تبليغاتX
جزر و مد احساسات من
 پرسپولیس خسته،هنوز از پا ننشسته

جشن قهرمانی پرسپولیس

مدتها از اون روزهایی که عاشق فوتبال و پرسپولیس بودم میگذره...مدتها از اونهمه استرس و هیجانی که برای بازیهای تیم ملی داشتم میگذره...مدتها از گریه های بعد از باخت تیمهای محبوبم میگذره...مدتها از خرید انواع و اقسام روزنامه های ورزشی میگذره...هیچ مسابقه ای رو دنبال نمیکنم...چه ملی...چه باشگاهی...مسابقه پرسپولیس و سپاهان رو هم ندیدم و خواب بودم...اما...الان سخت پشیمونم...اون خون سرخ!! تو رگهام با شنیدن خبر برد پرسپولیس انگار دوباره جوشیده...درسته که بازیها رو نمیدیدم...اما کمابیش به لطف ژیژو و صدای آقای فردوسی پور که همیشه تو خونه پیچیده...از اخبار فوتبال بی خبر نبودم...و میخوام بگم که آقای قطبی عزیز متشکرم...متشکریم...همه قرمزها دوستت دارند...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387   
 

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
       یادگاری که درین گنبد دوار بماند

اینم همون بازیه که یه عبارت شش حرفی بنویسید و ...که همه ۶۰ قرن پیش انجام دادند و نازنین نازنینم منو دعوت کرده بود...من کسی رو دعوت نمیکنم چون فکر کنم دیگه الان بازی تموم شده و خودمم دیر رسیدم...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387   
 روز تو...

امروز نه تولدته...نه روز خاص دیگه ای...نه ولنتاینه...نه سپندارمزگان...امروز روز توئه...یه روز ساده...تو که بلد نیستی بگی که دوستم داری...تو که شاید دوستمم نداشته باشی...تو که منو تو آغوشت جا نمیدی...تو که منو نمیبوسی...تو که بهم اخم میکنی...تو که بهم بیمحلی میکنی...تو که یه روزی با هزار امید بهت دل بستم...تو که فکر کردم خاطره اون عشق قدیمی رو از ذهنم پاک میکنی...تو که در قلبی رو که فقط متعلق به یه نفر بود به روت باز کردم...تو که جواب تمام عشق ساده مو با کج خلقی و بیمحلی دادی...تو که خیلی وقتها تحملم میکنی...تو که شبها خسته تو آشپزخونه هم غذای خودت رو تنهایی میخوری هم ناهار فردای یه زن بیحال و همیشه خسته و مریض رو آماده میکنی...تو که جز عشق هر چی ازت بخوام سریع فراهم میکنی...تو که یکماه پیش هوس ماکارونی کرده بودی...تو که خیلی وقته دلت یه فنجون قهوه ترک میخواد...تو که هر شب میوه میشوری و برام پوست میکنی... امروز روز توئه...امشب وقتی اومدی بوی ماکارونی با ته دیگ سیب زمینی که عاشقشی تو خونه پیچیده بود...یه فنجون قهوه ترک با شکر فراوون و یه ظرف میوه با یه لبخند منتظرت بود ...من نمیتونم مثل تو اخمو باشم...حتی اگه اون ماکارونی رو نخوری و غذای مونده تو یخچال رو گرم کنی و منو حرص بدی...امروز روز توئه...ژیژوی عزیز روزت مبارک...  

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387   
 وزغ مرداب متعفن

من یه زن ساده و معمولیم...نه خیلی سخت گیر، نه از اون دسته آدمهایی که مدام برای دیگران داستان میسازند...اما رفتار تو وزغ تو کتم نمیره...گیرم که یکی دو سالی بخاطر شغل پدرت یا هر چیز دیگه ای خارج!! بودی... فکر میکنی تو اون دو سال خیلی اروپایی شدی؟...مدام تو زندگی همه سرک میکشی...هر جا یه اختلاف خانوادگی هست یا یه زوج از هم جدا میشند رد پای لجنی تو رو میشه دید...با اون رفتارهای مهوعت...با اون خرج کردنات برای این و اون...راستی چرا ازدواج نمیکنی؟؟...نگو موقعیتش پیش نیومده که من یکی باورم نمیشه...چند نفر از خواستگارات رو که همگی آدمای موجهی هم بودند خودم میشناسم...خودتم خوب میدونی که نمیخوای محدود بشی...تا کی؟؟...فکرش رو کردی؟؟...تا کی میتونی بری تو زندگی مردم و روز و شبت رو با کلاسها و کتابهای اعتماد به نفس و عزت نفس و انرژی درمانی بگذرونی؟؟ ...اعتماد به نفس یعنی رفتن تو زندگی مردم؟؟...عزت نفس یعنی گند زدن به زندگی خانوادگی بقیه؟؟...انرژی مثبت میفرستی واسه کسانی که باید انرژی مثبتشون رو از زنهای بدبختشون بگیرند؟؟...چند تا؟؟...تا کی؟؟...وزغ عزیز تا کجا اشتها داری؟؟...چه ماسک قشنگی هم به چهره ات هست؟؟...قیافه ات رو نمیگم که دیگه واقعا به قول قدیمیا از قیافه برگشته،اون ماسک فرشته رو میگم که به صورتت زدی...هر وقت یکی از زندگیش ناراحته نقش مشاور رو براش بازی میکنی...همش حق رو به اون میدی تا مثل یه پشه سرگردون دور و برت بپره...از در دوستی و دلسوزی وارد میشی...واسشون چایی و قهوه هم میزنی...واسشون کیک و شیرینی میاری...غذا میپزی...بعد که پشه احمق حسابی بهت اعتماد کرد...اون زبون دراز و چسبناکت رو دورش حلقه میکنی و هولوف میکشیش تو اون شکم سیری ناپذیرت...به پیر و جوون هم رحم نمیکنی...همه اینا سر جای خودش...چرا وانمود میکنی که رفتارت اروپاییه؟؟...یعنی این با کلاسیه؟؟...گیرم که رفتارهای تهوع آورت رو میذاری به حساب باکلاسی!!و راحت بودنت با همه و اروپایی!!بودن، اسم خاله زنکی هات و بدگوییت از من و دیگرون رو چی میذاری؟...اسم حسادتت به زندگیهای خوب مردم رو چی میذاری؟؟...اسم دروغگوییها و خبرچینیهات رو چی میذاری؟؟...خوب ما که اروپا ندیده ایم!! تو فکر کن باور کردیم... اون قورباغه قلمبه بغل دستیتم با همون ماسک فرشته بودن!!و باکلاسی گول زدی؟؟...قورباغه قلمبه بیچاره از دیدن تو بدجوری جوگیر شده...زیاد به قورقور الکیش نگاه نکن...همون قورباغه باور میکنه که تو یه وزغ اروپایی!! هستی...موفق باشید...هم تو هم اون قورباغه جوگیر که زندگیش رو گذاشته کنار و تو مرداب تو داره قور قور میکنه...پشه ها هم حقشونه...چرا تو هیچوقت نتونستی زنبور و پروانه شکار کنی؟؟...خوب شاید چون اونا باندازه پشه ها احمق نیستند...  

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387   
 پراکنده نامه

-امروز لابلای اون جمعیتی که هم رو هل میدادند و در هم میلولیدند برای چند تا عکس یادگاری،چیزی را دیدم که هرگز ندیده بودم...آب نیست و گرنه شناگران قابلی هستیم در انواع مختلف شنا...
-سه دسته از زنها همیشه بدبختند...یکی اونایی که جثه درشتتری از شوهرشون دارند...دومی اونایی که سن بیشتری از شوهراشون دارند...و اونایی که شخصیت قویتر و محکمتری از شوهراشون دارند...این زنها هیچوقت طعم امنیت یه آغوش محکم مردونه رو نمیچشند...
-خیلی وقت بود شب تنها بیرون از خونه نبودم...شب که میگم یعنی مثلا ساعت نه شب...امشب مجبور شدم شب تنهایی بیام خونه...حدود ساعت نه و نیم شب رسیدم خونه...اعتراف میکنم باینکه زن ترسویی هستم...تا برسم خونه هزار بار از ترس سکته کردم...
-اینهمه گند دماغی و غرور تنها ثروت و ارث و ژن رسیده به منه از هر دو فامیل مادری و پدری...کاش پشت این صورت مغرور اون شبدر سرخ شیشه ای در حال تپش رو هم میدیدند...پشت این دماغ گنده که رو به هوا میگیرمش قلب سرخی میتپه که به خدا مثلش کم پیدا میشه...
-من...من...من...من یه احمق ساده ام...چرا انقدر واسه همه عالم و آدم نگرانم...چرا واسه همه بیشتر از حد معمول دل میسوزونم...کی نگران منه...کی واسه من دل میسوزونه؟...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387   
 سکوتم از رضایت نیست...دلم اهل شکایت نیست...

وقتی بچه بودم...بچه که نه،میشه گفت نوجوون بودم...وقتی میدیدم یکی از ظلم کسی دیگه شکایت میکنه ازش بدم میومد...دلم واسه مظلوم نمیسوخت...فکر میکردم خیلی بیعرضه است که نمیره تو روی طرف وایسه و حقشو بگیره یا لا اقل حرفش رو بزنه...اما امروز تو سی سالگی به این نتیجه رسیدم که خیلی وقتها اگه سکوت میکنم از خوشیم نیست...از موافق بودنم نیست...از ترسمه یا از نجابت نمیدونم...چون هم شبیه هر دوئه هم نیست...حسیه که هنوز اسمی واسش پیدا نکردم...هر چی هست همون حسیه که باعث میشه سرم رو مثل گوسفند بندازم پائین و بذارم هر کی هر غلطی میخواد بکنه، بکنه...ساکت میشم و تمام قلبم پر از کینه میشه...زورم نمیرسه...پس خفه میشم...اما دلم واسه خودم نمیسوزه...از خودم بدم میاد...دلم میخواد قویتر باشم اما نیستم...هنوزم فکر میکنم مظلوم بیعرضه است...حتی اگه اون مورد ظلم واقع شده خود خود خودم باشم...


-خدایا من یکی خسته شدم...کمک کن...میدونی که من یه مار سبز کوچولو بیشتر نیستم...میدونی که...تو خدایی...فکر نمیکنی دیگه بسه...فکر نمیکنی دیگه وقتشه اون قدرتت رو در این مورد نشون بدی...قربونت برم که صبرت انقدر زیاده...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387   
 مژمژ

تخت مژمژ گوشه اتاق بود...تو اون اتاق هشت نفره...که با اومدن مژمژ شد نه نفره...نه مژمژ از بچه های اتاق خوشش میومد نه بچه ها از مژمژ...مژمژ یه راز داشت مثل تمام دخترای ساده سال اولی اونروزا...دخترایی که احساساتشون مثل دخترای چهارده ساله اینروزاست...مژمژ عاشق بود...عاشق یه پسر قد بلند سبزه...هر دو همو دوست داشتند...اما...پسره معتاد بود...نه معتاد تابلو...تفریحی!!...این راز و این عشق کم کم دخترا رو بهم نزدیک کرد...شاید بیشتر از همه نازی رو به مژمژ...مژمژ یکسال بیشتر تو اون اتاق نموند...هیچکدوم نموندند...اتاقها چهار نفره شد و گروهها جدا...مژمژ رفت پیش همکلاسیاش و دیگه با بچه ها مثل سابق نبود...اما نازی هیچوقت گریه های مژمژ و اون عشق پاک رو یادش نمیره...تابستون همون سال مژمژ ازدواج کرد...با یه پسر نه بهتره بگم مرد گنده که خیلی ازش بزرگتر بود...هیچکس مجبورش نکرد...مژمژ عاقلانه تصمیم گرفت که عشقش رو کنار بذاره...مژمژ با عشقش آینده ای نداشت و تصمیم درستی گرفت که به اشکها و التماسها و قولهای دروغین عشقش اعتنا نکرد...ولی در مورد ازدواج با شوهرش...هنوز نمیدونم...هنوزم وقتی یاد عکسهای عروسیش کنار اون مرد میفتم بغضم میگیره...کاش عشق مژمژ معتاد نبود...کاش مژمژ خوشبخت باشه...
-امشب خیلی دلم واسه مژمژ تنگ شده...مژمژ بیمعرفتی که سالهاست ازش بیخبرم...  



من همچنان نیازمند یک دعوتنامه پرشین گیگ هستم...کمککککککککککککک...کسی پیدا میشه برام یه دعوتنامه پرشین گیگ بفرسته؟؟

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387   
 صدا!!!

-آقا ما چقدر از صدا و قر و قمیش این ش ه ر ی ا ر خوشمان میاید با این گندمک جدیدش...اصولا من اگه با صدایی ارتباط برقرار کنم و خوشم بیاد ازش،دلم نمیخواد خواننده رو ببینم (اما استثنا از دیدن کلیپهای ش ه ر ی ا ر بدم نمیاد)...این مسئله هم برمیگرده به روزگار جوانی و جاهلیت من که یه آهنگ از م ا ر ت ی ک شنیده بودم و همش فکر میکردم یه جوون خوش تیپ و خوش قیافه با تیپ اسپانیولی!!(اونموقع تلویزیون خیلی از این فیلمای شمشیربازی و دریانوردی با جوانان رعنایی که لباس مدل اسپانیولی تنشونه نشون میداد)خواننده این آهنگه...تا اینکه تو دید و بازدید عید خونه یکی از فامیل ما تو شو این آهنگ رو دیدیم...حالا من هی میگم این آقا تپله این آهنگ رو لب خونی کرده و بچه بوچه ها بهم میخندند و میگند نه بابا این خودشه...البته هنوزم بعضی آهنگاشو دوست دارم...ولی خوب من تصورم حدود بیست سال جوونتر بود...خیلیا صدا و تصویرشون!! به هم نمیاد...
-یه دوستی دارم هر وقت دوستای شوهرش تلفن میزنند خونه شون، بهش میگن کوچولو بابا هست؟حالا این کوچولو هم سن منه و دو متر قد و دویست متر پهنا داره!!... 
-یکی از دوستامون هم صدای بسیار گیرا و لحن فوق العاده مودبانه و جنتلمنی داره پشت تلفن...حالا دوست دارم ببینیش...تو برخورد نزدیک یه آدم شوخ و مسخره ایه که نگو...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387