|
اتوبوس سواری نازی
-آفتاب ظهر خرداد ماه...گرما...زنان چاق و مانتوهای سیاه...گونه های سرخ...قطرات عرق روی پیشانی و بوی تند عرق زنانه...دختران لاغر اندام... همه یک شکل...همه باربی...همه با بینیهای از فرم افتاده و کج شده از عملهای ارزان قیمت و چشم و هم چشمیهای بی پایان...هل دادن خانم مسنی که سرپا ایستاده تا نگذاری زودتر روی صندلی بشینه...تکون نخوردن از جات و راه ندادن به کسانی که میخوان پیاده بشند...چپ چپ نگاه کردن به هم...مثل اینکه ارث بابامون رو از همدیگه طلبکاریم...همینجوری بی علت...توفیقی اجباری حاصل شد تا امروز اتوبوس سواری کنم... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 روزمرگی نازی
-عجب روزی داشتم...گاهی اوقات هم میشه اینجوری باشه...از سر صبح دلم نمیخواست برم سر کار...خودمو راضی کردم که پاشو! امروز رو پاشو!...به جاش میتونی از فردا تا پنج روز دیگه تا لنگ ظهر بخوابی...اول صبح سر کار زدم یه شیشه عسل رو تو کشوم خالی کردم و مجبور شدم کشو رو،رو شکمم بگیرم و ببرم بشورم...بعدش به مدت سه ساعت به اراجیف پسرک خاله زنک همکار گوش دادم...سر ظهرم اومدم سالاد بخورم،روغن زیتون رو ریختم رو مقنعه رنگیم...بعد یه لکه کوچولوی چرب رو مقنعه ام افتاد...بعد اومدم شستمش،شد یه لکه بزرگ چرب...بهش مایع ظرفشویی زدم و همون لکه رو شستم...کل مقنعه سفیدک بست و لکه احمق هنوز به ریش من بدبخت میخندید... بعد هر حرفی تو اتاق میزنم این پسره اوا خواهر میدوئه میره پیش رئیس و به اسم پیشنهاد خودش مطرح میکنه...بعد هم رفتم آرایشگاه تا ابروهام رو بعد دو ماه بردارم...از خودم و ریختم حالم بهم خورد...موهایی که مششون تا نصفه رفته...ابروهای پاچه بزی...صورت پر جوش...ناخنهای نامرتب...ای خدا من چرا اینجوری شدم...فرصت نمیکنم به خودم برسم...اگرم فرصت باشه درحال خوابم...نه دیگه از خونه بیرون میرم...نه به خودم میرسم...نه حوصله کسی رو دارم...امروزم گذشت...این بود روزمرگیهای یک روز کاری قبل از تعطیلات نازی خانوم که خیلی خانومه و وقتی همه مرخصیند پا میشه میره اداره،واسه خودش پول در بیاره پینوشت: -من دلم اصفهان میخواد...دلم شیراز میخواد... -من دلم تو رو میخواد...یعنی نمیخواست ها...تا اسم شیراز اومد تو رو خواست... -به من بگو بی وفا حالا یار که هستی؟ |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 عطر خوش صابون گلنار
انگار ده سال نه...انگار بیست سال نه...انگار یک قرن از اون روز گذشته... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در دوشنبه ششم خرداد 1387 |
|

