|
شب چله!!
شب چله واسه من یعنی دونه برفهای درشت درشت...یعنی هندونه و آجیل شیرین که بابا بخره...یعنی پشمک...یعنی پلیور پشمی که مامان بافته...یعنی دیدن چند باره و هر ساله فیلم داستانی ((چیله گارپوزی))...شب چله واسه من یعنی بچگی... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در جمعه سی ام آذر 1386 تاب تاب عباسی...
-لرزش دستهام رو کنترل کنم یا ضربانهای شدید قلبم رو!...لعنتی دیگه دیره!الآن؟...من چم(چه ام) شده؟ چه کار میکنه این دل لعنتی؟؟...دستم میلرزه...دلم میلرزه...نمیدونم...تو چی؟!...دیره...خیلی دیر...زمان لعنتی میگذره...کاش برمیگشتیم...عقب...عقب...عقب تر...دستم میلرزه...دلم میلرزه...اما خیلی دیره!... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 خوشم میاد-بدم میاد
خوشم میاد از: من کامنتهایی رو که لطف میکنید در صورت لزوم تو همون جاکامنتی یا کامنتدونی جواب میدم... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 پراکنده
-واقعا که بعضیها بافهم و شعورند اساسی...وقتی تو تاکسی میشینند انگار اتول بابای باباشونه...خوب گنده بک یه ذره جمعتر بشین تا من بیچاره جمع نشم تو در...انقدر عضلاتم رو منقبض کردم که گنده بک بهم نخوره، الان شکل میگو شدم...تمام عضلاتم گرفته و درد میکنه...سه ربع تو ترافیک کنار یه گنده بک...عجب سفر رویایی و دل انگیزی! |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در یکشنبه هجدهم آذر 1386 سر کوچه عشق،کوچه عشق،منتظرم باش!
چند روز پیش از سر کار برمیگشتم خونه که این دو نفر رو دیدم...با چنان عشقی دست همدیگه رو گرفته بودند که حسودیم شد...تو این سن و سال هنوزم عشق تو دلشون جوونه...دیشب هم درست همین جا یه زوج دیگه رو در حالت عاشقانه!!دیدم...فکر کنم باید اسم این کوچه رو بذاریم کوچه عشق... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 کلاغ نقره ای من
چند وقت پیش یه روز صبح زود که میرفتم سرکار، تو آسمون آبی بالای این ترافیک و شلوغی تهران دوست داشتنی یه عقاب دیدم...عقاب بزرگ نه مثلا شاهین یا بالاخره یه پرنده ای از این خونواده...بالهاشو باز کرده بود و با غرور تو آسمون جولان میداد...بالهاشو باز باز کرده بود و نور آفتاب رو بالهاش تابیده بود،بالهای نقره ای و براق...جثه شو که دیدم مردد شدم...گفتم این پرنده کلاغه...ولی باز با خودم فکر کردم:نه!هیچ پرنده ای جز عقاب انقدر بالا و قشنگ پرواز نمیکنه...عقاب من یه دور قشنگ زد و کمی پایینتر اومد و من دیدم که عقاب من یک کلاغ جسوره...چیزی که کلاغ نقره ای منو از بقیه کلاغها متمایز میکنه این غرورشو و قشنگ پریدنشه...درسته که اون عقاب به دنیا نیومده ولی هیچی نمیتونه جلوی مثل عقاب پریدنش رو بگیره...و این فرق بین کلاغ نقره ای منه با کلاغهای خاکستری کثیف کنار جویهای خیابون... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در چهارشنبه هفتم آذر 1386 |
|



