تبليغاتX
جزر و مد احساسات من
 این منم بانوی شهریور!

این منم بانوی شهریور!اسیر رویای مالیخولیایی حجم سنگین احساسی سر درگم!
گیج گیجم...میترسم...کاش میشد برگردم...برگردی...یه جا اون دورا،نه خیلی دور دور...یه جایی پشت کوههای پربرف...یه جایی نزدیک خونه خورشید...درست فهمیدم...میترسم...گیجم...کاش میشد...نمیشه...نمیشه...نمیشه...
میخندی...دورم...میدوم...دوری...میدوی...نمیرسم...نمیشه...خوابم...بیدارم...کابوس منی...نمیشه...یه رویای دست نیافتنی تو بیداری...
سردمه...سردمه...باران که میبارد تو میآیی...باران که میبارد تو در راهی...بارون میاد...داره بارون میاد،یکریز و پشت هم...من میترسم...میترسم...سردمه...مرا گرم کن...مرا گرم کن...
چی میگم؟...چی میخوام؟...قرار نبود من کم بیارم...                                                               
کم آوردم...میترسم...سردمه...نمیشه...نمیتونم...نمیتونی...نمیشه...نمیشه...نمیشه...


زندگی ساده است...شاید زندگی پختن یه قرمه سبزی چرب باشه یا عطر زعفرون پلوی شام...شاید زندگی بوی پودر بچه جانسون باشه یا بوی زیر گردن چاقالوی یه نوزاد...شاید زندگی خریدن یه رژ لب قرمز مکس فاکتور باشه که بوی ماتیک قدیمیهای مامان رو میده...زندگی همینه نازی!...به همین سادگی...نگران چی هستی؟...چی میخوای؟؟چرا آروم نمیگیری؟؟چرا قرمه سبزیت رو بار نمیذاری؟؟...پیداش نمیکنی!!خودتم میدونی!...پس چرا بیخود خودتو به در و دیوار میکوبی!آروم بگیر!...آروم بگیرنازی!...    

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در چهارشنبه سی ام آبان 1386   
 بگو منو کم داری،بگو...

آه آه آه،خدای مهربون مهربون مهربون من!...امروز عصر چه بارونی بارید، مثل بارونای تو فیلمای هندی...و من خیس خیس شدم و سردم شد،اما واسم مهم نبود...تمام راه هدفون تو گوشم بود و میخوند: آآآآآه یه نیمکت تنها،یه شعله خاموش...بگو منو کم داری بگو، بگو کمی غم داری بگو...یه چیزی تو دلم مثل ژله میلرزه...درست از همون لحظه که چاییت تو گلوت شکست، من گونه هام گر گرفت...سعی کردی جمعش کنی ولی نشد...فقط من میدونم و تو و این حجم ژله ای توی قلب من و اون حجم سنگی غرور تو...یه یادگار ازعشق رو تن درخت پیر،یه قصه کوتاه ای وای از این تقدیر...بگو منو کم داری بگو، بگو کمی غم داری بگو...من امروز خیلی شادم...یه شادی از نوع oh yes ایش!!...یه شادی عمیق عمیق از اونایی که یه خنده شاد میاره رو لبات،از اون خنده های از ته ته دل...و راستی لعنتی تو چرا انقدر هوامو داری؟؟...


-امروز من یه روز ابری بارونی بنفش بود از اون بنفش خوشگلا که الان مده!!

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386   
 

امشب باز هم تنهام...برای خودم گل خریدم...وقتی داشتم از سرکار برمیگشتم دیگه از تنهایی نمیترسیدم...خونه کوچولو و گرمم رو دوست دارم...کاناپه جلو تلویزیون و پارچ پر از گلم رو دوست دارم...مهم نیست کیا چقدر بهم اهمیت میدن...مهم نیست که خونه ام نمیان...مهم نیست که واسشون مهم نیستم...من خونه کوچولوم رو دوست دارم و توش راحتم...حالم خوبه و هیچی منو نمیترسونه...من تنهام و از تنهاییم لذت میبرم...فیلم میبینم،سریال مورد علاقه ام رو میبینم،چایی میخورم و جلوی تلویزیون لم میدم...دیگه هیچی هم ناراحتم نمیکنه...


-یادم باشه یه گلدون واسه گلهام بخرم،فصل نرگس شیرازی نزدیکه... این گلها هم همون گلهایی هستند که از سر چهارراه از یه پیرمرد مهربون خریدم...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386   
 توی لعنتی...

مثل هرشب اینموقع نشستم پای کامپیوتر...چیزی روی گاز نیست...زیر کتری روشن نیست...عودی که از بوش متنفری روشنه و بوش همه جا رو پر کرده...شمع کوچولوهای رنگیم روشنند...مثل هر شب اینموقع، تو خونه نیستی...اما دلم داره بال بال میزنه...چشمم به ساعت میفته و بغضم میترکه...تو، تو این شهر نیستی...امشب کلید رو تو قفل نمیندازی و بعدش زنگ بزنی...امشب زورت نمیاد که بهم سلام کنی...من امشب واسه هیچکس خل بازی در نمیارم...امشب من رو کاناپه میخوابم...امشب کسی واسم میوه نمیاره...امشب واسه کسی سفره نمیندازم...امشب به کسی نمیگم هر کی تنها چایی بخوره کوفتش بشه...امشب از بیمحلی هیچکس لب ورنمیچینم...لعنتی تو امشب نیستی...خوش بگذره...آره بی من بهت خوش بگذره...ولی بدون! من طاقت ندارم...بدون! از لحظه ای که میری تا برگردی،دیوونه میشم...من تو این خونه کوچولو بی تو چکار کنم؟؟...کاش دوستم داشتی...کاش عاشقم بودی...کاش این دل کوچولوم واسه گدایی یه ذره عشق خودش رو به هر دری نمیزد...اما با همه اینا بازم زود برگرد...من منتظرم...   

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه پانزدهم آبان 1386   
 LOVE STORY 2

...و قسمت اصلی ماجرا از اونجا شروع شد که دو تا عاشق دلخسته ما رفتند زیر یه سقف و سرشون رو گذاشتند رو یه بالین و دیگه اسمشون دوست یا نامزد نبود بلکه هر دو شدند همسر...
خوب طبیعیه که اون مه خوشبختی فرو نشست و جونم براتون بگه که شاهزاده از اسب سفیدش پایین اومد و پرنسس زیبا رو بوی پیاز داغ گرفت و قرمه سبزی، نه نه!!
عاشقای ما امروزی تر از این حرفها بودند...هر دو از صبح تا شب جون میکندند تا قسطاشون رو بدن یا کرایه خونه بدند یا هزار و یک خرج دیگه شون رو تامین کنند...شبها خسته میرسیدند خونه و حس و حالی واسه حرفای عاشقانه نداشتند...
کم کم اختلاف سلیقه ها و تفاوت فرهنگی جای قربون صدقه ها رو گرفت...رفتار خونواده آقا پسر از نظر دختر خانم بی ادبی و بی کلاسی بود و رفتار خونواده دختر خانم از نظر آقا پسر فخر فروشی و گاهی مسخره بود...
دلخوریهای کوچیک کم کم تبدیل به دعوا و قهر شد و امروز بعد از پنج شش سال اون دو تا جوون دارند از هم جدا میشند...
هر دو هنوز عاشق همند، اونم خیلی شدید! ولی واقعا زندگی با هم دیگه براشون شده جهنم...نه میتونند با هم زندگی کنند نه طاقت دوری هم رو دارند... صبح میرند دادگاه و شب تو خونه خون گریه میکنند...
دختر خانمی که واسه ازدواج با پسره همه خواستگاراش رو رد کرد و جلوی خونواده اش ایستاد امروز حتی نمیخواد آقا پسر رو ببینه...
هیچ راه برگشتی نیست...فقط خدا رو شکر بچه ای این وسط نیست که آسیب ببینه...


۱-این داستان کاملا واقعیه...

۲-قهرمانهای این داستان من و ژیژو نیستیم...   

۳-من فقط امیدوارم این دو تا هر چه زودتر با احترام از هم جدا بشند تا بیشتر از این همو دیوونه نکردند...تا دست کم دیگه حرمت عشق بیش از این بینشون نشکنه... 

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در یکشنبه سیزدهم آبان 1386   
 (1)LOVE STORY

یکی بود یکی نبود،زیر گنبد دود آلود این شهر بزرگ دو تا جوون بودند...
هر دو تحصیلکرده، هر دو فهمیده، هر دو ساده، هر دو ماه... یه روز از روزای خدا این دو تا جوون تو دانشگاه بهم رسیدند، کارشون یا درسشون طوری بود که هی همدیگرو بیشتر میدیدند، تا اینکه یه روز دیدن که اگه همو نبینند، نمیشه!!
پسره پا پیش گذاشت و دختره هم قند تو دلش آب شد و اینا خواستند با هم بیشتر آشنا بشند...
دختر خانم از یه خونواده تحصیلکرده بود، خونه اش فلان خیابون و بیشتر خونواده اش خارج کشور...
آقا پسر از یه خونواده خیلی ساده با کلی مشکلات، کار میکرد و خرج خودشو میداد...
پسره از اون پسر خوبا! که نه اهل رفیق بد بود، نه اهل هیچ کار بدی! خیلی اهل کار بود و یه کلام مرد زندگی...
دختره هم نه به ثروت باباش مینازید، نه اهل آزار و اذیت پسره بود! از خدا یه بخت خوب میخواست و بس...
خلاصه آخر این دلدادگی و جنون،قرار گذاشتن ها و تلفنهای چند ساعته،گریه ها و نذرها و نیازها،این شد که این دو تا کبوتر عاشق با کلی قرض و قوله ازدواج کردند و زندگیشون رو از صفر ولی با عشق آغاز کردند...
ادامه دارد...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در چهارشنبه نهم آبان 1386   
 خط خطی...

خط خطی میکنیم تمام روزهای رفته را...و در هوایی تنفس میکنیم که آکنده از بوی عشق می پنداریمش...و زیر سقفی هستیم که دوستش داریم بخاطر با هم بودنمان در زیر آن سقف...و خط میکشیم بر تمام خواهشها و لرزشهای قلبهامان و دست و دلمان هر دو را میبندیم به ریسمان بایدها و نبایدها...
کاش میتوانستیم برگردیم،به دورها،به دورتر از امروز...جایی حتی نه لابلای خاطرات تجربه شده...جایی برای تجربه خاطرات نو...جایی که نه من،من بودم نه تو،تو!...جایی زیر سقف یکرنگی آسمان...با دلی پاک از تمام خط خطیهای روزهای رفته از دفتر عمرمان...
کاش میشد با لاک غلط گیر روی تمام خط خطیهای سیاه مشق این دل خط خطی یک خط سفید کشید و از سرنوشت این سرنوشت ناگزیر را... 

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه پنجم آبان 1386