تبليغاتX
جزر و مد احساسات من
 سلام پاییز

- فکر کنم راست راستی بزرگ شدم...یکی از عوارضش هم اینه که امسال اصلا بوی مهر به دماغم نمیاد...تا همین پارسال قبل از مهر ماه من یه خروار مداد و پاک کن و دفتر و خنزر پنزر میخریدم تا دوباره اون حس مهر دوستی و بوی ماه مهر،ماه مهربان و این چیزا تو وجودم ارضا بشه ولی امسال اصلا اینجوری نیستم...
- امروز تمام خیابون ولیعصر رو از چهارراه فاطمی تا خود میدون قدم زدم و کفاشیها رو نگاه کردم و حتی محض نمونه از یک جفتشونم خوشم نیومد...و این واسه من یعنی فاجعه...نمیدونم من افسرده شدم یا کفشها بیخود بودند؟؟
- اینروزا یه حس مثبتی تو وجودم هست...حالم نسبتا خوبه...اعصابم آرومه...فقط یه مشکل کوچولو دارم...من اون مارمولک کوچولو رو چه جوری هضمش کنم؟؟نه میتونم ببخشم،نه گورشو گم میکنه!!گذاشتمش کنار ولی دائم ریخت نحسش جلوی چشممه...اصلا وقتی هست یه انرژی منفی خاصی تو فضا هست...وای وای بوگندشم که نگو...
- و یک چیز عجیب دیگه اینکه امسال برخلاف هر سال از اومدن زمستون وحشت ندارم و بدم نمیاد...
- و راستی سلام پاییزان طلایی...سلام به پاییز،به خزان زیبا...سلام به برگهای سرخ و طلایی...سلام به ملودی خش خش برگ زیر گامهای عشق...سلام به تنهایی خیس کوچه ها زیر بارش باران مهربان...  

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه سی و یکم شهریور 1386   
 سی سالگی

چقدر زود گذشتند روزای تازگی و طراوت من! چقدر زود و بی بهره بودند روزای عاشقیهای بی دلیل! روزای بال بال زدن دل واسه نگاههای مات یا روشن! روزای هوایی شدن٬ روزای گریه پای پنجره دم غروب٬ روزای نذر شمع تو امامزاده٬ روزای قشنگ٬ روزای روشن٬ روزای آبی!
چقدر زود اومدی سی سالگی! تو که فکر میکردم دنیا دنیا ازم دوری!
و اینک این منم٬ زنی تنها در آستانه سی سالگی!
سی سال تمام گذشت...یک عمر...
چقدر زندگی من شبیه مامانه!بهش فکر میکنم و جرات نمیکنم ازش بپرسم که اونم تو سی سالگی انقدر تنها بوده؟؟گوشه صندلیم مچاله شدم و به سی سالگیم فکر میکنم. به اینکه حالا که یه دختر کوچولوی مو فرفری نیست تا شمعهامو جای من فوت کنه بذار کیک از زور تعداد شمع آتیش بگیره! حالا که یه پسر کوچولو با موهای مشکی و چشمای شیطون نیست تا جشنمو بهم بزنه٬ بهتره هیچ جشنی نباشه...
همیشه فکر میکردم سی سالگی سن کمال زنه٬ اوج زیبایی٬ اوج عشق٬ اوج زندگی...
اما ...
وقتی نه عشقی هست٬ نه شوری! کسی نیست که عاشقت باشه! کسی نیست که دوستت داشته باشه فقط بخاطر خود خودت!... وقتی حسرت شنیدن مامان رو از زبون یه فرشته داری...وقتی دلت پر میزنه برای بوی زیر گردن چاقالوی یه نوزاد٬ نوزادی که مال خودت باشه!
گور بابای سی سالگی گور بابای تولد... گور بابای کمال و اوج زیبایی...
نازنین٬ نازی تنها تولدت مبارک...


قسمت اول این پست رو حدود بیست روز پیش نوشتم...
روز تولدم رسید!نذاشتم کیک از زور شمع آتیش بگیره٬ یه شمع ۳ و یه ۰ خریدم و زودی فوتشون کردم و خودم واسه خودم دست زدم...
جشن کوچولو و خوبی هم  واسم گرفتند...هم تو دنیای راست راستکی هم تو دنیای وبلاگی...
کلی کادو گرفتم...کلی تبریک از دور و نزدیک داشتم...
باید اینها رو به اون متن بالا اضافه میکردم و گرنه از وجدان درد میمردم...
ممنون از همه اونایی که به فکرم بودند٬ من نمیدونم چی باید بگم؟؟فقط خیلی خیلی خوشحالم و تمام این شادیم رو با شما قسمت میکنم...من خیلی خوشبختم٬ بخاطر داشتن همه شما...
نازنین٬نازی خوشبخت تولدت مبارک... 

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386   
 خوشحالی گنده گنده

۱-من خیلی خوشحالم که این همه دوست خوب دارم!هی با شماهام جیگرای دل من که با کامنتهاتون یه لبخند عمیق از گوشه لبم تا ته قلبم میره و دلم میشه مثل یه ظرف!یه ظرف پر ژله انار!...دوستون دارم...
۲-من خیلی خوشحالم که بیرون از اینجام چند تا دوست عالی دارم که واسه تولدم از چند روز قبل نقشه میکشند تا سورپرایزم کنند و من همه تلاششون رو میبینم و موذیانه میخندم...
۳-من خیلی خوشحالم که بچه های کوچولو منو انقدر دوست دارن و منم عاشقشونم...امروز وقتی اون میمونک کوچولو مثل یه لمور آویزونم شده بود و با دستای کوچولوش لباسمو سفت چسبیده بود تا از بغل خاله تکون نخوره انگار تموم دنیا مال من بود...
۴-من خیلی خوشحالم که امروز آدرس اینجا رو بهت دادم٬تو تنها کسی هستی که نازنین این وبلاگ رو قبل از این وبلاگ میشناختی...البته امیدوارم اینجا رو بخونی ومن خیط نشم...آره با توام هم اتاقی عزیزم
۵-من امروز سرشارم از خوشی٬سرشار از گفتن...میخوام تا صبح واسه یه جفت گوش مهربون و شنوا حرف بزنم... هرچند ترجیح میدم حرفی نزنم ولی اینم چیزی از خوشحالیم کم نمیکنه...سرشارم از یک حس قشنگ...میخوام تا صبح فال حافظ بگیرم ...مثل گذشته ها...آخه بعضی شعراش خیلی حالمو خوب میکنه...تو میدونی چرا؟؟...
این شماره ها واسه این بود که بدونم چند تا خوشحالم...من امشب ۵ تا خوشحالم....


دسترسی به اینترنتم در حد دسترسی جلبک به آیس پکه!تلفن خونه قطعه!تولدم مبارکه!ممنون از همه و ممنون از اونی که همه رو خبر کرده!بعدا میام و یه عالمه مینویسم و تشکر میکنم!برمیگردم...! 

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه بیستم شهریور 1386   
 یه زورگوی کوچولو

گاهی احساس میکنم وقتی همه تو صف شانس بودند٬ من یکی تو صف دماغ داشتم سر و کله مردمو میشکستم که سهم بیشتری ببرم که خوب قاعدتا هم موفق شدم...
نمیدونم تو کل دنیا چند تا آدم مشکل دار و بیمار روانی موفق میشن درس بخونن و برن سرکار؟؟مطمئنا تعدادشون نباید زیاد باشه٬اونوقت کل این آدما حتما باید بیان تو محل کار من و با من همکار بشن٬ هرکدوم یکی دو سال تست بشن٬ بعد که معلوم شد دیوونه اند٬ اخراج بشن!!این عین حقیقته!!
درسته که من خیلی حساسم و از هر مشکل کوچیکی هم یه کوه میسازم و خودمو عذاب میدم ولی واقعا این آدما تنها با من مشکل ندارند٬ با همه مشکل دارند. اونوقت بین این همه اتاق صاف تلپی میفتند تو اتاق من!
خدایا من گفتم تحملم زیاده٬خودتم میدونی!ولی واقعا دیگه بریدم!خدایا خودت یه کاری کن گورشو گم کنه!دلم آرامش میخواد!من مفت مفتی اینجا نرسیدم که یه دیوونه بخواد همه چیزمو به لجن بکشه!


گاهی میترسم از اینکه منم یه زورگو باشم٬یه زورگوی کوچولو!دور وبرمو که نگاه میکنم پر شده از آدمای خودخواه و زورگو!
راننده تاکسی ازم پول بیشتر میگیره...مغازه دار مانتوی ۷-۸ تومنی رو کمتر از ۴۰ تومن نمیفروشه...اون یکی تاپ سوراخ شده رو زیر شومیز قالب مشتریش میکنه!...رئیس به جای حقم دری وری بارم میکنه...آبدارچی هر وقت حوصله نداشته باشه چایی اتاق منو نمیاره...ژیژو جون هر موقع عشقش بکشه٬ عربده میکشه و میره رو اعصاب من...!
من لبخند میزنم...!از راننده تشکر میکنم...از مغازه دار تشکر میکنم...به رئیس بلند و رسا سلام میکنم...به آبدارچی احترام میذارم و و پای درد دلش میشینم...به همکار معطرم با لبخند سلام میدم و خسته نباشید میگم...ژیژو رو میبوسم و بهش میگم که دوستش دارم...
بعد بغضمو قورت میدم و به خدا میگم که چقدر دلخورم...
سعی میکنم که زور نگم... اگه از فال فروشا فال نخرم٬ ازشون معذرت میخوام...از اینکه روسریمو به خواهرم که خودش دو برابر من روسری نو داره ندادم٬ عذاب وجدان میگیرم...از اینکه نکنه دل همکارمو شکسته باشم تا صبح خوابم نمیبره...
بچه فال فروش در جواب من دستای کثیفشو به مانتوم میماله و ادامو در میاره...خواهره میگه که من خسیسم و بعد کلی قهر و ناز آخر روسری منو واسه یه روز میبره و من دیگه روسریمو نمیبینم...همکاره فکر میکنه ازش میترسم و هر چی دوست داره تو روم و پشت سرم میگه ٬بعدم هر جا بتونه از رئیس بگیر تا هر جا که فکرشو کنی واسم میزنه...جواب توهینهای هیچکس رو نه تو اداره نه بیرون نه تو خونه نمیدم...فقط غر میزنم...فقط گریه میکنم...فقط خدا رو صدا میزنم...
و به این فکر میکنم که من حق کیا رو خوردم...کیا از دست من بغضشونو قورت دادن و اشکشون گوشه چشمشون خشکیده؟؟...
به این فکر میکنم که نکنه منم یه زورگو باشم...یه زورگوی کوچولو... 
 

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386   
 توهم فانتزی

من یه مارم و طبیعیه که عاشق تجملات و زرق و برقم!
اصلا هم مثل خیلی از خانومها ادعا نمیکنم که همیشه عاشق سادگیم...البته تا سادگی چی باشه...مثلا در مورد خونه اصلا تو ذهنم خرید یه آپارتمان نقلی نیست. من عاشق یه خونه دو طبقه ویلاییم با یه حیاط بزرگ که یه استخر هم یه گوشه از حیاطش باشه...حتما هم ساختمون باید وسط باشه و دور تا دورش حیاط باشه٬ اصلا عاشق اون حیاط پشتیم که یه در از تو آشپزخونه بهش باز میشه...در مورد مبلمانم هر چی اشرافی تر بهتر...البته طبیعیه که تو همچین خونه ای جا برای یکدست مبل چرمی زرشکی حتما هست که من عاشقشم .... در ضمن عاشق عتیقه هم هستم ... تو این خونه یه ساعت آونگ دار بزرگ و یه گرامافون جزو وسایل الزامیه ...در مورد زیور آلات هم از سرویس جواهر یاقوت یا زمرد خوشم میاد و از این انگشترهای جواهری که یه نگین درشت برلیان دارند. اصلا از نگین اتمی حالم بهم میخوره!! نگین هر چی درشتتر٬ از نظر من زیباتر...در مورد لباس ولی جنس و دوخت و سادگی برام مهمه! خیلی از چین و واچین خوشم نمیاد...تیپ اسپرت رو میپسندم ولی معتقدم خانومها با دامن خیلی برازنده ترند...
خوب میدونم پول خرید این خونه و وسایل و جواهرات رو ندارم ولی آرزو بر جوانان عیب نیست...
فکر کنم دچار توهم فانتزی شدم...خوب عیبی نداره اینم مریضی شیک و قشنگیه!!

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386   
 من بی حوصله ام...

یه روزایی آدم همینجوری سر کیفه٬ یه روزایی هم دمغه!
امروز از اون روزاییه که من دمغم!همین!بی دلیل!
همش دلشوره دارم...!همش میترسم کارام عقب بمونه...خونه مثل شهر شامه...جاروبرقی ترکیده...آشپزخونه پر سوسک ریزه...من باز امتحان دارم...با ژیژو قهرم...میخوام سر به تنش نباشه...از ترس سوسکای بالدار که از هواکش حمام میان تو٬در حمامم باز نمیکنم چه برسه به دوش گرفتن٬بنابراین موهام چربه و خودمم کثیفم...از همه چیز و همه کس بدم میاد...
امروز سرحال نیستم...خوبه که اینجا هست واسه نوشتن٬ واسه حرف زدن٬ واسه درددل...
دیشب میون هق هق گریه فهمیدم واسه چی گریه میکنم!!من یه شونه مهربون و یه آغوش گرم واسه یه دل سیر گریه کردن کم دارم٬همینه که همش دلم گرفته!همینه که همش دمغ و عنقم!
من عشقو تو زندگیم گم کردم هیچی هم جای خالیشو واسم پر نمیکنه...!
کاش ژیژو اینو میفهمید اما افسوس...! 


تو روزایی که دمغم هر کی دور و برم باشه یه بهره ای از خلق خوشم میبره!!
طفلک دوستم بعد مدتها زنگ زده حالمو بپرسه!!فقط یه جمله پرسید:چرا بچه دار نمیشی؟؟منم دق دلی ژیژو و صاحب خونه و رئیس و همکار و مریضی و... سرش خالی کردم!!یهو به خودم اومدم دیدم دارم داد میزنم سرش و از اونورم یه بچه لوسی داره که نگو٬ همش ریز ریز نق میزد تو گوشی تلفن و همینم منو بیشتر عصبی میکرد...!خلاصه آخرش به خودم اومدم و با دو سه تا شوخی و خنده نازنینی جو رو تلطیف کردم ولی بعید میدونم دیگه حالا حالاها بهم زنگ بزنه!!خوب خوبیش اینه که خودم فهمیدم و گندمو جمع کردم قبل اینکه ناراحت بشه از دستم...به گمانم اونم میدونه با چه جونوری!!دوسته!!
به لطف هوارهایی که سر دوستم کشیدم الان شارژ شارژم...  

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386   
 دوست ژیژو

اوایل ازدواجم ژیژو خیلی اذیتم میکرد!
خودش و خونوادش مدام رو اعصاب من بودند...(البته خونوادش الانم چرت و پرت و گنده گو هستند و مدام واسه زندگی همه تصمیم میگیرند اما من دمشونو به موقع چیدم)
این وسط من واقعا بیکس و کار بودم، بابام که هرکی تو سرش هم بزنه،ازش تشکر میکنه٬برادر بزرگتری هم نبود که بره با این حرف بزنه.خلاصه کارم مدام اشک و آه بود...
یکی از دوستای ژیژو که خیلی باهاش صمیمی بود، خیلی ادعای برادری با من میکرد. منم که ساده و خنگ...
کار دعوا و اعصاب خوردی ما بالا گرفته بود. جوریکه ژیژو جلوی این دوستشم چند بار حسابی هر چی تو دهنش بود، بار من و خونوادم کرده بود...این یارو هم هی طرف منو میگرفت و جلوی من هی به ژیژو بد و بیراه میگفت و هی ادعای برادری با من داشت تا جائیکه من احمقم باورم شده بود و بخاطر جبران محبتهاش شده بودم کلفت این! هر روز تعطیل پلاس بود خونه ما...
وقت و بی وقت تلفن میزد و تا گوشی رو بر نمیداشتی ول نمیکرد...
ساعتها با ژیژو صحبت میکرد و تمام وقت ژیژو رو پر میکرد،انگار اون تازه عروسه...
من از دستش عاصی بودم، ولی هی به خودم میگفتم دختر نمک نشناس!! این بابا طرف توئه، اونوقت تو نمیخوای یه غذا بذاری جلوش...
تعطیلات ما سه نفره بود...جمعه ها٬شبها که ژیژو میومد٬خلاصه ما هیچوقت تنها نبودیم...
کار به جایی رسید که از آشپزی منم ایراد میگرفت...
تا....
این آقا ازدواج کرد و زن گند دماغش قلم پاشو خرد کرد تا خونه هیچکس نره...
واقعا دستش درد نکنه...
با این مقدمه طولانی حالا اصل مطلب...
دیشب ژیژو بعد چندین سال، اعتراف کرده که این یارو هی پرش میکرده و دائم بهش میگفته تو زن ذلیلی و اگه من جای تو بودم چنین و چنان میکردم با زنم و خونوادش...
نگو طرف تا مجرد بوده و تنها، چه خری بهتر ازما!روزای تعطیل،غذای خونگیش آماده بوده،یه خونواده بوده که باهاشون رفت و آمد کنه و ایضا دخالت تو زندگیشون...
چی بهتر از این...
ژیژو هم تا بخوای دهن بین...من میدیدم جلوی این هی سر من عربده میکشه و این که میره موس موس میکنه...نگو میخواد به این ثابت کنه زن ذلیل نیست!!...
بیچاره من و زندگیم! و بهترین سالهای زندگیمون که بخاطر این آقا و خونواده نفهم ژیژو مثل جهنم بود...  
آخ نازی... این بار چندمه که بخاطر سادگیت از مردم رودست میخوری؟؟
نازی ساده٬حقته !!
همه از سادگیت سوءاستفاده میکنند و تو باز به محبت و سادگیت نسبت به همه ادامه میدی!!
  

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در چهارشنبه هفتم شهریور 1386   
 تولد پسر یخی

ما خواستیم این گل پسر رو سور پرایز کنیم٬نشد!
اما بهر حال...
امین عزیز تولدت مبارک!
امیدوارم سالیان سال زنده٬شاد٬سالم و سربلند باشی!
و من بیام و تولدتو تبریک بگم!!  

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در دوشنبه پنجم شهریور 1386   
 بازم یه داستان عاشقانه

بعضی روزا احساساتم واقعا قلقلکم میده...
اون از جین ایر٬اینم از این یکی!فقط یه فیلم هندی از اون نوع دور درختی و گریه زیر بارونی کم دارم امروز...!
من عاشق این داستانم٬عاشق اون صحنه هائیشم که پسره با اون چشمای مداد کشیده اش مظلوم میشه و تو  چشمای دختره میگه که دوستش داره...
و چقدر این دختره لج منو در میاره که باور نمیکنه...
(آخ که اگه من جای دختره بودم دلم طاقت نمیاورد اگه ژیژو رو با اون لب و لوچه آویزون و چشمای مهربون میدیدم٬میرفتم تو بغلش و یه دل سیر زار میزدم...البته ژیژو اصلا شباهتی به اون پسره نداره واسه همینم هست که من جای اون دختره نیستم٬شانسه دیگه!!...)  
و بیشتر از همه عاشق شعرشم...
که یه چیزیه تو این مایه ها که من مجبورم که دوستت داشته باشم...تو از این عشق چیزی نمیدونی و تمام راهها به تو میرسه و ... که البته من همشو ننوشتم چون یادم نیست ...
و داستان یک زنجیره عشقیه که این دختره اول این پسره رو که تو عکسه دوست داشته و یک پسر دیگه ای هم عاشق این دختره بوده که در نهایت حماقت این دو تا رو با هم آشنا میکنه و خودش هم هی عذاب میکشه(مثل من بوده پسره!!)و بعد وقتی این پسر تو عکسیه عاشق دختره میشه دیگه دختره باورش نمیشه و هی از پسره اصرار و هی دختره لج منو درآر و خلاصه... 


ـ و راستی شهریور رسید...


|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در پنجشنبه یکم شهریور 1386   
 جین ایر

تابستون سال آخر دبیرستان تو فاصله کنکور تا اعلام نتایج اون٬ من تمام رمانهای موجود تو اون کتابخونه کوچیک و قدیمی رو خوندم...
اما هیچکدوم مثل این یکی نبود...
من از ۱۸ سالگی تا الان تو خلسه عشق این کتابم...
جین ایر
نمیدونم چرا؟ ولی گاهی حتی فکر میکنم روحم تو اون زمان تو جسم اون دخترک بوده و قلب من برای راچستر تپیده...
دو تا فیلمی هم که بر اساس این کتابه٬ دیدم ولی...
هیچ کدوم به اندازه خوندن کتابش بهم مزه نداد...
کتابی که یکروزه خوندمش و وقتی تموم شد تمام بدنم درد گرفته بود٬ بسکه بی حرکت یکجا دراز کشیده بودم و خودم نفهمیده بودم...
چقدر خوشبخت بودم اونروزها....
دیدن این عکس منو برد تو حال و هوای جین٬جین ایر!

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در پنجشنبه یکم شهریور 1386