تبليغاتX
جزر و مد احساسات من
 نرم نرمک میرسد اینک بهار
بوی باران،بوی سبزه،بوی خاک
شاخه های شسته،باران خورده،پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس،رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار ...

خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز ازشراب
خوش به حال آفتاب ؛

ای دل من،گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمیپوشی به کام
باده رنگین نمیبینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که میباید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ ...

فریدون مشیری

امروز این شعر همش تو ذهنم میچرخید...اون تیکه نرم نرمک میرسد اینک بهار...اومدم و نوشتمش...بعد یادم افتاد اینو یه بار دیگه ام نوشتم...آرشیوم رو نگاه کردم...بله پارسال دقیقا تو چنین روزی نوشتمش...واسم خیلی جالب بود...من تغییر نمیکنم...همینم که هستم از پارسال تا امسال تا صد سال دیگه...هر سال بهار منم از خواب زمستونیم بیدار میشم...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386   
 گذشته ها گذشته...

-وقتی یه اتفاق قشنگ یا حتی یه خاطره تلخ اما عزیز مثل یه عشق گمشده زمانش میگذره ،مثل یه کریستال تو بوفه میمونه یا یه کاسه چینی گل سرخی یادگار مادر بزرگ...شاید ارزشش مثل عتیقه نباشه اما واست عزیزه...همیشه اونجا تو بوفه است...خیلی روزا نمیبینیش...جلو چشمته ها ولی نمیبینیش...یه روزایی هم دوست داری بیاریش بیرون و پاکش کنی و هییییییییی یه آهی بکشی و شاید نم اشکی هم گوشه چشمت رو تر کنه...اما باز میذاریش سر جاش و در بوفه رو میبندی...
من که با خاطراتم اینجوریم...نمیتونم از گذشته ام بگذرم...میدونم که میگن که تو حال زندگی کن و گذشته گذشته و آینده نیومده...من تو حال زندگی میکنم ولی گذشته رو هم گذاشتم تو ویترین با شیشه های دودی...همیشه نمیبینمش ولی فراموششم نمیکنم...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386   
 دل من

امروز تلفنی با دوستی که شهرستانه صحبت میکردم...حال تو رو میپرسید...سراغت رو از من میگرفت...گفتم که دورادور باخبرم ازت...گفتم که یه عروسک کوچولو داری سیبی که با تو از وسط دو نیم شده...یه جوری ازت حرف زدم که انگار غریبه ای...دیگه صدام پشت گوشی نلرزید...دیگه بغض نکردم...دیگه گریه نکردم...دیگه نذاشتم اون بیشتر بپرسه...نذاشتم تو رو یاد من بیاره...از هر دری حرف زدیم بجز تو...ولی نمیدونم چرا؟؟...نمیدونم چرا از وقتی گوشی رو گذاشتم دست و دلم اینجوری میلرزه...دستام میلرزه و دلم...وای از دلم...وای از این دلم...

-و چه وصف حال منه این ترانه...خط به خط...جمله به جمله:
نه دلم تنگ نشده...واسه ی دیدن تو...واسه بوی گل یاس...واسه عطر تن تو...نه دلم تنگ نشده...واسه بوسیدن تو...برای وسوسه چشمای روشن تو...چرا دلتنگ تو باشم؟...چرا عکستو ببوسم؟...چرا تو خلوت شبهام...چشم به راه تو بدوزم؟...چرا یاد تو بمونم؟...تویی که نموندی پیشم...میدونم تا آخر عمر...نه دیگه عاشق نمیشم....
یه روز ابری و سرد...رفتی تو از زندگیم...به تو گفتم بعد از این...واسه هم غریبه ایم...از حقیقت تا دروغ...فاصله خیلی کمه...نه دلم تنگ نشده...تنها دروغمه...نه دلتنگ نمیشم...نه دلتنگ نمیشم...



پینوشت بیربط یا با ربط:من نیمه گمشده ام رو پیدا کردم...من و ژیژو چهار سال و اندی است که مزدوج میباشیم...شاید ژیژو اون عشق گمشده من نباشه ولی دیگه زندگیمون رو غلطک افتاده و با هم میگذرونیم...میگن اگه زن و شوهر تا سال پنجم ازدواجشون کنار هم دوام بیارند دیگه زندگیشون پا گرفته و مستحکم شده...حالا ما شش ماه داریم تا آخر سال پنجم...دوام میاریم... میدونم...هر چند خیلی سخت بود...اما من میتونم...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386   
 بیربط

-باورم کن...عاشقم من...منو ببخش...پشیمونم...ندونستم بری دیوونه میشم...ترکم نکن...تنهام نذار...دلم میخواد واسه یکبار بگم خیلی دوست دارم... 
این آهنگ داره دیوونم میکنه و نمیدونم کی خوندش؟؟
-چه دنیای عجیبیه...نه؟؟...یادته چقدر شعر این آهنگ گ و گ و ش رو بلند میخوندی تا بشنوم...غریب آشنا دوستت دارم،بیا!...من دوستت نداشتم...کسی رو دوست داشتم که دوستم نداشت...دوستت نداشتم...ازت بدمم میومد...وقتی میدیدمت یاد یه کلاغ کوچولو میافتادم...اینکه دوستم داشتی اذیتم میکرد...پسر خوبی بودی اما دوستت نداشتم...دنیای عجیبیه...عجیب...کی فکرشو میکرد کلاغ کوچولوی غریب آشنا بره انگلستان و دکتراشو بگیره؟؟...کی فکرشو میکرد؟؟...میدونی من موقع شستن ظرفها یا گردگیری یا حتی درست کردن پیازداغ با صدایی شبیه یه جوجه کلاغ میخونم:غریب آشنا دوستت دارم بیا...من دکترا ندارم...من به اونی که اونروزا دوستش داشتم نرسیدم...مرد خوبی هستی...اما هنوزم دوستت ندارم...و اصلا پشیمون نیستم...خوشبخت باشی کلاغ جوون...
-من متنفرم از این نیمه آخر اسفند که انقدر تند تند و هول هولکی میگذره...من متنفرم از خونه تکونی...متنفرم...
-سبزه امسالمم مثل پارسالیه...یکی از این عروسکایی که موهاشون فشنه!!و قیافشون خیلی احمقه...دوستش دارم...
-چرا من خوابم نمیبره؟؟...سه ساعت دیگه باید پاشم حاضر شم برم سر کار...فکر کنم نخوابم سنگین ترم... 

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386   
 تلخ نامه

-فکر کنم بهترین فامیلای دنیا همگی جمع شدند دور و بر ما...یکیشون این خاله هه...مگه نه اینکه خاله نصف مادره؟...مگه نه اینکه خاله ها خواهرزاده هاشون رو دوست دارند؟...پس چرا این خاله ما انقدر به ما پز میده و حسادت ما رو میکنه؟...مگه نه اینکه سیری اونا سرفرازی ماست؟...مگه نه اینکه ما از داشتن داشتن اونا خوشحال میشیم؟...آخه خاله من،من تا کی پزهای تهوع آورت رو از خودت و خانواده شوهرت تحمل کنم؟...مامان طفلی من تو این سن و سال باید بشینه و قمیش و قرشمه های تو رو تحمل کنه؟...نه!خدائیش خجالت نمیکشی پز فامیل شوهرت رو به مامان من میدی؟...میخوای دلش بسوزه؟میخوای ناراحت بشه؟میخوای فکر کنه تو زندگیش از اونا عقبتره؟...میخوای غرورشو خرد کنی؟...با مامان من چرا؟...تو پز خونه ای رو به ما میدی که با پول مامان من خریدی؟تو پز دخترای خواهرشوهرت رو به من میدی که از راز و رمزشون بهتر از خودت خبر دارم؟...عزیزم مامانم رو ناراحت کردی...دلش رو شکوندی...اون از خواهر کوچیکش توقع نداشت...ولی واسه من حرفها و پزهات هیچ اهمیتی نداره...وقتی این حرفها رو میزنی...معلومه که دوستمون نداری...پس ما هم دوستت نداریم...به درک که تنها میمونیم...به جهنم...فکر میکنم توهم مثل اون یکی خاله شدی یه عکس رو یه سنگ...یه زمانی داشتمتون...الان حالم ازین تغییرات همتون بهم میخوره...پول...پول کثیف...همه تون رو به لجن کشید...هر کس یه قیمتی داره...چقدر ارزون بودید...و ما چقدر ساده...که شما رو گرون گرون دوست داشتیم...متاسفم... 
-دو سالشه...یه کم کمتر یا یه کم بیشتر...فرقی نمیکنه...مامان باباش هر دو تحصیلکرده اند...وضع مالیشون خوبه...واسش همه جور امکاناتی فراهمه...براش همه چی میخرند...لباس...اسباب بازی...خوراکی...کوچولوئه...مثل یه جوجه کوچولوئه...چشمای بانمکی داره...وقتی میبینمش دلم واسش میسوزه...مامانش میگفت:من شوهرم رو خیلی بیشتر از بچه ام دوست دارم...میگفت:من بچه ام رو دوست دارم، چون بچمه...میگفت: من خودم و شوهرم رو به اون ترجیح میدم...من میگم:عشق به همسر جای خودش...مگه میشه آدم عشق به بچه شو با عشق دیگه ای مقایسه کنه؟؟...طفلکی جوجه کوچولو با اون چشمای گردالیش...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386   
 دفتر خاطرات قفل دار من

یه روزایی اینجا رو خیلی دوست داشتم...واسم مثل یه دفترچه خاطرات بود...یه دفترچه خاطرات قفل دار...هر چی دلتنگی داشتم توش نوشتم...شد سنگ صبور...من نوشتم و این دفتر رو دلش نگه داشت...تا امروز...چند وقتیه انگار دیگه دوستش ندارم...نه که دوستش نداشته باشم،نه!یه جورایی از ناله کردن و نوشتن خسته شدم...چند وقتیه هی دارم این دفتره رو درست و راستش میکنم...هی جلدش رو!!عوض میکنم...هی خط کشیش میکنم...شاید دوباره بشه نوشت...امروز فهمیدم که مشکل،مشکل دفتر نیست...مشکل از منه که بیحالم و بیحوصله...فکرم خیلی مشغوله...دارم یه تصمیم بزرگ میگیرم...بهار نزدیکه...خوب میشم...آفتاب دوباره میتابه و من حالم خوب میشه...و دوباره مینویسم...من تمام دفتر خاطراتهام رو از اول تا حالا دارم...پس اینم حفظ میکنم...  

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه هفتم اسفند 1386