|
لباس نامه...
-نمیدونم چی شد که چادر گلدار از مد افتاد؟...همون چادر نمازهای خنک و گل گلی که خانومها از پیر و جوون باکلاس و بیکلاس سرشون میکردند...وای من عاشق اون چادرام...حالا نه واسه اینکه سرکار بپوشم یا مثلا از خونه تا میدون هفت تیر چادر گلدار سرم کنم و گوشه اش رو با دندون نگه دارم،نه!...ولی همینکه تا دم در میری یا میخوای بری سوپر سر کوچه خرید کنی،چیه هی مانتو روسری بپوشی و کفش پاشنه دار بپوشی!...من دلم میخواد دوباره اون چادرا مد بشه...من یه خوشگلش رو از مشهد خریدم...فکر کن چادر مشکی با گلهای زرد و سبز کوچولو،انقدرم دوستش دارم که نگو...هر چند وقت یه بارم تو خونه سرم میکنم و تو آینه ذوقش رو میکنم...
|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 صدا...
-در راستای تکمیل حس نوستالژی و در تکمیل حال و هوای این چند وقته آلبوم سیا-و-ش- ص-ح-ن-ه رو گوش میدم...من چقدر این صدا رو دوست دارم...بعضی آهنگها قشنگند...بعضی صداها قشنگند...بعضی شعرها قشنگند...از بعضی آهنگها خاطره داری...همه این موارد درسته ولی بعضی صداها رو دوست داری،صرفنظر از تمام این موارد...من این صدا رو دوست دارم...کار ندارم به شعرش یا آهنگهاش که گاهی اجق وجق میشند...بگذریم که بعضی شعر و آهنگهاش هم قشنگند... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه سی ام شهریور 1387 ...
مغرور لعنتی خودخواه...تو که فقط و فقط منفعت خودت رو میبینی و بس...وحشتناک...اژدهای جاه طلب...تو که پا روی همه میگذاری تا بالا و بالاتر بری...از خود متشکر...از خود راضی...اصلا گودزیلا...چرا من ازت متنفر نمیشم...چرا با تمام این حرفها ازت طرفداری میکنم؟... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387 شهریوریها...
-خصوصيات و ويژگیهای كلی متولدين «شهريور ماه»:
-اون قسمتهایی که بولد شده بیشتر در مورد من درسته و اون قسمتهای خط خورده اش در مورد من اصلا درست نبود...شاید بعضیهاش به نظر کمی خودخواهانه باشه ولی درسته چون من یک متولد شهریورم، راستگو و انتقادگر حتی در مورد خودم |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 پراکنده...دی کاپریو+کیسه زباله+شهروند+دم افطار...
-یه چند روزی شدید هوس شیرینیجات میکردم...امروز همش دلم یه چیز خنک و ترش میخواد...مثل دوغ...مثل یه لیوان گنده آبغوره نمک با آب... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 عشق من،منو صدا کن...
عشق من،منو صدا کن...منو از خودم رها کن... تو اجاق مرده ی دل،آتشی تازه به پا کن...تو منو از نو بنا کن...عشق من منو صدا کن،قصه مو بی انتها کن...روبروت آیینه بگذار،ابدیتی بنا کن... عشق من، منو صدا کن...قصه ی نگفته ام من،تو بیا روایتم کن...عشق من مرمتم کن،از عذابم راحتم کن...ای صدای تو نهایت،راهی نهایتم کن... عشق من،منو صدا کن...تو منو از نو بنا کن،رهسپار قصه ها کن...تو به خاکستر نگاه کن،آتشی تازه به پا کن..ای بهارم انتظارم،من زمین بی بهارم،شوره زار انتظارم...شوره زارم،انتظارم...چهره ی شکسته دارم،روح وجسم خسته دارم،به در ویرانه ی دل بغض قفل بسته دارم...عشق من،منو صدا کن... منو از خودم رها کن... تو اجاق مرده ی دل، آتشی تازه به پا کن...تو منو از نو بنا کن...عشق من، منو صدا کن...قصه مو بی انتها کن...روبروت آیینه بگذار،ابدیتی بنا کن... عشق من،منو صدا کن...
گاهی یه ترانه تو رو تا اوج میبره...انقدر که فکر میکنی این خود خود قلب توئه که داره میخونه...گلچین آهنگهای قدیمی م ع ی ن رو دارم گوش میکنم و بیشتر این آهنگ...این آهنگ انقدر به من و دلم نزدیکه که انگار قلبم داره از تو سینه فریادش میزنه... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 نازی خشمگین!!...
من عجیب شدم...عملا یک نارنجک ضامن کشیده ام...از همه آدمهای دو رو و کثافت دور و برم متنفرم...تهوع گرفته ام از رفتار و گفتار و کردارشون...و با کوچکترین بهانه ای کینه کارهاشون رو توی صورت سیاهشون استفراغ میکنم...حالم به هم میخوره از اون پیر دختر کثافت که کار هر روزش تور کردن مرداست به هیچ مردی هم چه پسر بچه های تازه فارغ التحصیل چه پیرمردای نوه دار،رحم نمیکنه...حالم به هم میخوره وقتی میشنوم پشت سر من حرف زده که جریان کثافت کاریهاش رو من واسه دیگرون تعریف کردم!!...حالم بهم میخوره از ریخت کثافتش وقتی با همه خوش و بش میکنه و پشت سر من چرت و پرت و دروغ میگه بعد میاد و تو روی من لبخند میزنه...حالم بهم میخوره از اون مردک دو روی کثافت که به هر بهانه ای میخواد به قول خودش پیشرفت کنه...حالم بهم میخوره از خانوم مهندسای فارغ التحصیل دانشگاه دارغوزتپه با معدل ده و دوازده صدم که هنوز یه سی دی رایت کردن رو بلد نیستند...حالم بهم میخوره از اون آدم خنگی که خودش رو تو هر زمینه ای بااستعداد میدونه و به خودش اجازه میده به شعور و استعداد دیگرون توهین کنه...حالم بهم میخوره از ریخت خانوم مارمولک و اظهار نظرهاش تو هر زمینه ای...از زرنگ بازیها و کثافتکاریها و از زیر کار در رفتناش...حالم به هم میخوره از خودم،خود بیعرضه ام که نمیتونم حقم رو بدون گریه یا داد و بیداد بگیرم...نمیخوام داد بزنم...نمیخوام تند حرف بزنم...ولی وقتی طرف میاد میگه من الم و بلم نمیتونم جوابش رو ندم...خیلی عصبی و پرخاشگر شدم و این اصلا خوب نیست...خودم رو دوست ندارم...میخوام صبور باشم...میخوام صبور باشم...نمیتونم... اینروزها حال روحی خوشی ندارم...جهت تکمیل خوشی اینروزها فقط فک و فامیل ژیژو رو کم داریم که بیان بریزن خونه مون و ژیژوی عزیز با نهایت ملایمت داره بهشون تعارف میکنه...اونا هم که همچین اهل تعارف!!...آستانه تحملم خیلی پایین اومده...البته اگه چیزی بنام آستانه تحمل باقی مونده باشه... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 نازی تنهای تنها...
من دختر خوبیم!!!...هر جا برم با همه میجوشم...اگه سفر باشه یا مهمونی یا هر دور هم جمع شدنی من آدم خودخواهی به شمار نمیام...معمولا از خواسته خودم بخاطر جمع صرفنظر میکنم...یا لااقل خواست خودم رو به جمع تحمیل نمیکنم...تو مهمونیا دائم در حال بگو و بخندم...تو مکالمات تلفنی هم دائما در حال خنده و خندوندنم...زود بهم برنمیخوره...ولی اگه بربخوره کاملا تو تمام اعضا و جوارحم پیداست!!...با همه رک و صادقم...به خدا من دختر بدی نیستم...ولی تنهام...مامان و خواهر کوچیکه اصلا محلم نمیدند...مامان اصلا راضی نیست با من جایی بره...ولی با خواهر کوچیکه که دائم بحث و جدل داره همه جا میره...اگه هم بخوان با من جایی بیان من باید تمام برنامه هامو با برنامه خواهر کوچیکه تنظیم کنم...و آخرش بشنوم که کار خواهر کوچیکه مهمتره، نازی که هر وقت دلش بخواد مرخصی میگیره...و این در حالیه که من با هزار نفر جنگیدم و چند هفته مثل خر کار کردم تا بتونم همون هفته ای که خانوم خانومها مرخصی دارند مرخصی بگیرم...هر وقت با هم قرار داریم من کمتر از یک ربع محال ممکنه معطل بشم...اگه من سراغشون نرم،اگه من بهشون زنگ نزنم،اگه من حالشون رو نپرسم اونا هیچ یادی از من نمیکنند...همیشه هم دارند بهانه میارند که تو شوهر داری و باید با شوهرت اینور اونور بری...این در حالیه که میدونند شوهر بیچاره من تا دیر وقت سرکاره و خیل کم وقت میکنه با هم جایی بریم...تازه هرکسی جای خودش رو داره...شوهر من که جای مادر و خواهر و پدرو خاله و دایی و ...رو نمیتونه بگیره...اینا که مادر و خواهر خودمند دیگه چه برسه به خاله و دختر خاله هام...
|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 کابوس...
کابوس دیدم...کابوس که نه...یک خواب معمولی کمی وحشتناک...مطابق معمول همه از زنده و مرده شب تو خوابهای من رژه میرند رو اعصاب و روانم...از خواب میپرم...اولش میترسم...بعد دعایی رو که مامان بزرگم یادم داده میخونم...خواب دیدم یا محمد،خیر گردان یا علی...آروم میشم...یه کم به خودم میام و میبینم چیز ترسناکی وجود نداره...اما حالم گرفته است...خودم رو میچسبونم به ژیژو یه جوری که بیدار بشه...تخت خوابیده و تکون نمیخوره...میرم تو آشپزخونه تا آب بخورم...دهنم بد مزه و خشکه...دست میبرم سمت کیسه روی اپن،سیب بردارم...میبینم پیازه...آب میخورم...فیلم تایتانیک رو برای بار دهم میبینم اینبار با دوبله ترکی...بازم آخر فیلم گریه ام میگیره...حالم بهتر که نشد هیچ،بدتر هم شدم...میرم سراغ یخچال و بالاخره دو تا سیب برمیدارم و میام میشینم پای وبلاگم...و این چرت و پرتا رو مینویسم...خسته شدم از این خوابها...نتیجه این که بنده با حال گرفته و روان پریشان هنوز بیدارم...و تا چند روز هم ناخواسته دمغم همین... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 شهرزاد قصه های هزار و یکشب
-بچه بودیم...تنها...توی اون شهر غریب...من سالها بود اونجا بودم...تو تازه اومده بودی...خوشحال بودم که هم زبونمی...اولین دوست هم زبون توی اون شهر غریب...انگار یه جور دیگه بودی...مثل خاله...مثل مادربزرگ...مثل دختر خاله ها...مثل شهری که دوستش داشتم و ازش دور بودم... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه دوم شهریور 1387 قبض تلفن
قبض تلفن خونه اومده:پنجاه هزار تومن...قبض موبایل:بیست و پنج تومن...دو روز تو خونه بودیم...به هیچکس زنگ نزدم...تلفن خونمون اصلا زنگ نزد...حالا فهمیدم دلیل اومدن این قبضها چیه؟؟... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه دوم شهریور 1387 |
|


