تبليغاتX
جزر و مد احساسات من
 بهانه

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود یه دختری بود که هر وقت وقت و بیوقت دل کوچولوش میگرفت تو وبلاگش یه دو سه خطی مینوشت...
یه روزی از روزای خوب خدا،دختر از پشت مانیتورش یه فرشته رو دید...
آخه دختر میدونست که همیشه وقتی خیلی تنهایی،خدا یکی از فرشته هاشو واسه تو میفرسته زمین کنارت... 
فرشته خانوم اومد و با نوشته هاش دل دختر رو شاد کرد...
حالا دیگه اون دختره قصه ما میدونه که یه خواهر بزرگتر داره،خواهری که هیچوقت نداشته... 
امروز نه، درستش دیشب، ساعت ۹ شب سالروز تولد این فرشته بود...
فرشته ای که ما بهانه میشناسیمش...
خواهر خوبم،بهانه گلم،فرشته مهربون ماه مهر،تولدت مبارک!...
 

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه بیست و هشتم مهر 1386   
 عشق بزرگ

چرا هر وقت این فیلمها رو میبینم یادم میره چند سالمه؟یادم میره کجام؟...میشم همون دختر کوچولوی بیست ساله که از دنیای به این بزرگی فقط عشق تو رو میخواست!...چرا کوه و دره،دریا و رودخونه منو میبره تا اون روزا؟
همون روزی که تو و همه اونای دیگه حواسشون به عمق دره و کوههای اطراف بود و من پشت سرت ایستاده بودم نزدیکتر از همیشه،انقدر نزدیک که پشت گردن آفتاب سوخته ات رو میدیدم که موهای مشکی فرفریت خیس از عرق بهش چسبیده بودند و تو نشسته بودی روی یه پا،با اون شلوارجین آبی و تی شرت سفید و هیچوقت هیچوقت برنگشتی پشت سرت رو نگاه کنی تا برق عشق رو تو خوشرنگ دو تا چشم ساده و پاک ببینی،نه اون روز نه هیچ روز دیگه ای...و من هیچوقت هیچوقت دیگه انقدر به تو نزدیک نبودم...
یا همون شبی که کنار زاینده رود اولین بیتهای عاشقی رو مزمزه میکردم، انقدر تازه بود و نوبر که مزه ملسش هنوزم زیر دندونمه...و اون شب هم دور بودی از من... میدیدمت و میدیدی و نمیدیدی...اون پیچش موهای سیاهت تو نور کمرنگ چراغها برق برق میزد از دور و دل بیست ساله کوچولوی من غش میرفت واسه یه دونه از اون نگاههای ماتت...که تعبیرشون کنه به عشق و شاید هزار بار فال حافظ بگیره به نیت تو...
تو هیچوقت نفهمیدی...و آخر قصه عشق بزرگ من بیست ساله کوچولو، کلاغه به خونه اش نرسید و من به تو...


-اگر اینا رو نوشتم نه که الان ناراحت باشم یا دلم گرفته باشه، نه!فقط یه تیکه از خاطراتم اومد جلوی چشمام، مثل یه فیلم!
هنوزم اگه بیست ساله بشم و ببینمش عاشقش میشم...اگه اون نبود من هرگز نمیتونستم چنین حس قشنگی رو با تمام وجود تجربه کنم...هرگز عشق رو تجربه نمیکردم و زندگی بی عشق به چه درد میخورد؟؟
ممنوم خدای خوبم ...ممنون به خاطر هر چیزی که دادی و ندادی...  

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386   
 عشق فوتبال

امروز دربی پایتخته،قرمز و آبی بازی دارند و برای من اصلا مهم نیست...ساعتم رو با نگرانی نگاه میکنم و به خواهره زنگ میزنم و میپرسم بازی ساعت چند شروع شده و بازی اصلا برام مهم نیست...باید قبل از تموم شدن بازی خرید کنم و برسم خونه و بازی اصلا برام مهم نیست...
خرید یه عالم آب میوه و لواشک و ژله و گلابی!!(از نوع سبز و سفتش که عاشقشم )زود انجام میشه و من میرسم خونه میپرم پشت کامپیوترم و کامنتام رو چک میکنم،بازی هنوز تموم نشده و برای من اصلا مهم نیست...
صدای فریاد همسایه بغلی میاد و ابراز احساسات مردانه و خشنش گنگتر از اونه که بفهمم گل زدند یا گل خوردند،اصلا همسایه قرمزه یا آبیه؟؟ و یهو یادم میفته که روزی چقدر برام مهم بود که قرمزم...
یادم میفته که تمام بازیها رو دقیق دنبال میکردم،یادم میفته که عاشق ادا اصولها و غیرت و تعصب عابدزاده بودم...یادم میفته که چقدر تو بازیهای ملی احساساتی میشدم...یادم میفته که وقتی ایران میباخت چطوری با صدای بلند های های گریه میکردم...یادم میفته که هیچ وقتی مثل بازی ایران استرالیا احساساتی نشده بودم ...یادم میفته که تمام روزنامه ورزشی ها رو میخریدم و یه آرشیو کامل ازشون داشتم...
میپرم سر تلویزیون اما دیگه بازی تموم شده،راستی آبی برد یا قرمز؟؟

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386   
 سی سالگی عزیز

بد چیزیه این سی سالگی عزیز!یه لحظه یه دختر بچه ای،لحظه بعدش یه خانم کامل!
-از عوارض بارزش همین احساس خانم بودنه!من واقعا تا همین یکماه پیش این حس رو نداشتم اما الان احساس میکنم یکهو خیلی تغییر کردم...و این تغییر رو دوست دارم...درسته که دیگه کمتر لوس بازی در میارم ولی این خانم بودن که همیشه ازش متنفر بودم هم،جزیی از زندگی منه که عاشقشم...یه انگشتر گنده خریدم آه این هوا و همش کفشهای پاشنه بلند میپسندم و مانتوهای خانمانه...
-چه بارونی میومد دو روز پیش!من که همیشه از بارون متنفر بودم از ذوق بارش این بارون دیوونه شدم...شما یک زن سی ساله ندیدید که بالای پل عابر زیر بارون، رقص نور زرد و قرمز چراغهای ماشینها رو با ولع با چشمهاش ببلعه؟...و زیر بارون از ذوقش تمام کوچه رو بدوئه و کوله پشتیش چپ و راست گوپ گوپ تکون بخوره؟... 
-یه کتاب خوندم که طرز فکرم رو عوض کرده...حالم خیلی خوبه و زندگیم رو قشنگتر میبینم...همشم چیزای خوب برام پیش میاد...چیزایی که اصلا فکرشم نمیکردم... 

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه هفدهم مهر 1386   
 درس عبرت

یک عیب بزرگی که دارم اینه که زود با همه صمیمی میشم و به همه اعتماد میکنم...شلوغ میکنم...میگم...میخندم...خیلی حرف میزنم...تا شماره شناسنامه خودم و کل فامیلامو به طرف ندم،ول کن نیستم...زود دوست میشم و برق آسا صمیمی میشم...از وقت و احساساتم واسه طرف مقابلم مایه میذارم و بعد...میبینم که هیچی!!
این مشکل منه...مشکل اونا نیست...من نمیتونم حد اعتدال رو نگه دارم...من زود صمیمی میشم...و بعد مدام باید خودمو سرزنش کنم که نازی فلان جا چرا خندیدی؟؟فلان جا چرا همه زندگیتو واسه کسی که تا حالا یه کلام از خودش نگفته،تشریح کردی؟؟چرا طوری رفتار میکنی که فکر کنند تو یه ابلهی؟؟چرا میذاری از اخلاق خوشت سوءاستفاده کنند؟؟نمی بینی طرف واسه یه عنوان چه جوری خودشو تیکه پاره میکنه و بهت میپره؟پس تو چرا خودتو واسش میکشی؟؟این دوستیه؟؟جونت واسه طرف در میاد،واسه خودش و بچش خودتو میکشی،آخرش مزد دستت همون میشه!!پس چرا باز تا باهاش حرف میزنی شروع میکنی به صمیمیت بیجا؟؟
نه اخم کن و قیافه بگیر نه به دیگران اجازه بده از تمام زندگیت سر در بیارند و نه پشیمون بشو!از احساست انقدر مایه بذار که ضربه نخوری!جونتم واسه کسی دربره که واست تب کنه!   

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در دوشنبه نهم مهر 1386   
 از خود متشکر کوچولو!!

-من دختر خوبیم!!یه چند روزیه این حس خوب بودن تو وجودم قلمبه شده و مدام خوش خوشانم میشه!!
-طی یک اقدام انتحاری به دیدن کسانی رفتم که چند سالی بود کابوس برخورد باهاشون رو داشتم و همه چیز خوب پیش رفت،خیلی خوب!
-هیچوقت فکر نمیکردم یه کتاب بتونه تو زندگیم اینهمه تاثیر بذاره!تازه کتاب رو کسی برات بخره که شاید بیشتر وقتها چشم دیدنت رو نداره!!...ولی بهرحال من ازش یه دنیا ممنونم...حال کسی رو دارم که بعد از چند روز شیشه عینکش رو تمیز میکنه و بعد تازه میبینه دنیا چقدر شفاف و بلوریه!
-به شدت از خودم راضیم...به شدت از خودم متشکرم...به شدت از خودم خوشم میاد...حالم خیلی خوبه...زندگیم شفاف و بلوریه...رنگشم آبیه،رنگ آسمون تو بعد از ظهرای تابستون...



-امروز چه حالی به احوالات بعضیها دادی!!ممنون!!جیگرتو!!تمام هفته پیش ادا اصول و فیس و افاده اش رفته بود رو روانم!!هاها!دلم خنک!

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در یکشنبه هشتم مهر 1386   
 دو نکته مهم+خوشبخت کوچولوی بی کلاس

مهم نیست کدوم کانال و تو چه برنامه ای اینا رو شنیدم اما نکته های قشنگی بود...مجری این برنامه یه خانم ۳۷ ساله است که من عاشق اعتماد به نفسشم، خودش یه پا روانشناسه و خیلی قشنگ صحبت میکنه...
امروز تو برنامه اش دو تا نکته خوب ازش شنیدم:
یکی اینکه کسی رو زیاد دوست نداشته باشید،درست دوست داشته باشید...دیگه اینکه واسه کسی خودتونو نکشید،واسه کسی نمیرید چون فرصت زندگی فقط یک بار به شما داده میشه... 


روی صندلی پشت مانیتورم چمباتمه زدم،با یک دست یه گلابی گنده آبدار (از این گلابی مزخرفای پاییزی که پوست کلفتی دارند و ازشون متنفرم)رو گرفتم و گاز میزنم و با دست دیگه تایپ میکنم...صدای اسپیکر بلنده و آهنگ فیلم محبوبم رو پخش میکنه (صد البته که این فیلم کاملا بالیوودیه)...دم غروبه...نور زرد چراغ، اتاق رو پر کرده (و صد البته که من از مهتابی متنفرم)...بوی آش گوجه از آشپزخونه ام بلنده...تازه تلفنی با مامان و دختر خاله بزرگه و کوچکترین دختر خاله حرف زدم و کلی خندیدم و خندوندم ...با آهنگ محبوبم هم آواز میشم و گاهی شونه هام رو تکون میدم(و صد البته که هم آوازی من جز هوهویاهاهاها چیزی نمیتونه باشه چون من چیزی از این آواز نمیفهمم)...هیچوقت فکر نمیکردم روزی اینچنین با این اسباب احساس خوشبختی کنم... این منم،من یه خوشبخت کوچولو!
(با هرکی بگه من بی کلاسم و چیپ!شدیدا موافقم!!) 

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در پنجشنبه پنجم مهر 1386   
 دبیر ادبیات من

سال چهارم دبیرستان بودم...یه دبیر ادبیات داشتیم ماه،گل،خانوم...انقدر این خانم خوشرو و خوش برخورد بود که نگو!
اصولا من عاشق دبیرای ادبیاتم بودم و عاشق زنگهای انشا...ولی خانم روحی یه چیز دیگه بود...دو سه روزیه بدجوری هواشو کردم...کاش میشد یه جوری پیداش کرد ولی از اون سالها خیلی گذشته و اون خانم از اون مدرسه و شهر رفته و من هیچ آدرسی ازش ندارم...
یادمه یه دفتر با جلد فسفری واسه ادبیات خریده بودم که اونموقع این رنگ فسفری خیلی مد بود(موضوع برمیگرده به زمانی که مقنعه چونه دار مد بود با کلیپس و مانتو کرشه میپوشیدیم با اپل،شلوارهای گشاد و کفش گلداستار مشکی با بندهای رنگی که توضیح طرحهای مختلف بستن بند خودش نیاز به یک پست جداگانه داره!!)پس طبیعیه که دفتر فسفری اون موقع خیلی باکلاس باشه!!...هنوزم دفتره رو دارمش...آخر دفتر دو تا شعر نوشتم، دو تا بیت کوچولو!...بین اون دبیرایی که همه خشک و جدی بودند، این خانم تنها کسی بود که با ما از عشق حرف زد، از محبتی که بعد از ازدواج نسبت به شوهرش داشت و حتی عکس شوهرش رو نشون بچه ها داد!چقدر هم شاگرداش به نصیحتهاش عمل کردند!!!... 
دفتر رو چند روز پیش دیدم و شعرهای صفحه آخر منو برد نشوند روی اون صندلیهای آهنی طوسی روبروی تخته سبزی که هیچوقت نفهمیدیم چرا بهش میگن تخته سیاه؟! 

یک چشم من از فراق یارم بگریست
وان چشم دگر بخیل گشت و نگریست
چون روز وصال شد جزایش کردم
گفتم نگریستی و نباید نگریست

...چشمکت میخواندم
تا میدوم
          چین ابرویت، جوابم میکند 

این دومی رو بارها تو سالهای بعد از اون سالی که دبیرم بود،خوندمش...و هر بار دلم خواست دبیر گلم رو ببینم...کاش میشد ببینمت...کاش این وبلاگ رو میخوندی،خانم روحی گلم!  

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در دوشنبه دوم مهر 1386