تبليغاتX
جزر و مد احساسات من
 بغض بیقرار

هر کس روزنه ای است به سوی خداوند اگر اندوهناک شود،اگر به شدت اندوهناک شود...

-و من این روزها عجیب به شانه های مهربان خدا نیاز دارم...دلم میخواد تمام دلتنگیها و دلشکستگیهام رو شونه های وسیع خود خودش زار بزنم...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386   
 من حالم خوبه

من تو خونه بمونم دق میکنم...امروز تو سرما رفتم سر کار...حالم بهتر شد...موقع برگشتنم نه تاکسی سوار شدم نه اتوبوس...تنهایی پیاده راه افتادم تو برفها...یه کم خرید کردم...خرید درمانی حالمو جا میاره...کادوی تولد آباجی کوچیکه!! رو سفارش میدم...تازه یادم میاد که پل عابر و کل کوچه مون پوشیده از یه لایه یخ به قطر حدود بیست سانته...میرسم سر کوچه...پل اصلا لیز نیست...یخهای کوچه رو کندند...خدا خیرشون بده...بدون لیز خوردن قدم زنان میام خونه...برف دوباره شروع شده...از اونایی که من عاشقشم حتی بیشتر از برف پشمکی...دونه دونه،بلور بلور،کریستالهای خوشگل برف از آسمون میریزند پایین...مثل پولک...واقعا بلورها دونه دونه مثل پولکهایی که قدیمها میریختند رو سر عروس،از بالا میریختند پایین...با یه دوست چت میکنم...عکسهاشو برام میفرسته...یه حس عجیبی دارم...مطمئنم که شمع ۴۰ کیک تولدم رو خارج از ایران فوت میکنم...سعیم رو میکنم که خوشحال باشم...امید داشته باشم...میخوام حالم خوب باشه...میخندم...میخندم...میخندم...ولی فایده نداره دل من عجیب گرفته...   

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه بیست و دوم دی 1386   
 هوا همچنان بس ناجوانمردانه سرد است!

هوا بس ناجوانمردانه سرد است...هوا خیلی سرده و انگار قرار نیست به این زودیها بهتر بشه...خونه سرد نیست،رسما یخه...هیچ وسیله گرما غیر از دو تا رادیاتور پرپرو نیست...لباس من با لباس بیرون هیچ فرقی نداره...بلوز بافتنی و کاپشن تنمه...دو شبه تا صبح از سرما نخوابیدم...تمام دیوارهای خونه نم داره و چکه میکنه...مرده شور ریخت مهندس و معمار این خونه رو ببره...اگه دستم به سازنده این آپارتمان برسه!!...تمام درز در و پنجره ها رو درزگیر چسبوندیم...پس این باد سرد از کجا میاد؟؟...من تو سرمای معمولی تمام عضلاتم منقبض میشه و درد کشنده ای نفسم رو میبره،وای به حال این هوای قطبی...تمام روز بیحالم و تنم درد میکنه...افسردگی زمستانه هم بدجوری یقه مو گرفته...این وسط ژیژو هم خیلی هوامو داره!!!و اصلا جفت پا نمیپره تو روح و روان من!!!!...آهنگ شاد و لباس رنگی و هیچ چیز دیگه ای افاقه نمیکنه...من حالم بده ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه!!!...زمستون ازت متنفرم...خدایا من بهار میخوام...لطفا یه کم این هوا رو گرمتر کن...مردم مردند تو این هوا... 


-خدا رو شکر من تو این فریزر بچه ندارم و گرنه مثل بچه ماموت یخ میزد و میشد فسیل یخی!!
-بیچاره اون بچه کوچولوهایی که اینروزا به دنیا اومدند...طفلکیا یخ میزنند... 

 

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در جمعه بیست و یکم دی 1386   
 غرغرهای نازی

-از روزهایی که ابریند بدم میاد...ابرها کپه کپه رو هم جمع میشند...بعد کم کم خاکستری میشند...آسمون خاکستری میشه...انگار نه انگار اون بالا پشت ابرها یه آسمون آبیه با یه خورشید گرم و مهربون...دل آسمون که میگیره،دل منم میگیره...سرد میشه و سردم میشه...
-هوا هنوزم سرده...برف میاد مثل سیبری...اطراف خونه ما یخ بسته...هوا ابریه...نیمه پایانی برجه و من پول ندارم...با سرد شدن هوا تمام درد و مرضها میریزه تو جونم...
-امروز دلم از یکی از دوستهام! خیلی گرفت...حوصله هیچکس رو ندارم...هیچ کس روز تولدم یادش نمیمونه...هیچکس تو مریضیام حالم رو نمیپرسه...اما من روز تولد همه یادمه...واسه همه کادو میخرم...به همه اس ام اس میزنم...درسته که کم تلفن میکنم بهشون ولی بازم این منم که زنگ میزنم نه اونا...اونوقت وقتی با پررویی بهم میگه بچه من مریض بوده تو زنگ نزدی حالشو بپرسی،لجم میگیره...به قول ژیژو تقصیر خودته که به همه رو میدی...راست میگه...راست میگه...اما من نمیتونم...پاشم برم کادوی تولدی رو که واسه یکی از بچه ها خریدم،کادو کنم... 

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه هجدهم دی 1386   
 برف

برف میبارد...برف میبارد...
از اون برفای خوشگل نیست...از اونایی که مثل پشمکند...از اونایی که یه روز تمام بلور بلور و کریستال کریستال میریزند پایین...از اونایی که فرداش یه آفتاب توپ میزنه و انعکاس نور خورشید روی برف چشم آدمو میزنه...دل آسمون گرفته...هوا بدجوری ابریه...آسمون تاریک تاریکه...برف ریز ریز میاد...هوا سرده...من این برف رو دوست ندارم...من برف پشمکی میخوام...  

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در پنجشنبه سیزدهم دی 1386   
 زده رنگین کمون پل،دراومد از حموم گل!!

HAPPY NEW YEAR

-امروز خیر سرم با ژیژو مثلا قهر کردم و از سرکار که برگشتم رفتم خونه مامان اینا...اما الان خونه ام...بدون اینکه کسی منتم رو بکشه...بدون اینکه کسی ازم معذرت بخواد...بدون اینکه کدورتها پاک بشه...قبل از اینکه حتی خود ژیژو هم بفهمه من قهر کردم...من برگشتم...من خونه کوچولومو دوست دارم...طاقت نیاوردم یه شب جای دیگه بمونم...کاش این ژیژوی خاک بر سر قدر زنش رو میدونست...به خدا هیچ زنی مردی مثل ژیژو رو تحمل نمیکنه...از خودم تعریف نمیکنم ولی برخلاف ظاهر شیطون و عصبیم، خیلی صبورم و در مورد این مرد خیلی گذشت کردم و کوتاه اومدم...نمیخوام ازش بد بگم چون نه اینجا جاشه و نه اینکه دوست دارم حماقتهاش رو واسه خودم یادآوری کنم... 
-چقدر این وبلاگ رو دوست دارم و دلیلش هم اینه که از طریق اون با کسانی آشنا شدم که ماهند...از اینکه نگرانم میشید ناراحتم و از اینکه شماها رو دارم خوشحالم...
-امروز اول ژانویه است...دیشب موقع تحویل سال مثل تحویل سال خودمون دعا کردم... ۲۰۰۸ رو دوست دارم...امیدوارم پر از اتفاقهای خوب و قشنگ واسه همه باشه...
-عروسی که قرار بود برم،رفتم...انقدر سالن سرد بود که پالتوهامونو مثل لحاف کشیدیم رومون نشستیم...الانم قر تو کمرمون خشکیده...هیچکی از سرما از جاش بلند نشد برقصه...لرزیدیم و میوه خوردیم...لرزیدیم و میوه خوردیم...رکورد زدم...تو هیچ عروسیی تا حالا چهار تا خیار نخورده بودم!!...خیلی چیپم؟؟خوب باشم!...
-هوا سرده...سرده...سرده و من از سرما متنفرم...
-تو یه مقطعی از زندگیم من دختر غرغرو،گوشه گیر و مغروری بودم...افسرده...نق نقو...اما چند سالی هست که شدم همون نانازی پنج سالگیم...خود الانم رو خیلی بیشتر از اون دختر خودخواهی که بودم دوست دارم...تو بدترین حالم هم دلقکم...الانم هدفون تو گوشمه و دارم ش ه ر ا م ش ب پ ره گوش میدم که داره تو گوش من داد میکشه:زده رنگین کمون پل    در اومد از حموم!!گل...پیچیده توی کوچه    دوباره عطر سنبل...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه یازدهم دی 1386   
 

-اشتباه کردم...یک اشتباه بزرگ که تاوانش رو به سختی پس دادم و دارم پس میدم...کم آوردم...کم آوردم...و به شدت تنهام...نمیدونم چکار کنم...همیشه از پس همه کارهام بر میومدم اما ایندفعه فرق میکنه...من بازم میتونم...ولی من نصف ماجرام...نیمه دیگه چی؟؟...کم آوردم...نمیدونم غیر از خدا از کی کمک بگیرم...یک اشتباه کوچیک و جوونی و زندگی من که بر باد رفت...


-پینوشت:
نمیخوام کسی رو نگران خودم کنم...من خوبم...باید دنبال یه مشاور خوب باشم...اینم حلش میکنم...زیادی طولش دادم...از اولش نباید این بازی مسخره شروع میشد...تا اینجا هم زیادی پیش رفته...ولی درستش میکنم،هرچند نیمه دیگه این زندگی مشترک نخواد کمک کنه...میخوام که بتونم...و میتونم...  

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در دوشنبه دهم دی 1386   
 خواب

-از بچگی هر وقت خواب چیزی رو میدیدم مامانم میگفت تو بیداری خیلی بهش فکر کردی...من که به تو فکر نکردم...خیلی وقته که ندیدمت...خیلی وقته که بهت فکر نکرده بودم...اما دیشب تو اومدی...با اون یقه اسکی مشکیت...موهات همونا که عاشقشون بودم،جوگندمی شده بودند...داشتی نصیحتم میکردی...یادم نیست چی گفتی...دلم گرفته از دستت...از دیشب ازت ناراحتم...حس میکنم واقعی بودی...دلم برات تنگ شده...دیگه به خوابم نیا...نه دیگه نیا...اگه تو خوابم میخوای دلمو بشکنی دیگه نیا...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در جمعه هفتم دی 1386   
 چرندیات یخ زده

-سرده...خیلی سرده...و من تو سرما افسرده میشم...تمام عضلاتم منقبض میشه و تمام جون و تنم درد میگیره...حوصله سرما رو ندارم...
-دختر مامان...عروسکم...عسل مامان...دیروز مامان میخواست اون کفش صورتیای خوشگل رو با اون پروانه های طلایی برات بخره...اما خوب اون خانومه زودتر اومده بود تو مغازه و کفشها یه جفت بیشتر نبودند...مامان قول میده زود مثلشون رو پیدا کنه و بخره...تو هم قول بده زود زود از رو ابرا بیای پایین...مامان بدجوری تو رو میخواد...بدجوری...
-یه عروسی توپ تو زمستون...هوراااااااااااا....لباسهایی که رو دستم مونده بودند رو میپوشم و آآآآآآه حالا...
-دلم واسه دختر خاله کوچیکه که همچینم کوچیک نیست تنگ تنگ شده...
-من خیلی مهربونم!!...همه رو دوست دارم و دلم میخواد محبتم رو به همه با کادو دادن نشون بدم...پس خدایا به من پول زیاد برسون پلیز...
-نمیدونم چه حسی دارم؟؟...یه حس عجیبه...حالم خوبه؟...حالم بده؟...دلم گرفته؟...من عشق میخوام...همین...ژیژو هم که خدای ابراز احساسات و عشق!!!...
-من دخترم رو میخوام...ولی به شدت و به صورت بیمار گونه ای از دکتر و دوا و بیمارستان میترسم...وحشت دارم...من دخترم رو میخوام...چکار کنم؟؟... 

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در چهارشنبه پنجم دی 1386