|
مادر رو ببین دختر رو بگیر
مامان یه زن معمولیه... کارمند،مادر،زن...مامان همیشه غر میزنه...همیشه کار میکنه و خونه همیشه هم نامرتبه...مامان سر کار میره...مامان آشپزی میکنه...مامان خیاطی میکنه...مامان بافتنی میبافه...مامان گلسازی میکنه...مامان گلدوزی میکنه...مامان سبزی پاک میکنه...مامان دیکته میگه...مامان دو طبقه خونه رو گردگیری میکنه...مامان جارو میکنه...مامان یه زنه...یه زن کامل...ولی...مامان به ندرت آرایشگاه میره...مامان موهاشو خودش رنگ میکنه...کار بند و ابروشو خودش انجام میده...طلا نمیخره...لباسهاشو خودش میدوزه...مامان خودش رو فراموش کرده... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه سی ام بهمن 1386 نازنین بانوی هشت ساله
کفشهای ورنی مد امسال منو میبره اون دورا...یه دختر بچه آروم با موهای لخت زیتونی...با کفشای عروسکی ورنی که یه پاپیون روشونه...با یه پیرهن چیندار کرکی قرمز با گلهای آبی ریز...بوی عید با بوی چسب و چرم کفشای ورنی پاپیونی تو هوا میپیچه...یه دختر بچه با چشمهای درشت قهوه ای با ژاکت حنایی،با گیس بافته که هفته آخر اسفند برای پاک کردن شیشه های پنجره های بزرگ اتاق مهمونی پیش قدم میشد...یه سفره هفت سین که با دستهای کوچولوش انداخته میشد...یه دختر کوچولو که فکر میکرد تا آخر دنیا شاگرد اول میمونه...یه دختر کوچولو که تنها غصه اش تموم شدن برنامه کودک بود...بدجوری دلم هوای اون دختر کوچولو رو کرده...کجایی نازنین بانوی هشت ساله؟...
من یه دعوت نامه پرشین گیگ میخوام...هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم...پلییییییییییییییز... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه سی ام بهمن 1386 یک روز کاملا معمولی
امروز هوا یه کمی گرمتر از روزای پیش بود...صبح یه لایه نازک برف رو زمین نشسته بود ولی بعدش هوا خوب شد...عصر مجبور شدم بخاطر وقت دکترم برم وسط شهر...بوی بهار میاد ولی این بوئه یه کمی یخ زده...دستام رو کردم تو جیبم و بیخیال این دنیا شدم...یه جاهایی رو دویدم...یه جاهایی آروم راه رفتم...ای به جهنم که سی سالمه...آخه منی که بلد نیستم با کفش پاشنه بلند راه برم چرا باید ادای خانمهای قرتی رو درآرم...چرا باید خانم باشم؟...مثل همین دو روز پیش که با ژیژو رفتم کفاشی و نتونستم با کفشهای ورنی پاشنه ده سانتی پاپیونی حتی دو قدمم وردارم...مگه زوره؟...هرچی میخوام مطابق سن و سالم رفتار کنم، خوب نمیشه!...دستام رو کردم توجیبای کاپشنم و زدم به دل این شهر دودآلود و گلی و کثیفم که عاشقشم...آهنگ سلطان قلبهای مرد آکاردئون به دست رو گوش دادم...از بوی نرگسهای دخترک گلفروش مست شدم...اذان موذن زاده رو تو خیابون با صدایی که از هر طرف به گوش میرسید،شنیدم...و الان خیلی حالم خوبه...زندگی یعنی همین...
-خاطرات تاکسی سواری۳:خدائیش تا حالا راننده به این باحالی ندیده بودم...رو صندلی جلو بشینی و راننده آهنگهای گو...گو...ش رو گذاشته باشه بعد با آهنگ اول با صدای آروم هم نوایی کنه...به آهنگه دوم که رسید بیخیال همنوایی بشه و شعر رو با تمام احساس و با صدای بلند دکلمه!! کنه...با آهنگ سوم رو دنده رنگ بگیره و با سر و گردن و کمر آه،حالا بیاااااااا...آهنگ چهارم دیگه من پیاده شدم... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 پراکنده
-بالاخره ما تونستیم یک کیلو باقالی خشک پیدا کنیم...فکر کنم همه باقالیها رو این باقالی فروشها از سطح شهر جمع میکنند تا همه مجبور بشند از اون باقالی چرکها بخورند...یک کاسه پر باقالی آغشته!!به سرکه و گلپر و نمک و فلفل روی میز کنار دستمه...ولی خداییش اون باقالی چرکهای خام و سفت پنج تا پونصد تومن خیلی بیشتر میچسبه...خوب چکار کنم من ذاتا بی کلاسم... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 و گهگاهی دو خط شعری...
-کاش اون سال مثل امسال بود...سرد سرد سرد...کاش بعد اون برف،روز امتحان،تو که سرما خورده بودی و میلرزیدی زودتر میرفتی خونه...کاش اون سال،اون روز،بعد اون برف،آفتاب داغ داغ نمیزد برفا رو آب کنه...کاش سردت میشد و زودتر میرفتی خونه،سوپی که مامانت پخته بود رو میخوردی...کاش بعد اون برف،روز امتحان،تو اون آزمایشگاه لعنتی من جلوی تو ننشسته بودم...کاش نگام نکرده بودی،کاش نگات نکرده بودم...کاش بهم خیره نشده بودی،کاش به خودم نلرزیده بودم...
-آقای مسن تپلی که امروز تو تاکسی کنار من نشسته بودید و خیلی شیک بازو و شانه تان را در حلق من فرو برده بودید،خیلی دلم خنک شد که کیسه نارنجی خوشگلم رو توی حلق جنابعالی فرو بردم و باعث شدم تمام راه مثل توله گربه گوشه صندلی جمع بشید!! |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه بیستم بهمن 1386 حوصله نوشتن ندارم...یه جورایی دلم گرفته و بی حالم...زندگی میگذره...نه عشقی هست نه دلخوشی...انقدر بی حوصله ام که حوصله ناراحت شدنم ندارم...زمستون عزیز برو!برو بذار بهار خانوم مهربون زودتر بیاد...خفه مون کردی،مردیم از سرما!برو دیگه!...هیچ برنامه خاصی برای عید ندارم...حوصله عیدم ندارم...این دو سه خطم الکی و بیحوصله نوشتم... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 نازی بنر میشود...
هنوز چقدر بچه و ساده ام...با یه اخم در هم میشکنم و با یه لبخند دنیا میشه مال من...باید چند سالم بشه تا فرق خوب و بد رو بفهمم؟...شمع چند سالگیمو باید فوت کنم تا این دلم بفهمه که بچه نیست...میخوام یه زن باشم، یه زن کامل...یه خانم...ولی هنوز یه دختر بچه ام...حوصله ندارم بهش فکر کنم...روزای این زمستون سرد همش داره تو خواب سپری میشه...راستی کاش منم یه سنجاب کوچولو بودم و الان تو لونه ام بالای درخت راحت دم گرم و نرمم رو بغل می کردم و به خواب زمستونی فرو میرفتم...بهار که میشد شاد و بی خیال و بیخبر از زمستون و سرماش،از لونه ام در میومدم و کیف میکردم از تابش آفتاب گرم و مهربون... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 |
|

