تبليغاتX
جزر و مد احساسات من
 نرم نرمک میرسد اینک بهار

بوی باران،بوی سبزه،بوی خاک
شاخه های شسته،باران خورده٬پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس،رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار ...
خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز ازشراب
خوش به حال آفتاب ؛

 فریدون مشیری

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385   
 

امیدوارم سال جدید سالی مالامال از عشق و آرامش باشه برای من برای تو برای ما برای شما و برای دیگرانی که حتی نمی شناسیمشون!


من عاشق گل نرگسم و عاشق این دخترای تپل ابرو پیوندی٬خیلی گشتم تا این عکسو پیدا کنم که هم نرگس داشته باشه هم این دختره تپلیه رو!
تنها غصه ام از رفتن زمستون تموم شدن فصل نرگسه!

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385   
 آگهی

چند میلی لیتر اسانس عید٬اندکی بوی بهار٬حدود چهار پنج خانواده دوست و فامیل از نوع مهربان و یک مادربزرگ نقلی با یک گره روسری قلمبه در اسرع وقت (جهت لذت بردن از عید) خریداریم!  

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385   
 

دلم میخواد یکی پیدا بشه حرفمو بفهمه!یکی که فقط حرفامو گوش کنه و نصیحتم نکنه یا سرکوفتم نزنه!یکی که بهم حق بده و منو درک کنه!
خسته ام!توان جدا شدن از ژیژو رو ندارم ولی نمیتونم اینجوریم ادامه بدم. من طاقت حرفای مردم و نگاههای عوضی رو ندارم!من نمیخوام با اسم بیوه برگردم خونه بابام!من نمیخوام ٬نمیخوام٬ نمیخوام ولی....!
خسته شدم از بی اعتنائیهای ژیژو از بی احترامیهای خونواده اش از اینکه هر وقت تو جمعشون میرم دختر عموش پشتشو بهم بکنه و دختر عمه اش روشو ازم برگردونه!من دلم میخواد خونواده شوهر منم باهام خوب باشند حتی فقط تو ظاهر!دلم میخواد باهاشون رفت و آمد کنم!میخوام برم٬ بیان٬ بهم پز بدیم٬با هم بگیم بخندیم٬ تو عزاداریهاشون گریه کنم نه اینکه از ترسم همیشه یه گوشه بق کنم!نه اینکه همشون منو با نفرت نگاه کنند!
آخه من چکار کردم؟تو رو خدا من چکار کردم؟جز اینکه با پسر شما که آه تو بساط نداشت ازدواج کردم و دم نزدم؟از همه بدتر خود ژیژوئه٬من به چی دلمو خوش کردم؟
راهی ندارم٬هیچ راهی! حتی فکر طلاقم نمیکنم!نه!نه!
فقط میدونم که زندگیمو بخاطر یه اشتباه احمقانه باختم!ولی نمیدونستم اینجوری میشه!!به خدا نمیدونستم! 

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385   
 روزای رنگی من

من فکر میکنم روزا هم رنگ دارند!یه روز صورتیه٬یه روز بنفش٬یه روز قرمز یه روزم آبی!
من که این رنگو حس میکنم!این حس رنگ فکر کنم حس هفتم باشه!از اونجایی که من مجموعه حواس قویی دارم این حسمم خیلی قویه!
امروز همه جا رو آبی آبی آبی میبینم٬ آبی آسمونی! همون رنگ آسمون تو روزای بهار یا تابستون که چند تا ابر کوچولوی سفید پفکی روشه!
هرچند من عاشق سه رنگم:قرمز نارنجی صورتی ولی این آبی امروز بدجوری آرامش داره!منم و یه لبخند٬ منم و یه حس خوب ترش و شیرین نه از جنس عشق بلکه خیلی بهتر! نمیدونم چیه؟ ولی خیلی خوبه!
حس شیرینی مثل عشق گاهی دل آدمو میزنه گاهی هم با یه اشاره ٬با یه اشتباه ٬تلخی خیانت یا نفرت قاطیش میشه!اما حس های اینجوری٬شادیهای بی سبب٬اینا رو با هیچ حسی عوض نمیکنم حتی با عشق عزیز!من رنگ آبی آسمونی امروزمو با هیچ رنگ دیگه ای عوض نمیکنم!  

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385   
 بازار

هيچ چيز باندازه گردش تو بازارهاي سنتي منو شاد و سرحال نميکنه!
مخصوصا بازار بزرگ که برام مثل يه لابيرنت کشف نشده است هر دفعه توش گم ميشم و هر دفعه از يه گوشه اش سر در ميارم!
ميدونم که هر دفعه با يه ليست بلند بالا ميرم اونجا و هيچکدومشونو نميخرم و در عوض با يه کيسه پر از چيزايي برميگردم که اصلا فکر خريدشونو نکرده بودم ولي بازم هر چند ماه يکبار دلم هواي بازارو ميکنه! اونهمه رنگ قسمت  بدلي فروشا٬ اونهمه خلخالهاي نقره اي و گل سراي رنگي٬ اونهمه عروسکاي يک شکل تو هر اندازه که بخواي٬ روسريهاي رنگي٬ لباسايي که تصور پوشيدنشونم نميکنم٬ اونهمه عطر و ساعت و طلا٬ واي من عاشق بازارم!حتي اگه هر دفعه از خالي بودن جيبم دپرس بشم حتي اگه هيچي مطابق سليقه ام نباشه و فقط يه مشت جيجي ويجي بخرم!


 

راستی!ممنون از بودنت و دلگرمی هایی که به این من ساده میدی!ممنون بخاطر اون لبخند رضایت کوچولوی گوشه لبم که امروز صبح نمیدونستم از کجاست و الان میدونم! 

  


چه ساده شاد میشم من!مثل یک کودک از یک نگاه مهربان یا یک توجه کوچک! 

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه دوازدهم اسفند 1385   
 

فکر کنم افسرده شدم ...دائم اشکم سرازیره!
ناراحتم٬گریه میکنم!خوشحالم٬گریه میکنم! بچه مردمو میبینم٬گریه میکنم!
بیشتر وقتا هم دارم واسه خودم دلسوزی میکنم و واسه خودم گریه میکنم و قربون خودم میرم...!!!
قبلا هم گفتم که من از تنهایی با خودم خیلی به خودم خوش میگذره ولی سابقه خود قربون روی نداشتم!

 


دلم یه آغوش گرم و باز میخواد واسه گم شدن تو امنیتش، یه شونه پهن واسه خالی کردن حجم بغض سنگینم و یه قلب پاک که عاشقم باشه!!!
کاش میشد اینا رو هم تو بساط دستفروشای جمعه بازار لابلای گوی های رنگی و لباسهای منجوق دوزی هندی و دمپائیهای پارچه ای چینی پیدا کرد....!

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه هشتم اسفند 1385   
 درهم برهم

۱-این ننه سرما هم مثل منه!اولش که زمستون شروع میشه هی ناز میکنه و هی روزا آفتابی و گرم میشه و حسرت یه کاپشن چکمه پوشیدن رو به دل آدم میذاره!حالا که داره زمستون تموم میشه تازه یادش افتاده داره میره و هی غربتی بازی در میاره!!!
۲-کاش این ۸۵ نازنین زودتر گندشو بکنه و بره!من که از اول امسال هی گریه کردم و هی مریض شدم و هی غر زدم تا الان!برو دیگه خانمم که بردی خیالت راحت شد٬دیگه چی از جونمون میخوای؟!!
۳-حالم از این رئیسم بهم میخوره خدا کنه تا آخر سال خفه خون بگیره و رو اعصابم پاتیناژ نکنه که بدجوری قاطیم!یا میزنم خودمو ناقص میکنم یا اونو!!!!!

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه هشتم اسفند 1385   
 چقدر تنهام من امشب...
مخوان آواز،ای دختر
.
.
.
اگر آواز ميخوانی
سرود دختری بی عشق را برخوان
كه در جانش گل عشقی شكوفا نيست
دلی دارد ولی در چشم اين و آن دلارا نيست
نگاه گرم و دلبندی كه جانش را بر افروزد
بزير آسمانها نيست

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در جمعه چهارم اسفند 1385   
 تهوع!!!!!

حالم از همه چیز بهم میخوره!از خودم٬از تو٬ازنگاههای پر عشوه٬از رئیس احمق٬از انتخاب غلط٬از قیافه احمقانه ام که باعث میشه همه فکر کنند من خرم!
۱.راست راستی که من احمقم به هرکی اعتماد میکنم یارو همچین حالمو میگیره که نگو!جونم واسه همه در میره ولی کسی واسم ارزشی قائل نیست!
۲.راست راستی تو یه حیوونی!پیش خودت چی فکر کردی؟اینکه ژیژو بیاد و تو رو با داشتن شوهر بگیره یا میخوای کسی رو تو آب نمک نگه داری تا از شوهر دومتم طلاق بگیری!!!!آره عزیزم آخه تا ۳ نشه بازی نشه!ولی کور خوندی ژیژو منو که میدونی چقدر از تو سرترم و زنشم محل نمیذاره تا چه برسه به تو!!!عسلم اینبار عشوه های مهوعت هدر رفت!
۳.بعضیا خیلی ذاتشون خرابه٬این بعضیا اون بعضیای شماره۲ نیستند.
همه چی قاطی شده٬یاد خانم که میافتم آتیش میگیرم!فکر کنم اعصابم ضعیف شده چون همه بدجوری طرف اعصابم شیرجه رفتند!
-پاورقی:حالم بیشتر از همه از ژیژو بهم میخوره!کاش یه شونه مهربون بود تا سرمو روش بذارم و یه دل سیر واسه مامان بزرگ ماهم واسه خانم گلم گریه کنم.کاش فاطی ماهم انقدر دور نبود!الان محتاج یکی از اون اس ام اس هاشم!
-چرا من با این آهنگای MAHSUN چه تو غم چه شادی انقدر کیف میکنم؟؟!


دیدن نبودن تو
رنجی واقعی است .
چه اگر اتفاق افتد ، من چه خواهم کرد ؟

از خود مدام می پرسم
چه خواهم کرد ،
اینک که اتفاق افتاده !؟


دوستت دارم ممنون از همه خوبیهات!تنها کسی هستی که در حال حاضر میتونم روت حساب کنم!

|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه یکم اسفند 1385