تبليغاتX
جزر و مد احساسات من
 خونه کوچولوی من

چقدر کوچولویی دلک ساده من...چه زود دل میبندم و چه سخت دل میکنم...چقدر به اون خونه کوچولوی قشنگم عادت کرده بودم...چقدر دوستش داشتم...و حالا چقدر دلتنگشم...
اولین خونه مستقل من...اولین خونه کوچولوم...خونه من...خونه اون...خونه ما...خونه ای که توش گریه کردم...خونه ای که توش خندیدم...خونه ای که تو آشپزخونه فسقلیش قرمه سبزی و ماکارونی پختم...خونه ای که عاشق دستشویی بزرگ و نورگیر و تمیزش بودم!!!...خونه ای که وقتی از درش تو میومدم بهش سلام میکردم...
خونه کوچولوی من،من از این خونه بدم میاد...از در که میام بهش سلام نمیکنم...از آشپزخونه بزرگ و دراز و دستشویی کوچیکش با اون سرامیکهای قهوه ایش متنفرم...از سر و صدای بچه های مزخرف و چاق همسایه که جفت پا از پله ها میپرند دیوونه میشم...نمیخوام اسبابها رو از کارتون در بیارم...من با این خونه غریبه ام...
خونه کوچولوی من دلم برات یه کوچولو شده...کوچولوی کوچولو مثل خودت...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387   
 طلوع...

-هیچ در وقت سحر
دم صبحی که هوا تاریک است
به افق خیره شدی؟
دیده ای دست فلک با توانایی خاص
چه خطوطی زیبا می کشد با قلم زرینش؟!...


-شاعر این شعر رو نمیشناسم...این شعرو یه همکلاسی ترم اول دانشگاه تو دفتر خاطراتم نوشته...ادامه اش رو شاید بعدا بنویسم... 

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387