تبليغاتX
جزر و مد احساسات من
 شب چله!!

یلدا

شب چله واسه من یعنی دونه برفهای درشت درشت...یعنی هندونه و آجیل شیرین که بابا بخره...یعنی پشمک...یعنی پلیور پشمی که مامان بافته...یعنی دیدن چند باره و هر ساله فیلم داستانی ((چیله گارپوزی))...شب چله واسه من یعنی بچگی...  

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در جمعه سی ام آذر 1386   
 تاب تاب عباسی...

-لرزش دستهام رو کنترل کنم یا ضربانهای شدید قلبم رو!...لعنتی دیگه دیره!الآن؟...من چم(چه ام) شده؟ چه کار میکنه این دل لعنتی؟؟...دستم میلرزه...دلم میلرزه...نمیدونم...تو چی؟!...دیره...خیلی دیر...زمان لعنتی میگذره...کاش برمیگشتیم...عقب...عقب...عقب تر...دستم میلرزه...دلم میلرزه...اما خیلی دیره!...
-تو دلم یه چیزی هری میریزه پایین...انگار سوار یه تاب بزرگم...یه دختر کوچولوام با موهای لخت قهوه ای و چتریهایی که تو چشمم میره...دستهام رو سفت گرفتم به دو تا زنجیر تاب و تو تاب رو هل میدی...هم میترسم،هم خوشم میاد...صدام میلرزه از ترس ولی با هیجان داد میزنم تندتر،تندتر...تا آسمون...دستام میلرزه و من دستامو سفت میچسبونم به زنجیرهای تاب...یه چیزی تو دلم هری میریزه پایین...میترسم...یه ترس شیرین...دستام میلرزه...دلم مثل ژله تکون تکون میخوره...من سوار تابم...تو هلش میدی...تا آسمون میرم بالا و برمیگردم زمین...محکم تر هل میدی...محکمتر و تندتر ومن میلرزم و میخندم...نمیدونم تو هم از این بازی خوشت میاد یا نه،فقط خسته میشی و از من و تاب بازی فرار میکنی؟!نمیدونم؟!نمیدونم؟!...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386   
 خوشم میاد-بدم میاد

خوشم میاد از:
بین آدما
:
-خونواده ام-ژیژو-بچه ها (از نوزادی تا ۲ سال دختر یا پسر بودنشون فرق نداره)-دختر بچه ها-پسربچه ها-دوستام
بین خوراکیها:
-میوه ها:آناناس-توت فرنگی-شاه توت-تمشک-گوجه سبز-هندونه-خیار-خرمالو-موز-نارنگی-پرتقال-انار
-غذاها:خورشت کرفس-کباب ترکی-آش رشته-سوپ- خورشت قورمه سبزی-خورشت فسنجون-چلوکباب برگ-کله پاچه-خورشت بادمجون-کشک بادمجون
-دسر:ژله
-سالاد شیرازیهای ژیژو-زیتون شور-هر نوع ترشی و شور مخصوصا شورهای مامان
-شکلات کاکائو از هر نوع مخصوصا شکلاتهای ترکیه
متفرقه:
-
رنگهای شاد زرشکی قرمز نارنجی صورتی
-تهران-شیراز-حافظیه-بازار و ترشیهاش-فالوده شیرازی-تخت جمشید
-خرید خرید خرید خرید
-مسافرت:دریا-دریا-دریا-استانبول-هندوستان-کیش
-خوردن یه فنجون قهوه داغ و تماشای بارش برف-دراز کشیدن تو ساحل آروم خلیج فارس در حالیکه ماهیهای رنگی دور پاهات تو آب حلقه زدند-لم دادن رو کاناپه و دیدن سریالهای مورد علاقه ام-هر وقت حوصله داشتم آشپزی-ددر-ددر-ددر
-خنده های مسخره ژیژو که به ندرت دیده میشه-چشمای درشت و مژه های بلند ژیژو
-اینکه اسمم رو صدا کنند(من عاشق اسمم هستم)
-روز تولدم-سورپرایز شدن-کادو گرفتن و کادو دادن-مهمون و مهمونی رفتن   
-مش-موی بلوند-موی مجعد بلند-آرایش خوشگل و مرتب-لاک-ناخن بلند و مرتب-دامن-کفش پاشنه دار و کتونی(کیف و کفش از هر نوع و مدل شیک)
-عکسهای عقد و عروسیم-آرایش عروسم-تاج عروس
-آهنگای قری و رقصی که حسرتش به دلمه
-زیارت امامزاده ابراهیم و شاه عبدالعظیم
-دوران دانشجویی-عکسامون-فیلمامون
-نگاههای مات تو یه خاطره دور-موهای مجعد مشکی
بدم میاد از:
بین آدما:
-مارمولک خوش تیپ-رئیس فعلی-مامان ژیژو-دو تا داداشای ژیژو-پسر عمو گندهه-آدم آشغال از هر مدل و نوعش
بین خوراکیها:
-خوراک لوبیا سبز-خورشت قیمه-میوه:انبه-انگور بجز یاقوتی و ریش بابا
متفرقه:
-مهمون سرزده-مهمونی که شب بمونه-آشپزی وقتی حال ندارم
-بچه بیش فعال-بچه لوس و ننر-ننه این مدل بچه ها-اینکه بچه مامان باباش رو با اسم کوچیک صدا کنه
-شکم گنده ژیژو-دماغ و لبش که مثل مامانش خیلی گنده و پهنه-موهای صافم
-فیلم عقد و عروسیم-کل جشن عروسیم
-دروغ-دروغ-دروغ

من کامنتهایی رو که لطف میکنید در صورت لزوم تو همون جاکامنتی یا کامنتدونی جواب میدم...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386   
 پراکنده

-واقعا که بعضیها بافهم و شعورند اساسی...وقتی تو تاکسی میشینند انگار اتول بابای باباشونه...خوب گنده بک یه ذره جمعتر بشین تا من بیچاره جمع نشم تو در...انقدر عضلاتم رو منقبض کردم که گنده بک بهم نخوره، الان شکل میگو شدم...تمام عضلاتم گرفته و درد میکنه...سه ربع تو ترافیک کنار یه گنده بک...عجب سفر رویایی و دل انگیزی!
- عزیزم شما که ادعای کلاس و مد داری،هیچ میدونی تای برگردون شلوار جین دو ساله از مد افتاده؟؟...میدونی که شلوار جین طوسی کبره بسته ات تا دو سال دیگه طبق چرخه دوازده ساله مد دوباره مد میشه؟؟...میدونی بدترین چیز واسه یه خانم اینه که لباسهاش کثیف و کبره بسته و بدبو باشه؟؟...نه نمیدونی!!...اگر میدونستی بجای پول عمل زیبایی یه بسته پودر رختشویی میخریدی!!...
-عزیزم تو که دائم ادا و ادعا داری،تو که مدرک دانشگاه دارغوزتپه تو (با معدل زیر ۱۲ اونم ۱۲ ترمه) هر روز تو سر منی که فارغ التحصیل بهترین دانشگاه با معدل عالیم میکوبی،خانم مهندس،همه چی دون،آخر شعور و تربیت،بچه مایه دار،تا حالا به این فکر کردی که با تمام این خوبیهات!!هنوز داری از حسادت به این و اون میترکی؟؟...تا حالا متوجه شدی با این همه ادعات وقتی دائم موقع حرف زدن با این و اون انگشتت رو تو بینیت میکنی خیلی خنده دار و بده؟؟
-بعضی چیزا هستند که نمیشه دیدشون یه حسند یا یه حالت مثل عشق،مثل حسادت،مثل خوشبختی،مثل بد ذاتی و مثل صبر...هر کسی هم یه تعریف و برداشتی ازشون داره...من فکر میکنم صبر معنا نداره...برای پذیرفتن یا نپذیرفتن یه چیزی یا یه کسی خودت رو به هر دری میزنی بعد که نتونستی هیچ غلطی بکنی میگی صبر کردم...من که اینجوریم...وقتی مجبورم به پذیرفتن شرایط دیگه صبر چیه؟؟...
من کامنتهایی که لطف میکنید رو در صورت لزوم تو همون جاکامنتی یا کامنتدونی جواب میدم...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در یکشنبه هجدهم آذر 1386   
 سر کوچه عشق،کوچه عشق،منتظرم باش!

چند روز پیش از سر کار برمیگشتم خونه که این دو نفر رو دیدم...با چنان عشقی دست همدیگه رو گرفته بودند که حسودیم شد...تو این سن و سال هنوزم عشق تو دلشون جوونه...دیشب هم درست همین جا یه زوج دیگه رو در حالت عاشقانه!!دیدم...فکر کنم باید اسم این کوچه رو بذاریم کوچه عشق...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386   
 کلاغ نقره ای من

چند وقت پیش یه روز صبح زود که میرفتم سرکار، تو آسمون آبی بالای این ترافیک و شلوغی تهران دوست داشتنی یه عقاب دیدم...عقاب بزرگ نه مثلا شاهین یا بالاخره یه پرنده ای از این خونواده...بالهاشو باز کرده بود و با غرور تو آسمون جولان میداد...بالهاشو باز باز کرده بود و نور آفتاب رو بالهاش تابیده بود،بالهای نقره ای و براق...جثه شو که دیدم مردد شدم...گفتم این پرنده کلاغه...ولی باز با خودم فکر کردم:نه!هیچ پرنده ای جز عقاب انقدر بالا و قشنگ پرواز نمیکنه...عقاب من یه دور قشنگ زد و کمی پایینتر اومد و من دیدم که عقاب من یک کلاغ جسوره...چیزی که کلاغ نقره ای منو از بقیه کلاغها متمایز میکنه این غرورشو و قشنگ پریدنشه...درسته که اون عقاب به دنیا نیومده ولی هیچی نمیتونه جلوی مثل عقاب پریدنش رو بگیره...و این فرق بین کلاغ نقره ای منه با کلاغهای خاکستری کثیف کنار جویهای خیابون...

-کاش با هم پرواز میکردیم...مثل دو تا قوی آروم و زیبا...بالم رو نبند...بالا رو ببین...وقتی از نردبون هم میری بالا اگه پایین رو نگاه کنی،دیگه نمیتونی بری بالا...سرت گیج میره...میترسی...ولی اگه بالا رو ببینی،تا نرسی اون بالا بالاها آروم نمیگیری...قوی زیبا که نشدیم...عقاب هم به دنیا نیومدیم...دست کم بیا یه کلاغ نقره ای باشیم...  

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در چهارشنبه هفتم آذر 1386