیه گاه داشته باشه...یه زن هر قدرم به ظاهر محکم و قوی باشه گاهی نیاز داره به یه شونه پهن و محکم تکیه کنه...یه زن نیاز داره تو یه آغوش امن فرو بره و تمام ترسها و ناکامیها رو تو گرمای اون فراموش کنه...
-خسته ام و تنها...یه گوش شنوا میخوام تا براش حرف بزنم و حرف بزنم و حرف بزنم...و اون گوش بده و گوش بده و گوش بده...
-اتفاق خاصی نیفتاده...مشکل خاصی هم نیست...ولی یه زن که از صبح ماسک مردها رو به صورتش میزنه و تا شب همپا و در کنار مردها کار میکنه، لازمه که شب اون ماسک و برداره و بشه همون موجود لطیف و نحیف...بشه همون موجود کوچولوی شکننده ای که باید لای پر قو نگهش داری و مواظب دل شیشه ایش باشی...
-مرد خوبی هستی...غرغرهای منو تحمل میکنی...حرفهام رو میشنوی ولی گوش نمیکنی...برای همین حرفی باهات نمیزنم...کاش شونه های پهنت محکمتر بود...آغوشت گرمه ولی کاش امن هم بود...دوستت دارم...شایدم دوستم داری...ولی نمیتونم تو همه مسئولیتها بهت اطمینان کنم...تو همه کارها و تصمیمات از ریز تا درشت باید من نقش اول رو داشته باشم...شاید خیلی زنها دلشون بخواد جای من باشند...حرف حرف خودمه...تو هر کاری بخواهیم بکنیم... توهر چیزی بخواهیم بخریم... تو هر غلطی که بخواهیم تو این زندگی مشترک بکنیم...از روز عروسی که همه هزینه و کارها و بدو بدوی قبل عروسی با من بوده تا حتی تصمیم گیری برای بچه دارشدن یا نشدنمون...هر چی من بخوام...هر چی من بگم...ولی من بعضی وقتها لازم دارم که بگم چشم...بعضی وقتها لازمه که بگم شوهرم اینو میخواد...من یه زنم..خیلی قویم...خیلی محکمم...تو اجتماع کم نمیارم...ولی یه زنم...یه زن شهریوری احساساتی که پشت اون نقاب اسپایدرمن و لاک پشت نینجاش مخفی شده...یه زن که یه مرد محکم همراه میخواد...یه همدل میخواد...زنی که تو زندگی مشترکش نه رئیس میخواد نه میخواد رئیس باشه...زنی که میخواد دلش به شوهرش قرص باشه...زنی که تکیه گاه میخواد...زنی که خسته است...خیلی خسته است...و دلش میخواد مثل قدیما بره گوشه اتاق بزرگ بچگیهاش چمباتمه بزنه و سرش رو بزاره رو زانوهاش و های های گریه کنه...  

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در دوشنبه هشتم مهر 1387   
 من گم شده ام...

-گم شده ام...کسی پیدا میشود که مرا پیدا کند؟...مرا پیدا کند و سخت در آغوش بگیرد و از شوق پیدا شدنم اشک بریزد...من گم شده ام...من گم شده ام...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در دوشنبه هشتم مهر 1387