تبليغاتX
جزر و مد احساسات من
 اتوبوس سواری نازی

-آفتاب ظهر خرداد ماه...گرما...زنان چاق و مانتوهای سیاه...گونه های سرخ...قطرات عرق روی پیشانی و بوی تند عرق زنانه...دختران لاغر اندام... همه یک شکل...همه باربی...همه با بینیهای از فرم افتاده و کج شده از عملهای ارزان قیمت و چشم و هم چشمیهای بی پایان...هل دادن خانم مسنی که سرپا ایستاده تا نگذاری زودتر روی صندلی بشینه...تکون نخوردن از جات و راه ندادن به کسانی که میخوان پیاده بشند...چپ چپ نگاه کردن به هم...مثل اینکه ارث بابامون رو از همدیگه طلبکاریم...همینجوری بی علت...توفیقی اجباری حاصل شد تا امروز اتوبوس سواری کنم...
-کجاست اون تهران قشنگ کودکیهای من...چی به روز ما مردم اومده؟...چرا هممون با هم دعوا داریم؟...تو اداره...تو خونه...تو تاکسی...تو اتوبوس...تو مترو...فقط منتظریم به یکی تنه بزنیم و طرف اعتراض کنه...اونوقت دیگه طرف رو میدریم...پاره پاره اش میکنیم...زندگی یه تلاشه...یه نبرده...ولی نه با هم...ما همه آدمیم...همه آدمیم...چرا همدیگه رو دوست نداریم؟؟...چرا؟؟
-من از دروغ بدم میاد...چرا همه انقدر دروغگو شدند...دیگه تو محل کار داره حالم بهم میخوره...طرف تو چشم من نگاه میکنه و دروغ میگه...منم که یه دنده و منتقد و شهریوری...فقط پوزخند میزنم...تا طرف لااقل ته دلش خجالت بکشه...از ما که خجالت نمیکشند...شاید از خودشون خجالت کشیدند...
-با من برقص و خودتو بهم بچسبون...موهاتو بکن پریشون...دل همه رو بلرزون...این لعنتی افتاده رو زبونم و رفته رو مخم اساسی...دیدی یه آهنگی میره رو مخ آدم...تو هر شرایطی آدم یادش میفته...چه جوریییییییی؟ اینجوری.........خوشم اومده خوب،من ازتو...
  

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387   
 روزمرگی نازی

-عجب روزی داشتم...گاهی اوقات هم میشه اینجوری باشه...از سر صبح دلم نمیخواست برم سر کار...خودمو راضی کردم که پاشو! امروز رو پاشو!...به جاش میتونی از فردا تا پنج روز دیگه تا لنگ ظهر بخوابی...اول صبح سر کار زدم یه شیشه عسل رو تو کشوم خالی کردم و مجبور شدم کشو رو،رو شکمم بگیرم و ببرم بشورم...بعدش به مدت سه ساعت به اراجیف پسرک خاله زنک همکار گوش دادم...سر ظهرم اومدم سالاد بخورم،روغن زیتون رو ریختم رو مقنعه رنگیم...بعد یه لکه کوچولوی چرب رو مقنعه ام افتاد...بعد اومدم شستمش،شد یه لکه بزرگ چرب...بهش مایع ظرفشویی زدم و همون لکه رو شستم...کل مقنعه سفیدک بست و لکه احمق هنوز به ریش من بدبخت میخندید... بعد هر حرفی تو اتاق میزنم این پسره اوا خواهر میدوئه میره پیش رئیس و به اسم پیشنهاد خودش مطرح میکنه...بعد هم رفتم آرایشگاه تا ابروهام رو بعد دو ماه بردارم...از خودم و ریختم حالم بهم خورد...موهایی که مششون تا نصفه رفته...ابروهای پاچه بزی...صورت پر جوش...ناخنهای نامرتب...ای خدا من چرا اینجوری شدم...فرصت نمیکنم به خودم برسم...اگرم فرصت باشه درحال خوابم...نه دیگه از خونه بیرون میرم...نه به خودم میرسم...نه حوصله کسی رو دارم...امروزم گذشت...این بود روزمرگیهای یک روز کاری قبل از تعطیلات نازی خانوم که خیلی خانومه و وقتی همه مرخصیند پا میشه میره اداره،واسه خودش پول در بیاره(شعر قشنگی بود...)...



پینوشت:
-من دلم اصفهان میخواد...دلم شیراز میخواد...
-من دلم تو رو میخواد...یعنی نمیخواست ها...تا اسم شیراز اومد تو رو خواست... 
-به من بگو بی وفا    حالا یار که هستی؟

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387   
 عطر خوش صابون گلنار

انگار ده سال نه...انگار بیست سال نه...انگار یک قرن از اون روز گذشته...
اونروزی که من و تو برای اولین بار با هم صحبت کردیم...تو بوی صابون گلنار میدادی و من بوی بلو لیدی...تیشرت سفید تنت بود با جین آبی...یه مانتوی دراز مشکی با چاکهای بلند پوشیده بودم با یه جین راه راه طوسی...همون روز اول دستت رو گذاشتی رو دستم...همون روز اول دستم رو از زیر دستت با اخم کشیدم...چه خردادی بود...چه تیر ماهی بود...یکی از امتحانهای پایان ترمم بخاطر تو با کمترین نمره ممکن پاس شد...یکی از درسهای اون ترم رو افتادی...فکر کردم دوستم داری...عاشقت شدم...
خواستم بهش ثابت کنم یکی هست که دوستم داشته باشه،اگه اون نداشت...
موندم...موندی...رفتم...نذاشتی...رفتی...نذاشتم...
خیلی سال بعد باز هم تو همون روز...با یه دسته گل رز و لیلیوم...با یه دامن پفی و یه عالم گل و گیره و رنگ و لعاب...پامو گذاشتم تو خونه کوچیکم...خونه کوچیک تو...خونه کوچیک ما...
گاهی وقتها خوشبختم...گاهی وقتها مرگ میخوام...میدونم که میتونستم عاشقت باشم...اگه میخواستی...نخواستی...و عاشقت نیستم...ولی دوستت دارم...میبخشمت بخاطر تمام اشکها و لرزشهای دلم...و متشکرم بخاطر تمام لحظه های خوبی که باهات داشتم...
راستی هنوز نفهمیدم اون بوی صابون گلنار بود یا ادوکلان؟؟...    

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در دوشنبه ششم خرداد 1387