تبليغاتX
جزر و مد احساسات من
 فرشته

همیشه وقتی خیلی تنهایی٬خیلی بی کسی٬از زمین و زمان دلت گرفته٬خدا یکی از فرشته هاشو میفرسته رو زمین دور و بر تو!
اون فرشته همیشه شکل فرشته ها نیست!ممکنه حتی تا مدتها نشناسیش!اما هست!خدا همیشه یکی از فرشته هاشو میفرسته!


تو فرشته منی!هرچند شاید خودتم ندونی!


من امروز شکل شعرم، خود ترانه!
راه ميرم و ميخندم!يک چيزی توی دلم اون گوشه داره غنج ميره! من امروز خود خود عشقم!

اين حس اين حس عزيز به خود خدا که از عشق هم قشنگتره!
خواستم با يکی اين حس رو شريک بشم،کاش همه يه روزی دلشون اينجوری بشه!

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386   
 بازی ترس

چقدر حرف نگفته دارم.و چقدر سرشارم از احساس گفتن!
اینجا هم نمیشود گفت!این احساس شرم یا ترس لعنتی از کودکی تا امروز در خون من جریان دارد!همان ترسی که از نگاه کردن در چشمهایت داشتم یا حتی از برخورد با تو!ترسی که شرم عاشقانه ای می پنداشتم...!
اما امشب زیر نگاه خیس و چشمان به خون نشسته از اشک این دل صبور٬اعتراف میکنم به ترس!ترس از خوب نبودن٬ترس از همیشه اول نبودن٬ترس از اخمهای درهم پدر یا فریادهای مادر و حتی بزرگتر که شدم ترس از شکستن دلشان!
و بعد ترس از افشای راز دل٬ترس از تحقیر٬ترس از آن نگاههای مات٬ترس از نرسیدن به تو٬ترس از خودم٬فکرم٬دلم!ترس از دوست داشته نشدن !ترس از تنهایی!ترس از تمام این دنیای لعنتی!ترس از آدمها٬از زندگی!
هیچکس در پس این چهره مغرور و کلام تند٬این دل ساده و دخترک ترسو را ندید!کسی رد اشکهای غلطیده بر گونه اش را پاک نکرد٬کسی فرق بین غرور و شرم و ترس را نفهمید!  
دخترک اکنون زنی است که از خودش هم میترسد. از زن بودنش٬از مادر شدنش٬از عشق ورزیدنش!
اما امروز این نکته را خوب میداند که این حس لعنتی نه اطاعت فرزندی بود٬نه شرم عاشقانه و نه حتی عشق به کودکی که در آسمانها منتظر فرود در آغوش اوست! این حس٬همان ترس لعنتی است!

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386   
 کتاب شعر

امشب یه کتابی دستم رسید(قلبم شکل زنی ست که می تپد.) چند تا نوشته اش واسم جالب بود٬منو برد اون دورا نمیدونم نمیدونم چند سال پیش!



نازنینم!
         چه مفت از دست رفتی!!
بخاطر مترسکی که در باغ زندگی ات وارد شد.




هرگز رفتنت را باور نکرده ام!
                                    مگر روزی که برگردی!



نگاهت را از من دریغ مدار!
                                     میخواهم عاشق بمانم!
|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386   
 

ابرها همیشه جلوی ستاره ها رو میگیرند!
ستاره ها همیشه سر جاشون میمونند!
باد ابرها رو میبره کنار
ستاره سر جاشه
ولی کمتر کسی انقدر منتظر میمونه که کنار رفتن ابرها رو ببینه...!


این کامنتیه که واسه آدم برفی گذاشتم٬دچار خودشیفتگی شدم و خیلی از جمله ام خوشم اومد اینجا هم نوشتمش!!

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386   
 بازی آرزوها

من از طرف نازنین نازنین به بازی آرزوها دعوت شدم!اول از آرزوهای دست یافتنی و یا شاید معقولم واستون بگم!
۱-زنده بودن و سلامت خانواده ام و خودم!
۲-خوب شدن این درد لعنتی (که واسه خیلیا در حد بیماری نیست ولی واسه من خیلی بزرگه!!)بدون نیاز به جراحی که تقریبا یه چیزی تو مایه های معجزه است!
۳-خرید یه خونه دو خوابه ۸۰-۹۰ متری تو یه محل خوب تهران حالا نه حتما تو نیاوران!!!
۴-داشتن یه دختر کوچولوی موفرفری مو طلائی با چشمای عسلی،باهوش و مهربون و حرف گوش کن و ساکت!!!
۵-درست شدن اخلاقهای گند ژیژو و خودم و اینکه دیگه دعوامون نشه که من واقعا حوصله اش رو ندارم.


من یه آرزوی احمقانه هم دارم که یکی زودتر از من این آرزو و داستان منو فیلمش کرده:فیلم ((کوچ کوچ هوتاهه))یه فیلم هندیه که من حدود ۲۰ باری نگاه کردم و هر دفعه بلندتر از قبل با این فیلمه گریه کردم!دقیقا تا وسط این فیلم درست مثل زندگی منه فقط آخرش...!همون بهتر چون من راضی به مرگ کسی نیستم و حوصله یه عمر عذاب وجدانم نداشته و ندارم!ولی هنوزم یه وقتایی که میرم تو رویا میگم که بد نمیشد مرگه اون یکی دختره نبود ولی فیلم منم هپی اند!!! میشد!!!


حالا هر کی میخواد بیاد و بهم بخنده!بیاد و بهم بگه که خیلی چیپم!قبول!من با این فیلم خیلی حال میکنم همین!


هرکس اسمش تو لیست پیوندها هست و قبلا دعوت نشده،از طرف من دعوت!

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386   
 شکوائیه

خدا جون چقدر بارون!چقدر سرما!مگه اینجا شماله؟مگه زمستونه؟
دو هفته است میخوام تشریف ببرم ورزش و چربی سوزون نمیشه!یه ریز بارون!اونم مثل این فیلم هندیا!
چه بهاری!!من آفتاب میخوام!!!!
حالا هم که فک و فامیلای ژیژو رفتند آهشون دامنگیر بنده شده دارم از سرما یخ میزنم!
فکر کنم فامیلاش آفتاب زندگی من و گرمابخش خانه ما هستند!(حالا هی بگین مهمون گریزم ها!!) 

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386   
 عروسکت

آروم میشینم کنارش!موهای فرفریشو میدم پشت گوشش!دستامو باز میکنم و انگشتامو آروم تکون میدم٬دستاشو با ناز باز میکنه و دولا میشه طرفم!
تو آغوش میگیرمش و گرمی بدنشو حس میکنم!بعد صورتمو به صورت نرم و تپلش می چسبونم٬بوش میکنم٬انگار بوی بهشت میده٬بوی عشق٬بوی تو!


من که خیلی وقته از تو و عشقم گذشتم!من که ادعا میکنم دوستت نداشتم و اینا همش خیالات یه دختر رویایی بوده!پس چرا وقتی عروسکت مامان صدام کرد قلبم یه جا هری ریخت پایین؟!چرا دلم خواست مامانش بودم؟!چرا؟


بالاترین خوشبختی واسه من دیدن خوشبختی توئه٬من خوشبختم مگه نه؟!

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386   
 محض اطلاع
۱-اونا رفته بودند!!!

۲-اون یکیا اومدند و رفتند!!!


آخ جون آهنگم برگشت!!یه چند وقتی آهنگ وبلاگم گم شده بود امروز دیدم خودش برگشته!!!!
|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386   
 من خشمان!



خشم اژدها که میگن یه لحظه از حال و روز امروزمه!خدایا با یه اتفاق کوچولوی خوب حالمو خوب کن که دارم میترکم! دو تا قرص آرامبخش٬یه چایی تو لیوان موشدارم با دو تا خرما٬کاناپه جلو تلویزیون و بالش نرمه خوشگل خودمو میخوام!
خدایا میدونم خیلی بد و احمق و مغرور و خودخواهم ولی لطفا وقتی عصر میرم خونه اونا رفته باشند!
در ضمن خدا جونم تمام اون حرفای جمله قبلیمو قبول دارم ولی بازم لطفا یه کاری کن اون یکیا هم نیان خونمون!لطفا!


سابقه مهمون دوستی بنده رو که دارید!!!این برگ زرینم به این سابقه درخشان بنده اضافه فرمائید!

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه یکم اردیبهشت 1386