تبليغاتX
جزر و مد احساسات من
 لنگه دمپایی

خدایا میترسم...از یک آشغال بوگندوی بی ارزش میترسم...و بخاطر همین از خودم بدم میاد...
گیرم که هر چقدر زبون باز و کثیف باشه!گیرم که به ناحق داره عقده هاش رو سر من خالی میکنه!گیرم که با غربتی گری و پارتی بازی تا اینجا اومده باشه! گیرم که واسه اینکه نخواستم جواب سوالات خصوصیش رو بدم٬ باهام بده! گیرم که قویه و پشتش پره٬ میتونه سابقه و کارهای منو به لجن بکشه! گیرم که دیوونه و خطرناکه! ولی بازم یه موجود منفوره که همه ازش متنفرند!
اون هیچ چی نیست و من از خودم بدم میاد که نتونستم از روز اول جلوش وایسم.از خودم بدم میاد که دلم واسش می سوخت و با اینکه از رفتارهای هیستریکش متنفر بودم٬ باهاش هم کلام میشدم تا مثلا دلش نشکنه!
 مارمولک کوچولو سایه اشو رو دیوار دید و فکر کرد اژدهاست....
حالا مارمولک کوچولو خیلی خطرناک شده٬ خیلی! چون باورش شده هر کاری میتونه بکنه...
خدا جونم این مارمولکه یه لنگه دمپائی میخواد...خودت پرتش کن! نه فقط بخاطر من٬ چون خودتم میدونی که بعد از من نوبت دیگرونه که عذابشون بده و لجن مالشون کنه...
خدایا لنگه دمپائیه رو پرت کن که کار کار خودته فقط...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه سی ام مرداد 1386   
 آبغوره

جدیدا خیلی حساس شدم.با یه موضوع کوچیک الکی میزنم زیر گریه و بعد انقدر گریه میکنم که تمام دل وروده ام ضعف میره!هیچ جوری هم گریه هه بند نمیاد...!آخرش دیگه خندم میگیره به گریه ام ولی باز زار زار گریه میکنم!!دلیل خاصی هم نداره!
دیروز وسط یکی از این گریه ها که بهانه شروعش مثل اکثر اوقات ژیژو خان بود٬ هی میگفتم باید به دین و ایمون و مرگ جد و آبادت قسم بخوری که یه کاری رو انجام ندادی و هر قسمی که میخورد باز من گریه میکردم و تازه گریه ام بیشترم میشد. آخرش ژیژوی بیچاره رفت گرد سوسک کش رو آورد و واسه تهدید من و قلقلک عواطف زنانه بنده گفت: من از دست گریه های تو خودمو میکشم!(آخه نه خیلی ظریفه!!!این گرده سوسک ریزه های آشپزخونه رو قلقلکم نداد تا چه برسه به اون هیکلو)...منم آخر احساس...لیوان آب قندی که تو دستم بود دادم دستش و در حالیکه بازم گریه میکردم گفتم بریز تو این بخورش اینجوری خوشمزه میشه٬ راحتتر میخوریش...!دیگه خوب معلومه٬ ژیژو کم آورد و خنده اش گرفت و این درس عبرتی شد براش تا جلوی من دم از اینکارا نزنه و به امر خطیر شیشه جمع کردن واسه این آبغوره ها مشغول باشه و من تا نیم ساعت بعدش بازم در حال گریه بودم...راستی کسی آبغوره تازه نمیخواد با تخفیف وبلاگی؟؟!!

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386   
 من یک مارم...

من یک مارم٬ یک مار کوچولوی سبز شایدم خال خالی!
یه مار خوشگل و ساکت که تو سبزه مبزه ها واسه خودش میخزه و خوشه!سرش گرمه به گل و سبزه های دور و برش و حواسش به هیچکس و هیچ چی نیست!اما دیگرون مدام میان و اذیتش میکنند!ماره بازم محلشون نمیده و سعی میکنه ازشون فرار کنه٬ میخزه و از تو سبزه ها میره تو سوراخ تنگ و تاریک لونه اش. ولی اونا باز اذیتش میکنند. هی با چوب تو لونه اش آزارش میدند تا از تو لونه اش بکشنش بیرون٬ بعد پا رو دمش میذارند...!
اینجاست که دیگه ماره طاقت نمیاره و نیششو تا ته تو جونشون فرو میکنه!!اما ماره که زهر نداره!!اونا که اینو میفهمند پررو میشند و بیشتر اذیتش میکنند!بیشتر!بیشتر!
من گاهی یادم میره که یه مار بی خطرم٬ بدون نیش!!کاش یه افعی بودم یا یه مارکبری!کاش اصلا مار نبودم٬ اژدها بودم !اونم نه یه اژدهای مهربون٬ یه اژدهای خونخوار!!

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386   
 مارمولک متعفن

من برگشتم!یک مسافرت کوچولو و چند روزی استراحت که یه مارمولک متعفن کوچولو همشو از دماغم دراورد!!
من موندم خدا بعضی از بنده هاشو نمیبینه؟؟نمیبینه که چقدر باعث عذاب همه اند؟؟!!وای متنفرم از ریخت این مارمولک!متنفرم از جاسوس بازیهاش٬ متنفرم از اینکه از سر صبح با اون صدای تو دماغی و بوی گندش رو اعصابم بره٬ متنفرم از اینکه تا دو روز تو اون اداره کوفتی نیستم میره زیرآبمو میزنه و بیشتر از اون از این مرتیکه نفهم که به حرفش گوش میده متنفرم!مردک ترسو از جیغ و داد این بزمجه میترسه!!
خوبیش اینه که یکی هست که تو اداره فهم و شعور داره و لا اقل حرف آدمو درست گوش میده و میفهمه و گرنه من که رسما راهی تیمارستان می شدم...
حالم بده!میخوام سر به تنش نباشه!وای خداااااااااااااااااا کمک!خدا جونم وقتشه باز یکی دیگه از اون کمکهای توپ بهم بکنی٬میدونی که؟؟ 


بی صبرانه روزها رو به شوق شهریور پشت سر میذارم...!شهریور همیشه واسه من یه دلتنگی خاصی داره!ولی با این وجود دوستش دارم آخه...!
چند روز بیشتر به اومدنش نمونده مرداد گرم و مهربون من میره و شهریور زیبا و مرموز من میاد...!

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386   
 تابستون ابری

چه تابستون خنده داریه امسال!!همش هوا ابریه مثل پائیز!نه که منم آخر روحیه با ابری شدن هوا زار زار اشک میریزم...!
هوای ابری بوی عشق میده...دلت میخواد ۱۸ ساله باشی و دوباره برای یه لحظه دیدن یک نفر با شلوار جین لوله تفنگی و پیرهن صورتی!!!دلت بال بال بزنه!!!!


امروز حالم خوبه خوبه!حال جسمیم نه ها!حال روحیم!!دلم داره غنج میره!!چرا؟؟


قرار بوده الان تو راه باشیم!!ساعت ۵/۸ شده و من هنوز حاضر نیستم!!حمام نرفتم چون یک سوسک گنده اندازه خودم یه کم خوشگلتر تو حمام بود!شام مهمونیم و بعد نمیدونم کی میخوایم بریم؟؟
برمیگردم و مینویسم...

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386   
 هنگ المغز

آخ گندت بزنند نازی!چقدر تو دست پاچلفتی و خنگی به خدا!دو روزه دارم از دست خودم حرص میخورم!میدونم گاهی پیش میاد ولی نباید این مغز نازنین نازنین تو اون موقعیت هنگ میکرد!نباید نباید...!

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در چهارشنبه دهم مرداد 1386   
 زنهایی با دامن استرچ هفت تَرک

دو سه روزی بود که بدجوری به حال بعضی زنها غبطه میخوردم.همه چیز از اون روزی شروع شد که دم در مرکز خرید نشسته بودم تا خستگی در کنم٬یه خانمی با دویست تا!!! النگو جلوم نشسته بود و من رو بد جوری تو فکر برد!دلم میخواست یه زن معمولی معمولی بودم٬خانه دار با دو تا بچه!!از اون زنهایی که مانتو کرپ با یقه و دم آستین ملیله دوزی میپوشند٬سرویس طلای یزدی دارند و به هر مناسبتی یه النگو به النگوهاشون اضافه میکنند.عشقشون خرید یه تیکه جدید بلوره و خونه شون پر از گلای مصنوعیه٬بالای اپن آشپزخونه شون از این برگهای مصنوعی آویزون میکنند که خوشه های انگور قرمز ازش آویزونه!!
همیشه بوی پیاز داغ و قرمه سبزی میدند و بوی پلوی زعفرونیشون آدمو گیج میکنه!زنهایی که کار ندارند پول از کجا میاد٬زنهایی با دامنهای استرچ هفت تَرک!!
خسته شدم از سگ دو زدن٬ از دنیای این مردها!خسته شدم از کار بیرون خونه!کم آوردم!!خسته شدم از حساب و کتاب٬از وام٬از بیدار شدن صبحهای زود٬از وایستادن زیر آفتاب داغ تو ظهرهای تابستون واسه تاکسی٬از تحمل حرفهای چرت و پرت رئیسی که زنش با خیال راحت زیر باد کولر خوابیده!!


 این رویا امروز به آخر رسید.یکی از همین زنها رو دیدم!و میخوام خودم باشم!نه مانتو کرپ میخوام نه دامن استرچ!همین سگ دو زدنهای هر روزمو با مانتو مشکی ساده و شلوار جین کهنه ام با صد روز خوابیدن زیر باد کولر عوض نمیکنم!


من قصد توهین به خانمهای خونه دار رو ندارم منظور من اون گروهی از خانمها هستند که خیلی راحت فکر و زندگی میکنند!   

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در جمعه پنجم مرداد 1386   
 ما را چه میشود؟؟

امروز تو خیابون دچار یک درد کولیکی شدید شدم.از اون دردا که کافر نبینه و مسلمون نشنوه!تا رسیدن نیروی امداد از خونه مون حدود یه نیم ساعتی گوشه خیابون رو نیمکت ایستگاه اتوبوس از درد به خودم پیچیدم و چیزی که برام جالب بود این بود که هیچکدوم از مردم تهران شهر اخلاق حتی ازم نپرسیدند که نیاز به کمک دارم یا نه؟در صورتیکه از ظاهرمم معلوم بود که دارم درد میکشم و هیچ شباهتی هم به معتادها یا فراریها نداشتم!

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه دوم مرداد 1386