|
و عشق
-چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي؟
چقدر هم تنها! خيال مي كنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي. دچار يعني عاشق! و فكر كن كه چه تنهاست اگر که ماهي كوچك ، دچار آبي درياي بيكران باشد. - چه فكر نازك غمناكي ! و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است. و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست. - خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند و دست منبسط نور روي شانه آنهاست. - نه،وصل ممكن نيست، هميشه فاصله اي هست . اگر چه منحني آب بالش خوبي است. براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر، هميشه فاصله اي هست. دچار بايد بود و گرنه زمزمه حيات ميان دو حرف حرام خواهد شد. و عشق سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست. و عشق صداي فاصله هاست. صداي فاصله هايي كه غرق ابهامند نه، صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر. هميشه عاشق تنهاست. من عاشق این شعرم٬نه دلم گرفته نه احساس تنهایی میکنم!فقط اون درد کوچولو که از جای یه زخم کهنه رو دلم داشتم یه کمی قلقلکم میداد که با خوندن این شعر آروم شد...!
اولین بار این شعرو رو یه کارت تبریک خوندم که از طرف دوست عزیزی از راه دوری رسیده بود!چقدر دلم براش تنگ شده٬کاش میشد پیداش کنم!!یکی از تخصصهای مهم من پیدا کردن دوستای قدیمیه! |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه سی ام تیر 1386 باز هم ژیژو
خدائیش خوبه انسان کمی جنبه داشته باشه!!تا میام دوستش داشته باشم و یه کم عاشقانه به زندگی مشترکم نگاه کنم٬تا میخوام چشمامو تنگ کنم و واسش عزیزی کنم٬تا میام دنیامو رنگ صورتی ببینم٬همچین با اون اخلاق گندش رو اعصاب و روان من پاتیناژ میکنه که...! دلم خنک شد!!! |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه سی ام تیر 1386 پراکنده
۱-بالاخره وصال حاصل شد.مدتها عاشقشون بودم.یه عشق دیوانه وار!هر وقت از اون حوالی میگذشتم پاهام شل میشدند و نمیتونستم قدم از قدم بردارم٬برق نگاه طلائیشون دیوونه ام میکرد....! |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 ژیژو
اون نه یه گوریل پشمالوئه٬نه یه دیو با دو تا سر!اون یه مرده!یه مرد کاملا معمولی!شاید حتی نه مثل مردای دیگه!!اونم مثل بیشتر مردا مادر و پدرش و حتی فامیلاشو به زنش ترجیح میده٬اونم ابراز محبت و گفتن دوستت دارم براش معنی نداره٬اونم دروغ میگه به وحشتناکترین صورت و شاید احمقانه ترین شکل ممکن!اونم غرورش براش مهمتر از اشکهای زنیه که باهاش زیر یه سقف زندگی میکنه٬آره اون یه مرده !ولی یه دیو دو سر نیست...! وقتی که مثل یه بچه ساده میشه٬دلم واسش غش میره!وقتی که مریضم و دو سه بار زنگ میزنه حالمو میپرسه٬وقتی شب از خواب میپرم و میبینم با اون دو تا چشم درشتش زل زده بهم٬ وقتی میام خونه و میبینم دیشب وقتی من خواب بودم فکر ناهار منم کرده٬نمیتونم ازش متنفر باشم! |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 بی مزه
چیزی برای گفتن نیست...!خدا رو شکر میکنم که همه چیز فعلا آرومه!نه مریضم نه خوب خوبم!نه عاشقم نه بی عشق! |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در جمعه بیست و دوم تیر 1386 روز زن مبارک
امسال تبریک جالبی تو روز زن شنیدم.آقای فروشنده سوپرمارکت سر کوچه مون امسال روز زن رو بهم تبریک گفت و این برام خیلی جالب بود! |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در جمعه پانزدهم تیر 1386 تابستون یعنی...
از اون سالها خیلی نمیگذره ولی الان دیگه تابستونها اونجوری نیست. نه خاله هست،نه عزیز، نه خانم!دیگه تابستونا هیچ صفایی نداره!امروز بعد چند سال یه لیوان شربت به لیمو خوردم و دیدم که به لیمو هم مزشو تو کودکیهام جا گذاشته! |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 تصمیم کبری
تصمیم گرفتم دیگه به خوب و بد کارام بعد از انجام دادنشون فکر نکنم. اگر قبلش فکر کردم٬خوب چه بهتر!! اگرم نه٬که وقتی تموم شد دیگه به درک! تصمیم گرفتم نه از خودم نه از هیچ کس دیگه ای انتقاد نکنم! تصمیم گرفتم به رئیس و حرفای چرند و مزخرفی که پشت سرم میزنه اعتنا نکنم! تصمیم گرفتم همش آهنگای در پیت گوش کنم و بشکن بزنم! تصمیم گرفتم بجای فیلمای غمگین یا عبرت آموز شوی sabahlarو اون sedaی لوس و با اون موهای خوشرنگش نگاه کنم و لذت ببرم! تصمیم گرفتم نگران اضافه کار و کرایه ماشین و هزینه های دیگه نباشم! میخوام همش رژ لبای خوشرنگ بزنم صدای اسپیکرمو بلند کنم و وبلاگای بامزه بخونم! |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در پنجشنبه هفتم تیر 1386 مالیخولیا
من از ورای فاصله ها می آیم و دچار مالیخولیای عجیبی شده ام! و شاید من امروز به چرندیات این ذهن خسته تبدار عشق میورزم. بی شک که من عاشق شده ام و عاشق بوده ام اما این عشق؟؟عشق به نابودی لحظه های زندگیم بوده و بس!این عشق مرا به جنون کشانده و بس! نمیدانم٬نمیدانم چه میگویم؟فقط چند روزی است که ذهن و قلبم تبدار و بیمارند هر دو!
باور نمیکنی!از یادآوری خاطراتی که تمام این سالها دوستشان میداشتم٬تهوعی گرفته ام که سه روز تمام است عذابم میدهد. کاش تمام آن تحقیرها و بیقراریها را بالا بیاورم٬شاید کمی این دل سبک شود! نتیجه مالیخولیای این چند روزه و فشارهای عصبی شدید محل کار٬حمله و درد شدید دو ساعت و نیمه دیشب بود!در تمام اون دقیقه های کشنده ژیژو دمر افتاده بود و خواب هفت تا شاهزاده خوشگل میدید! اما بالاخره وقتی درد آروم شد و خوابم برد،آرامش بخش ترین خوابی که میتونستم ببینم رو دیدم و الان فکر میکنم که اون خواب واقعی بوده هر چند یه کم دیره ولی خواب محشری بود!پر از آرامش و عشق! |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در جمعه یکم تیر 1386 |
|


