|
خانم رفت! |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 روز عشق
کاری به ایرانی یا خارجی بودنش ندارم فقط فردا روزیه که آدمو یاد دلش میندازه! |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 مثل اینکه تو پست قبلی یه کم زیادی این مده رو ساحل خاطر نازنینتون اثر گذاشت!منو ببخشید.من از همه دوستای ندیده ام ممنونم که انقدر ماه و گلند و برای بالا و پائین شدن و غلیان احساسات من ارزش قائل شدند. اگرم دلم نینی میخواد با اینکه ندارمش ولی انقدر دوستش دارم و عاشقشم که اگه بدونم بدبخت میشه به این دنیا نیارمش! |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 همیشه اولی!تو درس٬تو مشق٬تو اخلاق٬تو ادب!همیشه سر و وضعت مرتبه نه بگی که گرونترینا تنته ولی همیشه تمیز و به روز و نونواری!تو اولی و مامان بابا با غرور همه جا تو رو معرفی میکنند!تو جایزه میگیری و بابا با غرور واست تو تمام اون سالنای بزرگ دست میزنه٬هر وقت صحبت از تشویق باشه تو با سربلندی نفر اولی!همیشه اسمتو اولین نفر صدا میکنند و بابا با افتخار نگات میکنه!و مامان که هیچوقت محبتشو بروز نمیده ته اون چشای سبزش برق برق میزنه!تو همیشه مایه افتخار اونایی و اونا مایه افتخار تو! هر دو تحصیلکرده،هر دو سرشناس،هر دو خوشبخت از داشتن دختری که ناناز بابا و نازی مامانه! اما یه روز نمیدونم چی میشه که جلوی هم وایمیستین! اونا مخالفت میکنن تو پافشاری !اونا داد میزنن تو گریه و زاری میکنی! اونا اشک میریزن و التماس میکنن تو داد میزنی و لجبازی میکنی!آخرش اونا تسلیم خواست تو میشن و تو میخوای ثابت کنی که میتونی خودت به تنهایی خوشبخت بشی!میخوای به تمام دنیا ثابت کنی که شکست نخوردی!میخوای حتی به خودتم دروغ بگی!نمیخوای قبول کنی که کسی رو که دوستش داشتی،به هر دلیل تو رو نخواست! میخوای بازم اول باشی! میخوای بازم اونا بهت افتخار کنن!طاقت شکست نداری!میخوای به خودتو همه بگی که اونو نخواستی و دیگری رو میخواستی! میخوای بازم غرورو ته چشماشون ببینی اما مامان از زور گریه سر عقدت نمیاد و اشکای ته چشمای نگران بابا میشه یه قسمتی از فیلم عقدت!! آره حق با اونا بود تو شکست خوردی!به ظاهر خوشبختی!اونم پسر بدی نیست اما تو و اون، تو دوتا دنیای مختلف زندگی میکنید!نمیتونی حرفای خونواده شو تحمل کنی٬نمیتونی توهیناشو به بابا و مامان تحمل کنی٬وقتی میبینی که خونواده کم سوادش تحصیلات و شغل بابارو مسخره میکنن، وقتی زن برادرای کم استعدادش واست پشت چشم نازک میکنن و تو رو با متلکای نیشدار به رگبار میبندن،خرد میشی،دیوونه میشی،مریض میشی٬اما چاره ای نداری!میمونی تو یه برزخ، نه دلیل محکمی واسه جدائی داری نه بهانه ای واسه ادامه! اما بازم ادامه میدی٬تو بازم میخوای اول باشی!ادامه میدی و تحمل میکنی! حالا تنها امیدت به بچه ایه که نداری!بچه ای که یه روز میاد و مامانش بهش افتخار میکنه به هرچی که هست٬اول یا آخر!بچه ای که شاید یه روز جلوی مامانش وایسه و داد بکشه!! |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه چهاردهم بهمن 1385 امروز من
امروز که داشتم از سر کار برمیگشتم و مطابق معمول اضافه کاری مفتی هم مونده بودم٬تقریبا دم غروب بود.وقتی از کنار محوطه پر دار و درختی که تو مسیرم هست رد میشدم٬یه سوز ملایمی همراه با بوی سبزه خورد تو صورتم! یه سوزی مثل سوز آخرای شهریور که میفهمی آره دیگه تابستونه داره میره!آسمونم یه رنگی بود بین صورتی و بنفش و یه کم نارنجی!!اصلا نمیشه واسه این رنگ اسمی گذاشت٬ همون رنگ غروبی! خلاصه همه اینا باعث شد حالم یه طوری بشه٬ آخه من همینجوریشم کودک درونم یه کمکی بیش فعاله٬حالا اگه حالم یه طوری بشه دیگه هیچی!تمام راه تا خونه دلم میخواست آواز بخونم و بپر بپر کنم!یه کم از مسیرمم دویدم! امروز هوس کوه و فریدون مشیری و غروب ولنجک کردم!آره حالم خوبه!خیلی خوب!بی بهانه و بی دلیل خوشحالم و شادی بی سبب شادترین شادیهاست!نه خرسند از عشقم که با بی اعتنایی و بی تفاوتی مایوس بشم و نه شادیم از نگاه عاشقانه و تبسم گوشه لبیه که یه جفت چشم سرمه کشیده ازم بدزدش!من شادم بی سبب و این شادی عمیق یه لبخند کوچولو گوشه لبم نشونده!ممنون خدای بزرگ بزرگ نازنین کوچولوی کوچولو! |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در یکشنبه هشتم بهمن 1385 آرزو
نمیدونم این مطلبو قبلا نوشتم یا نه؟ بهر حال کاش همه واسه هم آرزوهای خوب میکردند٬یکی هم پیدا میشد واسه من آرزوی خوب داشته باشه!!آرزوی قشنگیه حیفم اومد ننویسمش!
آرزویم اینست... نتراود اشک در چشم تو هرگز ، مگر از شوق زیاد و به اندازه هر روز ، تو عاشق باشی ٬عاشق آنکه تو را می خواهد و به لبخند تو از خویش رها می گردد و تو را دوست بدارد ، به همان اندازه ، که دلت می خواهد... آرزویم اینست...
|+| نوشته شده توسط نازنین بانو در شنبه هفتم بهمن 1385 اسم نامه!
روز اولی که این وبلاگو درست کردم میخواستم توی این وبلاگ ماجراهای خودم و ژیژو رو با نامهای آدی و بودی بنویسم! آدی و بودی اسم دو شخصیت داستانی هستند که در ادبیات ترکی از قدیمها داستانهای زیادی راجع بهشون هست که من تا حالا نشنیدم ولی پدر من از مادرش شنیده بوده! ولی این آقای پدر هر روز و هر شب داستانهایی رو خودش اختراع می فرمود و با این داستانها سربنده رو گرم میفرمودند! و البته من بعدها فهمیدم که این آدی و بودی تو داستانهای اصلی گویا زن و شوهر بودند!!!! بنده هم ازاونجائی که خیلی خوش ذوقم بعد از نوشتن وبلاگ دیدم اصلا حال و حوصله داستان نویسی ندارم و این وبلاگ بیشتر شده یه خلوت آروم واسه بیان احساساتم! پس تصمیم گرفتم اسم اینجا رو بذارم جزر و مد احساسات من و آدرسشم بشه همون اسمش اینه! -بیربط: چند روزیه دارم از دست درد میمیرم و بیشترشم بخاطر کار با کامپیوتره چون من تمام روز که با کامپیوتر کار میکنم شبا هم تو خونه دائم در حال کلیک کردن ماوسم! حالا که دست درد امونمو بریده بازم دست برنمیدارم! |+| نوشته شده توسط نازنین بانو در سه شنبه سوم بهمن 1385 |
|
که راجع به دو تا برادر و گاهی یه خواهر و برادر بنامهای آدی و بودی بود٬
دیدم احساساتم بیشتر شبیه جزر و مد یه دریاست!