|
...
-هورااااااااااااااااا....اولین نشونه بعد از نوشتن پست دیروز ظاهر شد...یا دست کم من اینو اولین نشونه میدونم...امروز رئیس مزخرفم استعفاش رو نوشت...این مرد با افکار دیوانه وارش چندین سال زحمت و سابقه کاری منو به گند کشوند...خدا ازش نگذره...و امیدوارم خدا باهاش همون معامله ای رو بکنه که اون با من و همکارم کرد...خدایا ممنونم و منتظر خبرای بهتر بهتر بهتر بهتر...جیگرتو خدای مهربون بزرگ بزرگ من.. |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 حضرت مهربان بزرگ بزرگ
حضرت مهربان بزرگ بزرگ...خدای مهربان بزرگ بزرگ من کوچک کوچک...نمیدانم تو که همه فکر و قلب و روحم را میخوانی وبلاگم را هم میخوانی یا نه؟...نه نه،میدانم که میخوانی اما نمیدانم اهمیتی به این اشکها که موقع تایپ این کلمات روی کیبورد میریزند میدهی یا نه؟...میدانم که سرت شلوغ است و مشکل من بین تمام مشکلات این آدمها چیزی نیست...اما جز تو به چه کسی پناه ببرم...مگر نه اینکه هر ناامیدی به تو پناه میبرد...خدایا کمکم کن...تا کی حسرت؟...تا کی امید بیهوده؟...من اعتراف میکنم...من یک بنده بی عرضه و دست و پاچلفتی شما هستم...از دست من کاری ساخته نیست...همه چیز با خود خودت...تو میدانی چه میخواهم...و میدانی که به نفعم هم هست...همه چیز را به دستان بزرگ و مهربان تو میسپارم...و از خودت کمک میخواهم...نه با آن صبر خداگونه ات...که به آن و لحظه میخواهم...نه آنقدر دیر که جان به لب بشوم...الان همین الان...که اگر تو اراده کنی همه چیز درست میشود...من بریده ام...بریده ام...بنده کوچک ناسپاس کم طاقت تو بریده و هیچکس را به جز تو قبول ندارد...کمکش کن...همین الان...خواهش میکنم...همین حالا... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 نازی تنها
-چند وقتیه تنهایی خیلی آزارم میده...هیچکس نیست بتونم باهاش برم بیرون...قدم بزنم...خریدی برم...پیاده روی برم...استخر برم...در نتیجه اصلا بیرون نمیرم...از اداره که برمیگردم یه راست میخزم زیر لحاف آبی خوشگلم و میخوابم...خواهرم که دائم در حال ایرادگیری از فلان گفتار و رفتار منه و یک در میون قهر و آشتی میکنه...از نظر اون من بی کلاسم...کلاسش میاد پایین اگه با من بره بیرون...من اعصابش رو خورد میکنم...دوستامم همه ازدواج کردن و جز دوره های دو سه ماه یکبار نمیشه همدیگه رو ببینیم...همه بچه کوچیک دارند و سرگرم زندگیشونند...اگرم وقتی باشه با خواهر و مادر خودشون دور همند و سرگرمند...ژیژو هم شبها دیر میاد...چند تا از دوستهای صمیمیم هم شهرستانند...یه روزایی واقعا دلم میگیره...دلم میخواد برگردم به روزایی که با فاطی میرفتیم توچال قدم میزدیم...شبایی که میرفتم خونه دوستم میموندم و باباش من و سه تا دختراش رو شب واسه هواخوری پیاده میبرد بیرون...اون چند روزی که رفتیم کیش و من الان در حسرتش دارم بال بال میزنم...دارم افسردگی مزمن میگیرم...تنهام خیلی تنهام... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 بای بای تابستون داغم
-در حیاط رو که باز میکنم پشت در یه عالمه برگ زرد و خشک چنار ریخته...بی اختیار طبق عادتی که دارم،پامو میذارم روشون تا خش خششون رو بشنوم...زوده واسه ریختن این برگها...انگاری مرداد که به نیمه میرسه تموم غمهای دنیا میریزه تو دلم...تابستون من از پونزده اردیبهشت شروع میشه تا پونزده مرداد...مرداد که به نیمه برسه دیگه تابستون رنگ و بو نداره...گرماش هم گرما نیست...آفتابش هم نمیسوزونه...آخ تابستون قشنگم...دلم واست تنگ میشه...تا سال دیگه پونزده اردیبهشت خدانگهدار... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در یکشنبه بیستم مرداد 1387 |
|

