تبليغاتX
جزر و مد احساسات من
 لباس نامه...

-نمیدونم چی شد که چادر گلدار از مد افتاد؟...همون چادر نمازهای خنک و گل گلی که خانومها از پیر و جوون باکلاس و بیکلاس سرشون میکردند...وای من عاشق اون چادرام...حالا نه واسه اینکه سرکار بپوشم یا مثلا از خونه تا میدون هفت تیر چادر گلدار سرم کنم و گوشه اش رو با دندون نگه دارم،نه!...ولی همینکه تا دم در میری یا میخوای بری سوپر سر کوچه خرید کنی،چیه هی مانتو روسری بپوشی و کفش پاشنه دار بپوشی!...من دلم میخواد دوباره اون چادرا مد بشه...من یه خوشگلش رو از مشهد خریدم...فکر کن چادر مشکی با گلهای زرد و سبز کوچولو،انقدرم دوستش دارم که نگو...هر چند وقت یه بارم تو خونه سرم میکنم و تو آینه ذوقش رو میکنم...
-غیر از اون چادرها من عاشق اینم که زیرمانتوم دامن بپوشم...قبلنا هم میپوشیدم اما تازگیها نه!!...فقط تا خونه مامانم که نزدیکه میخوام برم دامن میپوشم و صندلم رو میندازم نوک پام و دلی دلی کنون میرم...و با این تیپم هم کلی حال میکنم...



-لباس رسمی جای خودش رو داره...لباس راحتی جای خودش و لباس اسپورت هم جای خودش...تو ساحل رو اون شنها خانومه با کفش پاشنه ده سانتی اومده قدم میزنه...حالا نمیگم طرف دمپایی و صندل مارکدار خدا تومنی بپوشه ولی دمپایی پلاستیک نیکتا که تو هر خونه ای هست!!بپوش راحت تو ساحل قدم بزن...یا میری کوه میبینی با کفش پاشنه دار و مانتوی تور دار اومده کوهنوردی!!...برعکس میری عروسی میبینی یه خانوم سی و چند ساله با تاپ ودامن اسپرت رفته روی سن و هی قرم میریزه...باربی جون درسته که تازه وزن کم کردی و میخوای همه بفهمند ولی لباس اسپرت مال مهمونیای خودمونیه...
-من نمیدونم همه ملت باربیند؟؟...چرا من یه لباس خوشگل که نچسبه به تنم پیدا نمیکنم؟...همه فروشنده ها هم میگن اینا جذبه!!...آخه لباس جذب واسه کسی خوبه که اندامش مثل باربی باشه...نمیشه که لایه های گوشت و چربی رو انداخت تو لباس تنگ...خداییش چند درصد خانومها اضافه وزن ندارند؟حالا از سه چهار کیلو بگیر تا سی چهل کیلو!!...خوب بابا جون لباس غیر جذب!! خوشگل هم اختراع!! کنید دیگه...تمام لباسهای غیر جذب!! موجود در بازار هم از این رنگهای تیره با گلهای درشته که مال عهد شاه وزوزکه...پس این خانومهای غیر باربی شیک و چیتان پیتان چکار کنند؟؟

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387   
 صدا...

-در راستای تکمیل حس نوستالژی و در تکمیل حال و هوای این چند وقته آلبوم سیا-و-ش- ص-ح-ن-ه رو گوش میدم...من چقدر این صدا رو دوست دارم...بعضی آهنگها قشنگند...بعضی صداها قشنگند...بعضی شعرها قشنگند...از بعضی آهنگها خاطره داری...همه این موارد درسته ولی بعضی صداها رو دوست داری،صرفنظر از تمام این موارد...من این صدا رو دوست دارم...کار ندارم به شعرش یا آهنگهاش که گاهی اجق وجق میشند...بگذریم که بعضی شعر و آهنگهاش هم قشنگند...
من اینجوریم دیگه...اصلا یکی از چیزایی که باعث شد من به ژیژو علاقمند بشم تن صداش از پشت گوشی تلفن بود...یه صدای آروم...برخلاف صدای طبیعیش!!!...یه روزی شاید در موردش بیشتر نوشتم...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه سی ام شهریور 1387   
 ...

مغرور لعنتی خودخواه...تو که فقط و فقط منفعت خودت رو میبینی و بس...وحشتناک...اژدهای جاه طلب...تو که پا روی همه میگذاری تا بالا و بالاتر بری...از خود متشکر...از خود راضی...اصلا گودزیلا...چرا من ازت متنفر نمیشم...چرا با تمام این حرفها ازت طرفداری میکنم؟...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387  
 شهریوریها...

-خصوصيات‌ و ويژگی‌های‌ كلی‌ متولدين‌ «شهريور ماه‌»:
متواضع‌
،فروتن‌،محجوب‌،كم‌ توقع‌،باحيا،متعادل‌،افتاده‌،ملاحظه‌ كار،محتاط وكمرو،بسيار دقيق‌، موشكاف‌، وسواسی‌ و قابل‌ اعتماد، واقع‌ بين‌،معقول‌،اهل‌ عمل‌،كاری، سخت‌ كوش‌،با پشتكار، ساعی‌ و كوشا،باهوش،زيرك‌،عاقل‌ و دارای‌ بينش‌ تحليلی‌
-جنبه‌ منفی‌ شخصيت‌ متولدين‌ شهريور ماه‌:
ايرادی‌، وسواسی، حساس‌، عصبی‌، جنجالی‌، غصه‌خور، دلشوره‌ای و نگران،‌نق‌ نقو، بی‌رحم‌ و سختگير، كهنه
گرا و محافظه‌ كار
-اين‌ تنها برجی‌ در منطقه‌ البروج‌ است‌ كه‌ توسط يك‌ مؤنث‌ نشان‌ داده‌ شده‌ است‌. كه‌گاهي‌ به‌ عنوان‌ يك‌ دختر خلاق‌، مبتكر، دوست‌ داشتنی‌، ظريف‌ و حساس‌ و گاهي‌ به‌عنوان‌ يك‌ زن‌ مسن‌، باهوش‌، نسبتا مقرراتی، خشك‌ و مجرد در نظر گرفته‌ مي‌شود.اين‌ صفات‌ آخر گاهي‌ اوقات‌ به‌ واسطه‌ وسواس‌، دقت‌، ظرافت‌، عشق‌ و علاقه ‌وسواس‌ گونه‌ به‌ پاكيزگی‌، نظافت‌، تميزي‌، بهداشت‌، نظم‌ و انضباط و برخورد محافظه‌كارانه‌ و سنتی‌ تأييد و تحكيم‌ مي‌شوند.
-متولدين‌ شهريور ماه‌ معمولا هوشيار، تيزبين‌، مراعات‌ كننده‌، زرنگ‌، ناقلا، زيرك‌ و شديدا موشكاف‌، داراي‌ قوه‌ تميز و اعمال‌ حساب‌ شده‌ و معقول‌، صبور، بردبار، واقع‌بين‌ و
در همه‌ بخش‌های‌ زندگی‌ محافظه‌كار هستند.
-آنها در ظاهر از نظر احساسی‌ و عاطفی‌ سرد و خشك‌ به‌ نظر مي‌رسند و گاهي‌ اوقات‌اين‌ حالت‌ شديدتر مي‌شود، چون‌ عادت‌ دارند كه‌ مهربانی‌ و محبت‌ ذاتی‌ و فطری ‌خود را سركوب‌ نمايند كه‌ همين‌ امر در نهايت‌ منجر به‌ اين‌ می‌شود كه‌ از دوست‌ پيداكردن‌ اكراه‌ داشته‌ باشند و ارتباطات‌ و روابط شان‌ با ديگران‌ رو به‌ كاستی‌ می‌گذارد.البته‌ در ظاهر نسبت‌ به‌ حفظ اين‌ دوستی‌ها محتاط و دقيق‌ هستند. فقدان‌ ظاهری‌احساسات‌، روی‌ عاطفه‌ شديدشان‌ را می‌پوشاند. آنها از ارتباطگيری‌ با ديگران‌ واهمه‌دارند، چون‌ به‌ آنها اعتماد و اطمينان‌ ندارند، مي‌توان‌ به‌ جرأت‌ گفت‌ كه‌ آنها حتی‌ به‌خودشان‌ و قضاوت‌ هايشان‌ نيز گهگاهی‌ شك‌ مي‌كنند. دليل‌ آن‌، اين‌ است‌ كه‌ آنها ازنقطه‌ ضعف‌های‌ درونی‌ خويش‌ آگاهند. آنها افرادي‌ پخته‌، كار كشته‌، دنيا ديده‌،كاردان‌، ماهر، برون‌ گرا، خونگرم‌ و اجتماعي‌ هستند و خودشان‌ كاملا به‌ اين‌ صفات‌ و ويژگي‌ها واقفند. گاهي‌ اوقات‌ آن‌ چنان‌ هنر خود پنهان‌ كاري‌ را به‌ حد اعلاء مي‌رسانند كه‌ نگران‌ كننده‌ مي‌شود. آنها تيزهوشي‌، دلواپسي‌، بيمناكي‌ و همدردي‌ قابل‌ملاحظه‌شان‌ را با ديگران‌ زير پوششي‌ از خشكي‌، بي‌احساسي‌، سردي‌ و خودداري‌مخفي‌ مي‌كنند. با اين‌ حال‌ خوشحالي‌ خود را متواضعانه‌ و بي‌تكلف‌ بروز مي‌دهند و مشكلات‌ ديگران‌ را درك‌ مي‌كنند. آنها با شعور، فهميده‌، آگاه‌، محتاط، تودار،ملاحظه‌كار، رازدار، خوش‌ صحبت‌، عاقل‌، شوخ‌ و بذله‌گو هستند و اين‌ خصوصيات‌در روابط شان‌ با ديگران‌ كاملا عيان‌ است‌.
-زنان‌ و مردان‌ متولد شهريورماه‌ هر دو متين‌، باوقار، با شرف‌، گيرا و جذاب‌ هستند.آنها صادقانه‌ و از صميم‌ قلب‌ در امر ازدواج‌ پيش‌ مي‌روند و آن‌ چنان‌ با محبت‌،مهربان‌ و با عاطفه‌ هستند كه‌ همسران‌ و والديني‌ خوب‌ محسوب‌ مي‌شوند.
آنها از لحاظ فكري‌ و عقلاني‌ كنجكاو، جستجوگر، پرسش‌ گر، روشمند، منظم‌،باقاعده‌، منطقي‌، سنجيده‌، دقيق‌ و آموزش‌پذير هستند. آنها ابتكار و خلاقيت‌ را باتوانايي‌ براي‌ تجزيه‌ و تحليلي‌ واضح‌ در مورد پيچيده‌ترين‌ مسايل‌ و مشكلات‌ درهم‌مي‌آميزند. آنها در مورد جزييات‌ آن‌ چنان‌ دقيق‌ و موشكاف‌ هستند كه‌ گاهي‌ اوقات‌براي‌ مسايل‌ بزرگتر اهميتي‌ قايل‌ نمي‌شوند. همچنين‌، اگر چه‌ افرادي‌ معقول‌ و واقع‌بين‌ هستند، ولي‌ به‌ واسطه‌ دقت‌، موشكافي‌ و تيزبيني‌ بيش‌ از حدشان‌ سرعت‌ امور راتقليل‌ مي‌دهند. آنها از دست‌ هايشان‌ حداكثر استفاده‌ را مي‌برند و به‌ همين‌ دليل‌ كاردانان‌ فني‌ و متخصصان‌ خوبي‌ از آب‌ در مي‌آيند و استعدادهاي‌ مبتكرانه‌، سخت‌كوشي‌، دقت‌، نظم‌ و ترتيب‌، هوشياري‌ و آگاهي‌ نشان‌ها و علايم‌ بارز آنها هستند. آنهاآن‌ چنان‌ كمال‌ گرا و وسواسي‌ هستند كه‌ اگر اوضاع‌ بر وفق‌ مرادشان‌ پيش‌ نرود، به‌آساني‌ و به‌ سرعت‌ دلسرد و مأيوس‌ مي‌شوند و روحيه‌ خويش‌ را مي‌بازند. به‌ دليل‌توانايي‌ شان‌ در مشاهده‌ تمام‌ زواياي‌ يك‌ سؤال‌ چند بعدي‌ از نظريه‌پردازي‌ انتزاعي‌ ومنطقي‌ خوششان‌ نمي‌آيد. در حالي‌ كه‌ نقطه‌ نظرات‌ متفاوت‌ و متعددي‌ را تحسين‌مي‌كنند، مفاهيم‌ فلسفي‌ را دشوار تلقي‌ مي‌نمايند. در نتيجه‌ اكثر اوقات‌ مردد هستند و
از آن‌ جايي‌ كه‌ نمي‌توانند به‌ راحتي‌ اطمينان‌ كنند در تصميم‌گيري‌ با مشكل‌ مواجه‌ مي‌شوند.
به‌ اين‌ ترتيب‌ و با اين‌ ويژگي‌هاي‌ ذكر شده‌، بهتر است‌ كه‌ آنها به‌ جاي‌ اين‌ كه‌ رهبرشدن‌ را انتخاب‌ كنند، مرئوس‌ و فرمانبردار باشند. در حقيقت‌ مسؤوليت‌ آنها را به‌زحمت‌ مي‌اندازد و اغلب‌ فاقد وسعت‌ و گشادگي‌ راهبردي‌ و تاكتيكي‌ هستند كه‌مستلزم‌ رهبر شدن‌ همين‌ است‌. متولدين‌ شهريور ماه‌ اساسا افرادي‌ با تدبير و باسياست‌ هستند و در جهت‌ نيل‌ و دستيابي‌ به‌ اهداف‌ مورد نظرشان‌ با مسؤوليت‌محدود واقع‌بين‌ محسوب‌ مي‌شوند. آنها خصيصه‌ بي‌اعتمادي‌ خودشان‌ را به‌ ديگران ‌نسبت‌ مي‌دهند و بيشتر مايلند كه‌ ديگران‌ كارهاي‌ پر زحمت‌ و طاقت‌ فرسا را انجام‌دهند و براي‌ رسيدن‌ به‌ خواسته‌هايشان‌ هر چيزي‌ را به‌ زير دستانشان‌ تحميل‌مي‌كنند، گرچه‌ اين‌ طرز برخورد را با عدالت‌ و انصاف‌ تعديل‌ مي‌نمايند. آنها ازتوانايي‌هاي‌ بالقوه‌اي‌ در امر هنر، علوم‌ و زبان‌ برخوردارند. مخصوصا از زبان‌ به‌طرزي‌ صحيح‌، واضح‌ و رسمي‌ استفاده‌ مي‌كنند و درست‌ مثل‌ دستور نويس‌ها و ريشه‌شناسان‌ به‌ معاني‌ الفاظ توجه‌ مي‌نمايند. آنها از حافظه‌اي‌ خوب‌ براي‌ نقل‌ قول‌ها درموارد مناسب‌ و لازم‌ برخوردارند. اگرچه‌ در كار زمين‌ پيمايي‌ و نقشه‌ برداري‌ ازمهارت‌ خاصي‌ بهره‌مند هستند، به‌ جاي‌ كار در يك‌ كارگاه‌، بهتر است‌ كه‌ در يك‌كتابخانه‌ يا اداره‌ به‌ كار مشغول‌ شوند.
آنها به‌ محرك‌ و مشوقي‌ نياز دارند تا با بهره‌گيري‌ از فكرشان‌ به‌ حل‌ مشكلات‌ بپردازندو زندگي‌ يكنواخت‌ و كار كردن‌ را كه‌ نياز به‌ فكر كردن‌ زياد ندارند، ترجيح‌ مي‌دهند.در امر پول‌ خرج‌ كردن‌ و ماديات‌ محتاط هستند و علاقه‌شان‌ به‌ آمار باعث‌ مي‌شود كه‌بهترين‌ دفتردار و حسابدار از كار در آيند. همچنين‌ سردبير، ويراستار، تدوين‌ گر،فيزيك‌ دان‌ و شيمي‌ دان‌هاي‌ تحليل‌ گري‌ مي‌توانند باشند. در كارهاي‌ رفاهي‌،اجتماعي‌، بهزيستي‌ موفقيت‌ كسب‌ مي‌كنند و مايلند كه‌ به‌ افراد زير دست‌ و پايين‌تراز خويش‌ كمك‌ و خدمت‌ نمايند. آنها مي‌توانند پزشك‌، پرستار، روان‌ شناس‌، دبير،دبير انجمن‌، منشي‌هاي‌ رازدار، فن‌ شناس‌، بازرس‌، سرگروهبان‌، موسيقي‌ دان‌، منتقد،سخنگوي‌ عموم‌ و نويسنده‌ باشند به‌ خصوص‌ در امر نوشتن‌ واژه‌نامه‌ و دايره‌ المعارف‌از تبحر خاصي‌ برخوردارند. هم‌ زنان‌ و هم‌ مردان‌ متولد شهريور ماه‌ علاقه‌ زيادي‌ به‌تاريخ‌ دارند. گرچه‌ در كارهاي‌ تجاري‌ زيركي‌، زرنگي‌، ابتكار و هنرمندي‌ تحليل‌گرانه‌شان‌ مي‌تواند آنها را به‌ سمت‌ نادرستي‌ و تقلب‌ سوق‌ دهد، ولي‌ معمولا شعور ومنطق‌ شرافتمندانه‌ و وجداني‌شان‌ در برابر اين‌ وسوسه‌ها مقاومت‌ مي‌كند. زنان‌ متولدشهريورماه‌ مي‌توانند در زمينه‌ طراحي‌ لباس‌ و مد موفق‌ باشند، چون‌ در اين‌ زمينه‌ ازشامه‌اي‌ قوي‌ و ابتكار عمل‌ برخوردارند و مي‌توانند در اين‌ امر پيشگام‌ باشند. در هرحرفه‌اي‌، آنها به‌ راحتي‌ نقطه‌ نظرات‌ جديد را درك‌ مي‌كنند ولي‌ هميشه‌ با احتياط وحفظ ارزش‌ حقيقي‌ خويش‌ پيش‌ مي‌روند. آنها عاشق‌ زندگي‌ روستايي‌ هستند ولي‌احتمالش‌ ضعيف‌ است‌ كه‌ كشاورزاني‌ خوب‌ از آب‌ درآيند، مگر اين‌ كه‌ بتوانند بروسواس‌ و علاقه‌ شديدشان‌ بر نظافت‌، بهداشت‌ و پاكيزگي‌ غلبه‌ نمايند.
-نقطه‌ ضعف‌ها و اشتباهاتشان‌ نيز مثل‌ ساير برج‌هاي‌ ديگر، ناشي‌ از افراط و تفريط درحسن‌ها و پاكدامني‌ آنهاست‌.
تو داري‌، خودداري‌، كم‌ حرفي‌، سختگيري‌، مشكل‌پسندي‌، شكسته‌ نفسي‌، حجب‌ و حيا، ميانه‌ روي‌، فروتني‌ و تواضع‌ شان‌ گاهي‌ تبديل‌به‌ وسواس‌ مي‌شود. انتقاد، ايرادگيري‌ و نق‌ زدنشان‌ تبديل‌ به‌ جنجال‌ و هياهو مي‌شود.
نگراني‌شان‌ نسبت‌ به‌ جزييات‌ تبديل‌ به‌ معضل‌ و گره‌ كوري‌ مي‌شود و در نهايت‌ درتصميم‌گيري‌ دو دل‌ مي‌شوند و همين‌ باعث‌ مي‌شود كه‌ از كاه‌ كوهي‌ بزرگ‌ بسازند.احتياط، دور انديشي‌، سنجيدگي‌ و آينده‌ نگري‌ آنها تبديل‌ به‌ نيرنگ‌ و تزوير مي‌شود ودر نتيجه‌ به‌ انواع‌ بيماري‌ هراسي‌ها دچار مي‌گردند.
-بيماري‌ها و مشكلات‌ احتمالي‌ متولدين‌ «شهريور ماه‌»:
گفته‌ مي‌شود كه‌ سنبله‌ بر روي‌ دست‌ها، شكم‌، روده‌ها، طحال‌ و سيستم‌ عصبي‌مركزي‌ حكمراني‌ مي‌كند. بنابراين‌ متولدين‌ شهريورماه‌ مستعد ابتلا به‌ زكام‌،سرماخوردگي‌، سينه‌ درد، سرفه‌، سينه‌ پهلو، ذات‌ الجنب‌، ذات‌ الريه‌ و ناراحتي‌هاي‌عصبي‌ هستند. از آن‌ جايي‌ كه‌ طبيعتا نگران‌ و دلشوره‌اي‌ هستند، به‌ ناراحتي‌هاي‌معده‌ و روده‌ مثل‌ قولنج‌ و زخم‌ معده‌ دچار مي‌شوند. هم‌ زنان‌ و هم‌ مردان‌ متولدشهريور ماه‌ به‌ غذا علاقه‌ خاصي‌ دارند و از آنجايي‌ كه‌ معده‌هايشان‌ حساس‌ است‌،بايد در مورد رژيم‌ غذايي‌ خود دقت‌ فراوان‌ داشته‌ باشند و اين‌ علاقه‌ وافر را بابرخورداري‌ از مواد غذايي‌ كم‌ نظير و كمياب‌ مهار نمايند.
-علاقمندي‌ها: مواد غذايي‌ سالم‌ و بهداشتي‌ ـ ميدان‌هاي‌ مبارزه‌ ـ بهداشت‌ و نظافت‌ـ نظم‌ و ترتيب‌ ـ سلامت‌.
-بيزاري‌ها: هر مشكل‌ و خطر جسماني‌ ـ هر چيز كثيف‌ و ناشايست‌ ـ كارمندان‌بي‌دقت‌، نامرتب‌ و شلخته‌ ـ بدبختي‌ و فلاكت‌ ـ بي‌ثباتي‌ و متغير بودن‌.
-مشكلات‌ احتمالي‌ كه‌ ممكن‌ است‌ سر راهشان‌ به‌ وجود بيايند و شيوه‌صحيح‌ برخورد با آنها:
*مشكل‌: به‌ كرات‌ خود را تنها مي‌يابيد و قادر نيستيد دوستان‌ تان‌ را به‌ مدت‌ بيش‌از چندهفته‌ حفظ كنيد.
راه‌ حل‌: سعي‌ كنيد كه‌ بيش‌ از حد جنجالي‌ و اهل‌ جر و بحث‌ نباشيد. به‌ يادداشته‌ باشيد كه‌ انتقاد كردن‌ دائمي‌ از دوستان‌ و اطرافيان‌، براي‌ هيچ‌ كس‌ خوشايندنيست‌. تلاش‌ كنيد تا زندگي‌ خود را بكنيد و اجازه‌ دهيد تا ديگران‌ نيز زندگي‌ كنند، به‌اين‌ ترتيب‌ در مي‌يابيد كه‌ اطرافيان‌ و دوستانتان‌ چگونه‌ به‌ شما عشق‌ خواهند ورزيد.
*مشكل‌: احساس‌ مي‌كنيد كه‌ مردم‌ از برخورد نزديك‌ با شما حذر مي‌كنند.
راه‌ حل‌: لازم‌ است‌ كه‌ بيش‌ از حد نگران‌ سلامتي‌ خود نباشيد و آن‌ را به‌ يك‌موضوع‌ مورد بحث‌ تبديل‌ نكنيد. پيشنهادات‌ و راهنمايي‌هاي‌ راجع‌ به‌ سلامت‌جسماني‌ و مواد غذايي‌ سالم‌ را به‌ زبان‌ نياوريد، مگر اين‌ كه‌ از شما راجع‌ به‌ آنها سؤال‌نمايند.
*مشكل‌: از شيوه‌ و روال‌ زندگي‌ خود راضي‌ نيستيد و هيچ‌ تغيير و تحول‌ و هيجاني‌در آن‌ وجود ندارد تا از آنها صحبت‌ كنيد.
راه‌ حل‌: ممكن‌ است‌ تصور كنيد كه‌ زندگي‌ تان‌ محدود به‌ يك‌ سري‌ نظريه‌ خاص‌شده‌ است‌. پس‌ بهتر است‌ از خودتان‌ بپرسيد كه‌ در حال‌ سرويس‌ دهي‌ به‌ چه‌ چيز ويا چه‌ كس‌ هستيد، آيا وقف‌ چيزي‌ شده‌ايد و به‌ اسارت‌ در آمده‌ايد. سپس‌ بعد از پاسخ‌دادن‌ به‌ اين‌ سؤالات‌، شروعي‌ تازه‌ را تجربه‌ نماييد كه‌ ارزش‌ حقيقي‌ شما را در برگيرد.
*مشكل‌: ممكن‌ است‌ احساس‌ كنيد كه‌ زندگي‌ و دستيابي‌ به‌ موفقيت‌ يك‌ تپه‌ شيب‌دار و بلند بالاست‌ كه‌ هرگز قادر به‌ بالا رفتن‌ از آن‌ نيستيد.
راه‌ حل‌: سعي‌ كنيد كه‌ ويژگي‌هاي‌ مثبت‌ خود را همواره‌ در نظر داشته‌ باشيد ونگراني‌ هايتان‌ را براي‌ كاركنان‌ زير دست‌ و همكارانتان‌ بيان‌ نكنيد، آن‌ گاه‌ در مي‌يابيدكه‌ آن‌ كوههاي‌ بلند بالا و سر به‌ فلك‌ كشيده‌ تبديل‌ به‌ تپه‌هايي‌ كوچك‌ مي‌شوند كه‌مي‌توانيد به‌ سرعت‌ و دوان‌ دوان‌ به‌ قله‌ آنها برسيد.
-سياره‌ حاكم‌ بر شما عطارد (سياره‌ تير) است‌.
-رنگ‌ انتخابي‌، خوش‌ يمن‌ و محبوب‌ متولدين‌ شهريور ماه‌ «سبز» و «قهوه‌اي‌ تيره‌»است‌.
-سنگ‌ خوش‌ يمن‌ براي‌ متولدين‌ شهريور ماه‌ سنگ‌ سليماني‌ (سنگ‌ باباقوري‌)است‌ كه‌ به‌ جاي‌ لايه‌هاي‌ سفيد، لايه‌هاي‌ زرد يا نارنجي‌ رنگ‌ در آن‌ مشاهده‌ مي‌شود.اين‌ سنگ‌ با رنگ‌هاي‌ متفاوتي‌ يافت‌ شده‌ است‌. ولي‌ آن‌ كه‌ براي‌ متولدين‌ شهريور ماه‌مناسب‌ است‌، رنگ‌ قهوه‌اي‌ مايل‌ به‌ قرمز آن‌ محسوب‌ مي‌شود. اين‌ سنگ‌ از خانواده ‌كوارتز است‌ كه‌ از سر تا سر دنيا استخراج‌ مي‌شود.


-اون قسمتهایی که بولد شده بیشتر در مورد من درسته و اون قسمتهای خط خورده اش در مورد من اصلا درست نبود...شاید بعضیهاش به نظر کمی خودخواهانه باشه ولی درسته چون من یک متولد شهریورم، راستگو و انتقادگر حتی در مورد خودم...
در مورد رنگ،من از سبز تیره و قهوه ای متنفرم...حالا نه صد در صدش ولی در کل این طالع بینیه خیلی در مورد من صدق میکرد... 

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387   
 پراکنده...دی کاپریو+کیسه زباله+شهروند+دم افطار...

-یه چند روزی شدید هوس شیرینیجات میکردم...امروز همش دلم یه چیز خنک و ترش میخواد...مثل دوغ...مثل یه لیوان گنده آبغوره نمک با آب...
اگر ویار شیرینیجات و ترشیجات رو با هم در نظر بگیریم،بنده در حال حاضر دوقلو باردارم هم دختر هم پسر...
-وقتی همیشه پن کیک شماره یک یا دو میخری...مجبوری بری پن کیک به اون گرونی رو شماره چهار بخری...هر وقت میزنی دست کم برنزه هم نشی،بشی مثل اسفند دودکنهای سر چهارراه...بعد تازه بخاطر پول قلمبه ای که پاش دادی هی از اون بزنی...هی از اون بزنی...هی هم تموم نشه...
-امروز از صبح بی دلیل پکر بودم تا ظهر که اومدم خونه...یه چرت زدم...و چه خوابی دیدم...خواب دیدم موهای خانوم مارمولک رو از رو مقنعه گرفتم تو دستم و چنان کله شو تکون میدم که جیغش رفته هوا...انقدر این خواب طبیعی بود که نگو...از خواب که پا شدم،حالم خوب خوب بود...مدتیه نمیخوام به وجود نحسش فکر کنم...ولی فکر کنم رو خط اعصابم بوده...بهر حال الان حالم خیلی بهتر شده و یه لبخند کجکی موذیانه میزنم و از بدجنسی چشمم مثل کارتونها برق میزنه... 
-امروز تو شهروند یه آقایی با سبیل چخماقی تو صف صندوق جلوی من بود...طرف ده پونزده تا شامپو دارمو داروگر(تخم مرغی) خریده بود...انگار میخواد قحطی بیاد...حالا اگه قحطی هم بیاد من نمیدونم اون شامپو تخم مرغی چیه که مثلا طرف میترسید پیدا نشه دیگه؟؟...
-امیدوارم بعدها که این پستم رو میخونم از خوندن این سطر یادم بیفته امروز چه روز خوبی بوده...دی کاپریو+کیسه زباله+شهروند+دم افطار...  

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه بیست و سوم شهریور 1387   
 عشق من،منو صدا کن...

عشق من،منو صدا کن...منو از خودم رها کن... تو اجاق مرده ی دل،آتشی تازه به پا کن...تو منو از نو بنا کن...عشق من منو صدا کن،قصه مو بی انتها کن...روبروت آیینه بگذار،ابدیتی بنا کن... عشق من، منو صدا کن...قصه ی نگفته ام من،تو بیا روایتم کن...عشق من مرمتم کن،از عذابم راحتم کن...ای صدای تو نهایت،راهی نهایتم کن... عشق من،منو صدا کن...تو منو از نو بنا کن،رهسپار قصه ها کن...تو به خاکستر نگاه کن،آتشی تازه به پا کن..ای بهارم انتظارم،من زمین بی بهارم،شوره زار انتظارم...شوره زارم،انتظارم...چهره ی شکسته دارم،روح وجسم خسته دارم،به در ویرانه ی دل بغض قفل بسته دارم...عشق من،‌منو صدا کن... منو از خودم رها کن... تو اجاق مرده ی دل، آتشی تازه به پا کن...تو منو از نو بنا کن...عشق من،‌ منو صدا کن...قصه مو بی انتها کن...روبروت آیینه بگذار،ابدیتی بنا کن... عشق من،منو صدا کن...


گاهی یه ترانه تو رو تا اوج میبره...انقدر که فکر میکنی این خود خود قلب توئه که داره میخونه...گلچین آهنگهای قدیمی م ع ی ن رو دارم گوش میکنم و بیشتر این آهنگ...این آهنگ انقدر به من و دلم نزدیکه که انگار قلبم داره از تو سینه فریادش میزنه...
جمله هایی که بولدشون کردم دقیقا با دونه دونه سلولهام حسشون میکنم...
لازمه که بگم حالم خوب نیست؟...و اصلا هم نمیدونم چرا؟؟...
کاشکی یکی بود تا بهم  بگه:من باهاتم...خاک پاتم...مثل ماتم تو صداتم...من رفیق گریه هاتم... 

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در دوشنبه هجدهم شهریور 1387   
 نازی خشمگین!!...

من عجیب شدم...عملا یک نارنجک ضامن کشیده ام...از همه آدمهای دو رو و کثافت دور و برم متنفرم...تهوع گرفته ام از رفتار و گفتار و کردارشون...و با کوچکترین بهانه ای کینه کارهاشون رو توی صورت سیاهشون استفراغ میکنم...حالم به هم میخوره از اون پیر دختر کثافت که کار هر روزش تور کردن مرداست به هیچ مردی هم چه پسر بچه های تازه فارغ التحصیل چه پیرمردای نوه دار،رحم نمیکنه...حالم به هم میخوره وقتی میشنوم پشت سر من حرف زده که جریان کثافت کاریهاش رو من واسه دیگرون تعریف کردم!!...حالم بهم میخوره از ریخت کثافتش وقتی با همه خوش و بش میکنه و پشت سر من چرت و پرت و دروغ میگه بعد میاد و تو روی من لبخند میزنه...حالم بهم میخوره از اون مردک دو روی کثافت که به هر بهانه ای میخواد به قول خودش پیشرفت کنه...حالم بهم میخوره از خانوم مهندسای فارغ التحصیل دانشگاه دارغوزتپه با معدل ده و دوازده صدم که هنوز یه سی دی رایت کردن رو بلد نیستند...حالم بهم میخوره از اون آدم خنگی که خودش رو تو هر زمینه ای بااستعداد میدونه و به خودش اجازه میده به شعور و استعداد دیگرون توهین کنه...حالم بهم میخوره از ریخت خانوم مارمولک و اظهار نظرهاش تو هر زمینه ای...از زرنگ بازیها و کثافتکاریها و از زیر کار در رفتناش...حالم به هم میخوره از خودم،خود بیعرضه ام که نمیتونم حقم رو بدون گریه یا داد و بیداد بگیرم...نمیخوام داد بزنم...نمیخوام تند حرف بزنم...ولی وقتی طرف میاد میگه من الم و بلم نمیتونم جوابش رو ندم...خیلی عصبی و پرخاشگر شدم و این اصلا خوب نیست...خودم رو دوست ندارم...میخوام صبور باشم...میخوام صبور باشم...نمیتونم...


اینروزها حال روحی خوشی ندارم...جهت تکمیل خوشی اینروزها فقط فک و فامیل ژیژو رو کم داریم که بیان بریزن خونه مون و ژیژوی عزیز با نهایت ملایمت داره بهشون تعارف میکنه...اونا هم که همچین اهل تعارف!!...آستانه تحملم خیلی پایین اومده...البته اگه چیزی بنام آستانه تحمل باقی مونده باشه...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در یکشنبه هفدهم شهریور 1387   
 نازی تنهای تنها...

من دختر خوبیم!!!...هر جا برم با همه میجوشم...اگه سفر باشه یا مهمونی یا هر دور هم جمع شدنی من آدم خودخواهی به شمار نمیام...معمولا از خواسته خودم بخاطر جمع صرفنظر میکنم...یا لااقل خواست خودم رو به جمع تحمیل نمیکنم...تو مهمونیا دائم در حال بگو و بخندم...تو مکالمات تلفنی هم دائما در حال خنده و خندوندنم...زود بهم برنمیخوره...ولی اگه بربخوره کاملا تو تمام اعضا و جوارحم پیداست!!...با همه رک و صادقم...به خدا من دختر بدی نیستم...ولی تنهام...مامان و خواهر کوچیکه اصلا محلم نمیدند...مامان اصلا راضی نیست با من جایی بره...ولی با خواهر کوچیکه که دائم بحث و جدل داره همه جا میره...اگه هم بخوان با من جایی بیان من باید تمام برنامه هامو با برنامه خواهر کوچیکه تنظیم کنم...و آخرش بشنوم که کار خواهر کوچیکه مهمتره، نازی که هر وقت دلش بخواد مرخصی میگیره...و این در حالیه که من با هزار نفر جنگیدم و چند هفته مثل خر کار کردم تا بتونم همون هفته ای که خانوم خانومها مرخصی دارند مرخصی بگیرم...هر وقت با هم قرار داریم من کمتر از یک ربع محال ممکنه معطل بشم...اگه من سراغشون نرم،اگه من بهشون زنگ نزنم،اگه من حالشون رو نپرسم اونا هیچ یادی از من نمیکنند...همیشه هم دارند بهانه میارند که تو شوهر داری و باید با شوهرت اینور اونور بری...این در حالیه که میدونند شوهر بیچاره من تا دیر وقت سرکاره و خیل کم وقت میکنه با هم جایی بریم...تازه هرکسی جای خودش رو داره...شوهر من که جای مادر و خواهر و پدرو خاله و دایی و ...رو نمیتونه بگیره...اینا که مادر و خواهر خودمند دیگه چه برسه به خاله و دختر خاله هام...
خاله کوچیکه که یه فامیل شوهر پر تعداد و خوب داره همش با اوناست...جالبه فامیل شوهرش همش به من میگند چرا شما با ما نمیاین مسافرت و گردش...اما تا حالا خاله ام یه دفعه هم تعارف نکرده...و این در حالیه که اکثرا خانومهاشون دسته جمعی میرن اینور اونور و ما هم چیزی از هم پنهون نداریم که بگم خاله ام ملاحظه ما یا اونا رو میکنه...من نباید با اونها جایی برم ولی همه اونا از نوزاد تا نود سال تو مراسم نامزدی و عقد و عروسی من بودند...
خاله بزرگه هم که یه روزی خونه اش پاتوق ما بود و در خونه اش به روی همه باز...چند سال پیش سرطان چشم دیدن خوشی ما رو نداشت و از ما گرفتش...بعد رفتنش هم همه از هم پاشیدند... 
از فامیل ژیژو هم که نگو...اصلا از لحاظ فرهنگی در یک سطح نیستیم...با همم که باشیم حرفی نداریم بزنیم...همش مجبورم الکی لبخند بزنم...تازه همه دخترهای فامیلشون منو به چشم قاتلشون نگاه میکنند!نه که پسر فامیلشون خیلی تحفه بوده و من تورش کردم!!...به وضوح رفتارشون آزاردهنده است...مثلا تو جمعشون اصلا منو راه نمیدند...من مجبورم با پیرزنهاشون حرف بزنم که اول و آخر حرفشون مسئله بچه دار شدن ماست!!...دخترها و جووناشون حتی وقتی میشینند سعی میکنند پشتشون به من باشه...اینه که من مجبورم وردل ژیژو بین مردا بشینم...از حق نگذریم مرداشون خیلی بهتر از زنهاشون رفتار میکنند...زیاد هم اهل گشت و گذار نیستند...یعنی دوست دارند برند خراب بشند خونه یه بدبختی،مردا با هم برند بیرون بگردند و زنها تو خونه کلفتی و غیبت و ادای دیگرون رو درآوردن که خانوم جاری بزرگ من استاده در این امر...
خیلی دلم از همشون گرفته...خیلی...و خیلی خیلی تنهااااااااااااااامممممممممممم...


 
-امروز دختر بزرگه خاله کوچیکه که معمولا اهل محبت و این حرفا نیست تلفنی بهم گفت که خیلی دلم برات تنگ شده...عجیبه ولی این حرف رو تا حالا از هیچکس تو فامیل نشنیده بودم...دلم واسه خودم سوخت...آدمیزاد هر چی سنش بره بالاتر بیشتر نیاز به محبت داره اینو تازه کشف کردم!!...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387   
 کابوس...

کابوس دیدم...کابوس که نه...یک خواب معمولی کمی وحشتناک...مطابق معمول همه از زنده و مرده شب تو خوابهای من رژه میرند رو اعصاب و روانم...از خواب میپرم...اولش میترسم...بعد دعایی رو که مامان بزرگم یادم داده میخونم...خواب دیدم یا محمد،خیر گردان یا علی...آروم میشم...یه کم به خودم میام و میبینم چیز ترسناکی وجود نداره...اما حالم گرفته است...خودم رو میچسبونم به ژیژو یه جوری که بیدار بشه...تخت خوابیده و تکون نمیخوره...میرم تو آشپزخونه تا آب بخورم...دهنم بد مزه و خشکه...دست میبرم سمت کیسه روی اپن،سیب بردارم...میبینم پیازه...آب میخورم...فیلم تایتانیک رو برای بار دهم میبینم اینبار با دوبله ترکی...بازم آخر فیلم گریه ام میگیره...حالم بهتر که نشد هیچ،بدتر هم شدم...میرم سراغ یخچال و بالاخره دو تا سیب برمیدارم و میام میشینم پای وبلاگم...و این چرت و پرتا رو مینویسم...خسته شدم از این خوابها...نتیجه این که بنده با حال گرفته و روان پریشان هنوز بیدارم...و تا چند روز هم ناخواسته دمغم همین...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387   
 شهرزاد قصه های هزار و یکشب

-بچه بودیم...تنها...توی اون شهر غریب...من سالها بود اونجا بودم...تو تازه اومده بودی...خوشحال بودم که هم زبونمی...اولین دوست هم زبون توی اون شهر غریب...انگار یه جور دیگه بودی...مثل خاله...مثل مادربزرگ...مثل دختر خاله ها...مثل شهری که دوستش داشتم و ازش دور بودم...
-دوست شدیم...دوست دوست...سفید بودی دخترک...مثل ماه...مثل مهتاب...تو تاریکی تنهایی دوران بچگی...دوستت داشتم...دوستم بودی...دو سال همکلاسی بودیم...کنار هم...با هم...و تو میدونی که همکلاسی یعنی چی؟...آروم راه میرفتی...استخونهات درد میکرد...مامانت سپرده بود تو مدرسه اسمارتیز و پفک نخوری...از ورزش معاف بودی...و من نمیدونستم...نمیدونستم که عروسک برفی،مهتاب خانوم،دوست قشنگم،شهرزاد قصه های هزار و یکشب تنهایی کودکانه ام چه دردشه؟...قایمکی تو مدرسه پفک میخوردی...کاش بیشتر میخریدم برات...اسمارتیز میخوردی...کاش بیشتر خریده بودیم...کاش میدونستم دلت هلاکه واسه اون خوراکیها...عزیزکم...کاش میدونستم از ده سالگی حسرت همه اون خوراکیها،حسرت دویدن و بازی کردن،حسرت سلامتی به دلته...
-دو سال همکلاسی بودیم و بعد تو از اون شهر رفتی...چقدر گریه کردیم...چقدر فال حافظ گرفتیم که بابات انتقالیش حتمیه یا نه؟...چقدر با قرآن استخاره کردم...چقدر اشک ریختم...
-تو رفتی...چقدر اونروز تو ترمینال گریه کردیم...تو بغل هم...چه کودکی ساده ای داشتیم...چقدر بابا خوب بود که من رو آورد باهات خداحافظی کنم...رفتی و موقع رفتن یه بوس کوچولو رو اون دستهای سفید و تپلیت گذاشتی و فوت کردی طرفم...رفتی...
-واسه هم نامه مینوشتیم...تو تمام این سالها...هیچوقت نفهمیدی که قبل از رسیدن نامه ات چه حالی داشتم...همیشه قبل از اومدن پستچی میدونستم که نامه ات اونروز میاد...یه حسی بهم میگفت...صدای آروم افتادن پاکت نامه رو از محل نامه روی در از طبقه دوم میشنیدم و پرواز میکردم تا پشت در...واسه هم چند صفحه مینوشتیم...از همه جا...از همه چی...با خودکارهای رنگی و ماژیکهای فسفری که اونروزا تازه مد شده بود... 
-بزرگتر شدیم...من کنکور قبول شدم و تو موندی پشت کنکور...من رفتم دانشگاه و رویای هم دانشگاهی شدنمون رو فراموش کردیم...تو بی وفا شدی...کمتر نامه نوشتی...کمتر و کمتر...انقدر کم واسه هم نامه نوشتیم که اصلا نفهمیدم چی شد که نامه ها قطع شد...
-گقتم بی وفا شدی...گفتم آدرس جدید بهم ندادی...سال اول دانشگاه تموم شد و من تابستون برگشتم خونه...تمام تابستون هر وقت حرفی از تو شد مامان و دوست دیگه مون حرف رو عوض کردند...تمام تابستون من نفهمیدم...تا شهریور که تولدت بود...به مامان گفتم امروز تولدته...مامان گریه کرد...من باور نکردم...من گریه کردم...من هوار کشیدم...گفتم که مامانش دروغ گفته که ما رو از هم ببره تا اون بیشتر درس بخونه و نامه ننویسه واسمون...گفتم شوهرش دادند و میخوان ما نفهمیم...چرت و پرت گفتم...چرت و پرت گفتم...نخواستم باور کنم...زنگ زدم به خاله ات...گفت مثل عروسها شده بودی بعد از ... ...نه باور نمیکنم...
-گریه کردم...باور نکردم...تا مدتها اعصابم خراب بود و کابوس میدیدم...تا چند سال بعدشم حال روحی درستی نداشتم...عکسها و یادگاریهات رو جمع کرده بودم...
-فکر کردم دیگه اون بچه دبیرستانی نیستم...بزرگ و عاقل شدم...عکسهات رو آوردم...نتیجه اش اینه...آهنگ بلالیم ماحزون و این اشک بی امان و هق هق بلند گریه های من...در آستانه روز تولد تو...شهرزاد قصه های هزار و یکشب...دخترک مهتابی...دوست کودکی...فرشته بیگناهم...تولدت مبارک...  

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه دوم شهریور 1387   
 قبض تلفن

قبض تلفن خونه اومده:پنجاه هزار تومن...قبض موبایل:بیست و پنج تومن...دو روز تو خونه بودیم...به هیچکس زنگ نزدم...تلفن خونمون اصلا زنگ نزد...حالا فهمیدم دلیل اومدن این قبضها چیه؟؟...
یعنی تا من به کسی زنگ نزنم هیچکس بهم زنگ نمیزنه...چقدر من مهمم برای دوستها و فامیلام...نمیدونستم تا حالا!...امروز روز سومه...نه زنگ تلفنی نه زنگ موبایلی...واقعا برام جالبه...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه دوم شهریور 1387