|
نرم نرمک میرسد اینک بهار
بوی باران،بوی سبزه،بوی خاک
شاخه های شسته،باران خورده،پاک آسمان آبی و ابر سپید برگهای سبز بید عطر نرگس،رقص باد نغمه شوق پرستوهای شاد خلوت گرم کبوترهای مست نرم نرمک میرسد اینک بهار خوش به حال چشمه ها و دشتها ای دل من،گرچه در این روزگار ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم فریدون مشیری امروز این شعر همش تو ذهنم میچرخید...اون تیکه نرم نرمک میرسد اینک بهار...اومدم و نوشتمش...بعد یادم افتاد اینو یه بار دیگه ام نوشتم...آرشیوم رو نگاه کردم...بله پارسال دقیقا تو چنین روزی نوشتمش...واسم خیلی جالب بود...من تغییر نمیکنم...همینم که هستم از پارسال تا امسال تا صد سال دیگه |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 گذشته ها گذشته...
-وقتی یه اتفاق قشنگ یا حتی یه خاطره تلخ اما عزیز مثل یه عشق گمشده زمانش میگذره ،مثل یه کریستال تو بوفه میمونه یا یه کاسه چینی گل سرخی یادگار مادر بزرگ...شاید ارزشش مثل عتیقه نباشه اما واست عزیزه...همیشه اونجا تو بوفه است...خیلی روزا نمیبینیش...جلو چشمته ها ولی نمیبینیش...یه روزایی هم دوست داری بیاریش بیرون و پاکش کنی و هییییییییی یه آهی بکشی و شاید نم اشکی هم گوشه چشمت رو تر کنه...اما باز میذاریش سر جاش و در بوفه رو میبندی... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 دل من
امروز تلفنی با دوستی که شهرستانه صحبت میکردم...حال تو رو میپرسید...سراغت رو از من میگرفت...گفتم که دورادور باخبرم ازت...گفتم که یه عروسک کوچولو داری سیبی که با تو از وسط دو نیم شده...یه جوری ازت حرف زدم که انگار غریبه ای...دیگه صدام پشت گوشی نلرزید...دیگه بغض نکردم...دیگه گریه نکردم...دیگه نذاشتم اون بیشتر بپرسه...نذاشتم تو رو یاد من بیاره...از هر دری حرف زدیم بجز تو...ولی نمیدونم چرا؟؟...نمیدونم چرا از وقتی گوشی رو گذاشتم دست و دلم اینجوری میلرزه...دستام میلرزه و دلم...وای از دلم...وای از این دلم... -و چه وصف حال منه این ترانه...خط به خط...جمله به جمله:
|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 بیربط
-باورم کن...عاشقم من...منو ببخش...پشیمونم...ندونستم بری دیوونه میشم...ترکم نکن...تنهام نذار...دلم میخواد واسه یکبار بگم خیلی دوست دارم... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 تلخ نامه
-فکر کنم بهترین فامیلای دنیا همگی جمع شدند دور و بر ما...یکیشون این خاله هه...مگه نه اینکه خاله نصف مادره؟...مگه نه اینکه خاله ها خواهرزاده هاشون رو دوست دارند؟...پس چرا این خاله ما انقدر به ما پز میده و حسادت ما رو میکنه؟...مگه نه اینکه سیری اونا سرفرازی ماست؟...مگه نه اینکه ما از داشتن داشتن اونا خوشحال میشیم؟...آخه خاله من،من تا کی پزهای تهوع آورت رو از خودت و خانواده شوهرت تحمل کنم؟...مامان طفلی من تو این سن و سال باید بشینه و قمیش و قرشمه های تو رو تحمل کنه؟...نه!خدائیش خجالت نمیکشی پز فامیل شوهرت رو به مامان من میدی؟...میخوای دلش بسوزه؟میخوای ناراحت بشه؟میخوای فکر کنه تو زندگیش از اونا عقبتره؟...میخوای غرورشو خرد کنی؟...با مامان من چرا؟...تو پز خونه ای رو به ما میدی که با پول مامان من خریدی؟تو پز دخترای خواهرشوهرت رو به من میدی که از راز و رمزشون بهتر از خودت خبر دارم؟...عزیزم مامانم رو ناراحت کردی...دلش رو شکوندی...اون از خواهر کوچیکش توقع نداشت...ولی واسه من حرفها و پزهات هیچ اهمیتی نداره...وقتی این حرفها رو میزنی...معلومه که دوستمون نداری...پس ما هم دوستت نداریم...به درک که تنها میمونیم...به جهنم...فکر میکنم توهم مثل اون یکی خاله شدی یه عکس رو یه سنگ...یه زمانی داشتمتون...الان حالم ازین تغییرات همتون بهم میخوره...پول...پول کثیف...همه تون رو به لجن کشید...هر کس یه قیمتی داره...چقدر ارزون بودید...و ما چقدر ساده...که شما رو گرون گرون دوست داشتیم...متاسفم... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 دفتر خاطرات قفل دار من
یه روزایی اینجا رو خیلی دوست داشتم...واسم مثل یه دفترچه خاطرات بود...یه دفترچه خاطرات قفل دار...هر چی دلتنگی داشتم توش نوشتم...شد سنگ صبور...من نوشتم و این دفتر رو دلش نگه داشت...تا امروز...چند وقتیه انگار دیگه دوستش ندارم...نه که دوستش نداشته باشم،نه!یه جورایی از ناله کردن و نوشتن خسته شدم...چند وقتیه هی دارم این دفتره رو درست و راستش میکنم...هی جلدش رو!!عوض میکنم...هی خط کشیش میکنم...شاید دوباره بشه نوشت...امروز فهمیدم که مشکل،مشکل دفتر نیست...مشکل از منه که بیحالم و بیحوصله...فکرم خیلی مشغوله...دارم یه تصمیم بزرگ میگیرم...بهار نزدیکه...خوب میشم...آفتاب دوباره میتابه و من حالم خوب میشه...و دوباره مینویسم...من تمام دفتر خاطراتهام رو از اول تا حالا دارم...پس اینم حفظ میکنم... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه هفتم اسفند 1386 |
|

