|
لنگه دمپایی
خدایا میترسم...از یک آشغال بوگندوی بی ارزش میترسم...و بخاطر همین از خودم بدم میاد... |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه سی ام مرداد 1386 آبغوره
جدیدا خیلی حساس شدم.با یه موضوع کوچیک الکی میزنم زیر گریه و بعد انقدر گریه میکنم که تمام دل وروده ام ضعف میره!هیچ جوری هم گریه هه بند نمیاد...!آخرش دیگه خندم میگیره به گریه ام ولی باز زار زار گریه میکنم!!دلیل خاصی هم نداره! |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 من یک مارم...
من یک مارم٬ یک مار کوچولوی سبز شایدم خال خالی! |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 مارمولک متعفن
من برگشتم!یک مسافرت کوچولو و چند روزی استراحت که یه مارمولک متعفن کوچولو همشو از دماغم دراورد!!
بی صبرانه روزها رو به شوق شهریور پشت سر میذارم...!شهریور همیشه واسه من یه دلتنگی خاصی داره!ولی با این وجود دوستش دارم آخه...! |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 تابستون ابری
چه تابستون خنده داریه امسال!!همش هوا ابریه مثل پائیز!نه که منم آخر روحیه با ابری شدن هوا زار زار اشک میریزم...!
امروز حالم خوبه خوبه!حال جسمیم نه ها!حال روحیم!!دلم داره غنج میره!!چرا؟؟
قرار بوده الان تو راه باشیم!!ساعت ۵/۸ شده و من هنوز حاضر نیستم!!حمام نرفتم چون یک سوسک گنده اندازه خودم یه کم خوشگلتر تو حمام بود!شام مهمونیم و بعد نمیدونم کی میخوایم بریم؟؟ |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 هنگ المغز
آخ گندت بزنند نازی!چقدر تو دست پاچلفتی و خنگی به خدا!دو روزه دارم از دست خودم حرص میخورم!میدونم گاهی پیش میاد ولی نباید این مغز نازنین نازنین تو اون موقعیت هنگ میکرد!نباید نباید...! |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در چهارشنبه دهم مرداد 1386 زنهایی با دامن استرچ هفت تَرک
دو سه روزی بود که بدجوری به حال بعضی زنها غبطه میخوردم.همه چیز از اون روزی شروع شد که دم در مرکز خرید نشسته بودم تا خستگی در کنم٬یه خانمی با دویست تا!!! النگو جلوم نشسته بود و من رو بد جوری تو فکر برد!دلم میخواست یه زن معمولی معمولی بودم٬خانه دار با دو تا بچه!!از اون زنهایی که مانتو کرپ با یقه و دم آستین ملیله دوزی میپوشند٬سرویس طلای یزدی دارند و به هر مناسبتی یه النگو به النگوهاشون اضافه میکنند.عشقشون خرید یه تیکه جدید بلوره و خونه شون پر از گلای مصنوعیه٬بالای اپن آشپزخونه شون از این برگهای مصنوعی آویزون میکنند که خوشه های انگور قرمز ازش آویزونه!!
این رویا امروز به آخر رسید.یکی از همین زنها رو دیدم!و میخوام خودم باشم!نه مانتو کرپ میخوام نه دامن استرچ!همین سگ دو زدنهای هر روزمو با مانتو مشکی ساده و شلوار جین کهنه ام با صد روز خوابیدن زیر باد کولر عوض نمیکنم!
من قصد توهین به خانمهای خونه دار رو ندارم منظور من اون گروهی از خانمها هستند که خیلی راحت فکر و زندگی میکنند! |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در جمعه پنجم مرداد 1386 ما را چه میشود؟؟
امروز تو خیابون دچار یک درد کولیکی شدید شدم.از اون دردا که کافر نبینه و مسلمون نشنوه!تا رسیدن نیروی امداد از خونه مون حدود یه نیم ساعتی گوشه خیابون رو نیمکت ایستگاه اتوبوس از درد به خودم پیچیدم و چیزی که برام جالب بود این بود که هیچکدوم از مردم تهران شهر اخلاق حتی ازم نپرسیدند که نیاز به کمک دارم یا نه؟در صورتیکه از ظاهرمم معلوم بود که دارم درد میکشم و هیچ شباهتی هم به معتادها یا فراریها نداشتم! |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه دوم مرداد 1386 |
|

