|
بهانه
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود یه دختری بود که هر وقت وقت و بیوقت دل کوچولوش میگرفت تو وبلاگش یه دو سه خطی مینوشت... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 عشق بزرگ
چرا هر وقت این فیلمها رو میبینم یادم میره چند سالمه؟یادم میره کجام؟...میشم همون دختر کوچولوی بیست ساله که از دنیای به این بزرگی فقط عشق تو رو میخواست!...چرا کوه و دره،دریا و رودخونه منو میبره تا اون روزا؟ -اگر اینا رو نوشتم نه که الان ناراحت باشم یا دلم گرفته باشه، نه!فقط یه تیکه از خاطراتم اومد جلوی چشمام، مثل یه فیلم! |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 عشق فوتبال
امروز دربی پایتخته،قرمز و آبی بازی دارند و برای من اصلا مهم نیست...ساعتم رو با نگرانی نگاه میکنم و به خواهره زنگ میزنم و میپرسم بازی ساعت چند شروع شده و بازی اصلا برام مهم نیست...باید قبل از تموم شدن بازی خرید کنم و برسم خونه و بازی اصلا برام مهم نیست... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 سی سالگی عزیز
بد چیزیه این سی سالگی عزیز!یه لحظه یه دختر بچه ای،لحظه بعدش یه خانم کامل! |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه هفدهم مهر 1386 درس عبرت
یک عیب بزرگی که دارم اینه که زود با همه صمیمی میشم و به همه اعتماد میکنم...شلوغ میکنم...میگم...میخندم...خیلی حرف میزنم...تا شماره شناسنامه خودم و کل فامیلامو به طرف ندم،ول کن نیستم...زود دوست میشم و برق آسا صمیمی میشم...از وقت و احساساتم واسه طرف مقابلم مایه میذارم و بعد...میبینم که هیچی!! |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در دوشنبه نهم مهر 1386 از خود متشکر کوچولو!!
-من دختر خوبیم!!یه چند روزیه این حس خوب بودن تو وجودم قلمبه شده و مدام خوش خوشانم میشه!!
|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در یکشنبه هشتم مهر 1386 دو نکته مهم+خوشبخت کوچولوی بی کلاس
مهم نیست کدوم کانال و تو چه برنامه ای اینا رو شنیدم اما نکته های قشنگی بود...مجری این برنامه یه خانم ۳۷ ساله است که من عاشق اعتماد به نفسشم، خودش یه پا روانشناسه و خیلی قشنگ صحبت میکنه...
روی صندلی پشت مانیتورم چمباتمه زدم،با یک دست یه گلابی گنده آبدار (از این گلابی مزخرفای پاییزی که پوست کلفتی دارند و ازشون متنفرم)رو گرفتم و گاز میزنم و با دست دیگه تایپ میکنم...صدای اسپیکر بلنده و آهنگ فیلم محبوبم رو پخش میکنه (صد البته که این فیلم کاملا بالیوودیه)...دم غروبه...نور زرد چراغ، اتاق رو پر کرده (و صد البته که من از مهتابی متنفرم)...بوی آش گوجه از آشپزخونه ام بلنده...تازه تلفنی با مامان و دختر خاله بزرگه و کوچکترین دختر خاله حرف زدم و کلی خندیدم و خندوندم ...با آهنگ محبوبم هم آواز میشم و گاهی شونه هام رو تکون میدم(و صد البته که هم آوازی من جز هوهویاهاهاها چیزی نمیتونه باشه چون من چیزی از این آواز نمیفهمم)...هیچوقت فکر نمیکردم روزی اینچنین با این اسباب احساس خوشبختی کنم... این منم،من یه خوشبخت کوچولو! |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در پنجشنبه پنجم مهر 1386 دبیر ادبیات من
سال چهارم دبیرستان بودم...یه دبیر ادبیات داشتیم ماه،گل،خانوم...انقدر این خانم خوشرو و خوش برخورد بود که نگو! یک چشم من از فراق یارم بگریست ...چشمکت میخواندم این دومی رو بارها تو سالهای بعد از اون سالی که دبیرم بود،خوندمش...و هر بار دلم خواست دبیر گلم رو ببینم...کاش میشد ببینمت...کاش این وبلاگ رو میخوندی،خانم روحی گلم! |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در دوشنبه دوم مهر 1386 |
|


